ویو ا.ت
ویو ا.ت
در تاریکی مطلق، فقط صدای نفسهای آروم یونگی و صدای بارون روی پنجره میاومد. اون ملودی که پخش میشد، انگار داشت مستقیماً با قلب من حرف میزد. یه لحظه حس کردم زمان ایستاده. یونگی دستش رو کمی نزدیکتر آورد و این بار دیگه عقب نکشید. انگار دستهاش رو آروم روی دست من گذاشت. گرمای دستش توی اون سرمای بارونی، مثل یه معجزه بود.
- ا.ت... من کلمات رو بلد نیستم، فقط این ملودی هست که میتونه بگه چقدر از وقتی اومدی، دنیای من عوض شده. - یونگی با صدایی که از شدت احساسات میلرزید، زمزمه کرد.
من نتونستم جواب بدم، فقط سر برید و اجازه دادم اشکهای خوشحالی از چشمم سرازیر بشه. اون لحظه، در تاریکی، ما به هم نزدیکتر از هر زمان دیگهای بودیم.
ویو یونگی
بعد از اون شب، همهچیز تغییر کرد. رابطهی ما مثل یه گل توی دل بارون شکوفه داد. ما شروع کردیم به دیدن هم، با هم قدم زدن توی پارکهای خلوت، با هم گوش دادن به آهنگهای جدید من و با هم صحبت کردن دربارهی رویاهامون. اما میدونستم که زندگی همیشه مثل اون شبِ آروم نیست.
ویو ا.ت
روز کنفرانس پزشکی فرا رسید. سوهو خیلی خوشحال بود و تمام مدت سعی میکرد توجه من رو جلب کنه. اون لباس خیلی شیکی پوشیده بود و با اعتماد به نفس بالا از همه با من رفتار میکرد.
- ا.ت، ببین چقدر این سالن بزرگه! واقعاً خوشحالم که با هم اینجاییم. - سوهو در حالی که سعی میکرد دستم رو بگیره، گفت.
من با لبخندی که کمی مصنوعی بود، گفتم:
- ممنون سوهو، واقعاً عالیه.
اما یهو، چشمم به در ورودی افتاد. قلبم فرو ریخت. یونگی بود! با یه کت بلند مشکی و ظاهری که انگار از یه فیلم سینمایی بیرون اومده بود. اون برای اولین بار وارد دنیای رسمی و پر زرق و برق من شده بود. اما نکته این بود که اون خیلی متضاد با محیط بود؛ انگار یه پادشاه خونسرد بود که وارد یه مهمانی پر سر و صدا شده.
وقتی چشمامون به هم افتاد، یه لبخند خیلی ریز زد. من با هیجان به سمتش رفتم، ولی قبل از اینکه برسم، سوهو با لحنی تند و پرسشگر گفت:
- ا.ت؟ شما این آقا رو میشناسی؟
نگاه سوهو پر از شک و تردید بود. یونگی با آرامش همیشگیاش جلو اومد و دست داد:
- من یونگی هستم، دوست... و همسایهی ا.ت.
ادامه.....
در تاریکی مطلق، فقط صدای نفسهای آروم یونگی و صدای بارون روی پنجره میاومد. اون ملودی که پخش میشد، انگار داشت مستقیماً با قلب من حرف میزد. یه لحظه حس کردم زمان ایستاده. یونگی دستش رو کمی نزدیکتر آورد و این بار دیگه عقب نکشید. انگار دستهاش رو آروم روی دست من گذاشت. گرمای دستش توی اون سرمای بارونی، مثل یه معجزه بود.
- ا.ت... من کلمات رو بلد نیستم، فقط این ملودی هست که میتونه بگه چقدر از وقتی اومدی، دنیای من عوض شده. - یونگی با صدایی که از شدت احساسات میلرزید، زمزمه کرد.
من نتونستم جواب بدم، فقط سر برید و اجازه دادم اشکهای خوشحالی از چشمم سرازیر بشه. اون لحظه، در تاریکی، ما به هم نزدیکتر از هر زمان دیگهای بودیم.
ویو یونگی
بعد از اون شب، همهچیز تغییر کرد. رابطهی ما مثل یه گل توی دل بارون شکوفه داد. ما شروع کردیم به دیدن هم، با هم قدم زدن توی پارکهای خلوت، با هم گوش دادن به آهنگهای جدید من و با هم صحبت کردن دربارهی رویاهامون. اما میدونستم که زندگی همیشه مثل اون شبِ آروم نیست.
ویو ا.ت
روز کنفرانس پزشکی فرا رسید. سوهو خیلی خوشحال بود و تمام مدت سعی میکرد توجه من رو جلب کنه. اون لباس خیلی شیکی پوشیده بود و با اعتماد به نفس بالا از همه با من رفتار میکرد.
- ا.ت، ببین چقدر این سالن بزرگه! واقعاً خوشحالم که با هم اینجاییم. - سوهو در حالی که سعی میکرد دستم رو بگیره، گفت.
من با لبخندی که کمی مصنوعی بود، گفتم:
- ممنون سوهو، واقعاً عالیه.
اما یهو، چشمم به در ورودی افتاد. قلبم فرو ریخت. یونگی بود! با یه کت بلند مشکی و ظاهری که انگار از یه فیلم سینمایی بیرون اومده بود. اون برای اولین بار وارد دنیای رسمی و پر زرق و برق من شده بود. اما نکته این بود که اون خیلی متضاد با محیط بود؛ انگار یه پادشاه خونسرد بود که وارد یه مهمانی پر سر و صدا شده.
وقتی چشمامون به هم افتاد، یه لبخند خیلی ریز زد. من با هیجان به سمتش رفتم، ولی قبل از اینکه برسم، سوهو با لحنی تند و پرسشگر گفت:
- ا.ت؟ شما این آقا رو میشناسی؟
نگاه سوهو پر از شک و تردید بود. یونگی با آرامش همیشگیاش جلو اومد و دست داد:
- من یونگی هستم، دوست... و همسایهی ا.ت.
ادامه.....
- ۹۲
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط