{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سر گذاشتن این مطمئن نبودمچون

سر گذاشتن این مطمئن نبودم..چون..

در کمدمو باز کردم و نگاهی به لباس هام کردم، تمیزی لباس ها و اینکه به ترتیب رنگ چیده شده بودن بیشتر از لباس ها توجهم رو جلب کرد.
خب بزارید از اول بگم.
امروز قراره عموم اینا بیان، البته اونا یه پسر همسن من هم دارن که.. یکم روش کراش دارم.
بیخیالِ فکر و خیال، هرچه بادا باد.
نگاهی به لباس ها انداختم یه ست هودی و شلوارش رو برداشتم، رنگش صورتی بود و بهم میومد.
بعد از پوشیدن لباس هام شونه ای به موهام کشیدم، واقعا حوصله میکاپ نداشتم ولی با این وضع هم نمیشه رفت.
پس رفتم سمت میز آرایشم، یکم کانسیلر، پودر فیکس، ریمل، یه سایه صورتی خیلی کمرنگ، یکم رژگونه و در آخر کار رو با لیپ گلاسم تموم کردم. نگاهی به وسایل جلوم کردم، خوبه گفتم فقط یکم آرایش، ندایی از درون سرم می‌گفت خب واجب بودن.
با صدای مامانم به خودم اومدم، یه نگاهی به خودم انداختم موهامو درست کردم و رفتم.
تنها چیز خوب امروز این بود که خونه مامانبزرگم طبقه پایینه بخاطر همین لازم نیست زیاد راه برم(اصلا هم تنبل نیستم)
زودتر از مهمون ها رفته بودیم پایین، بعد از چند دقیقه زنگ خونه به صدا در اومد. مامان بزرگم در رو باز کرد، صدای احوال پرسی ها واقعا رو مخ بود.
دونه دونه داشتم دست میدادم لبخند فیک زیبایی‌ روی لبام نقش بسته بود. تو فکر بودم که یهو، قامت بلند پسری رو جلوم دیدم. سایش میتونست کل بدنم رو بپوشونه. غول.
سرمو بالا اوردم و نگاه های خیره ای رو دیدم، برعکس بقیه اوقات، نگاه خیره ی بدی نبود، حس بدی بهم دست نداد.
موهای فر و عینک خودشه.
دست دادم و با همون لبخند فیکی که داشتم لب زدم،
-سلامم، خوش اومدید
+سلام ممنون
اوه، چقدر سرد، حس بدی بهم دست داد باید سردتر حرف میزدم.
*چند ساعت بعد
الان تقریبا فقط نیم ساعت از خوردن ناهار گذشته بود که همه نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن.
موقع جمع کردن میز اون هم کمک کرد..Real man
از چیزی که گفتم شوکه شدم. سریع افکار مغز مو نادیده گرفتم و نشستم رو مبل رو به روی تلویزیون.
داشتم با دوستم حرف میزدم بقیه هم داشتن پی اس میزدن.
مشغول حرف زدن بودم که یهو دوباره یه سایه افتاد روم.
سرمو اوردم بالا اولین چیزی که توجهمو جلب کرد، دسته ی بازی بود. سرمو بالا تر اوردم و اونو دیدم که با لبخندِ دلنشینی گفت
+میای بازی؟؟
میخواستم بگم نه..ولی نتونستم تنها چیزی که الان اینجا رو عالی تر میکرد برای من بازی بود.
پس دسته رو گرفتم و گفتم
-حتما
انگار از حرفم تعجب کرد، حتما انتظار داشته بگم نه.
واقعا بازیش خفن بود. وسط بازی‌کردن حرف هم می‌زدیم و صمیمی تر شدیم.
داشتیم بازی میکردیم که یهو نزدیک بود بمیرم، دست مو گذاشتم رو دستش و چنگ محکمی انداختم.
-آقااا قبول نیستت.
بازی رو استپ زد و نگام کرد، تازه فهمیدم چیکار کردم.
چون بیشتر با داداشم بازی میکردم عادت داشتم وقتی دارم میبازم اینطوری چنگ بندازم.
آروم برگشتم و بهش نگاه کردم.
-ب..ببخشید..م..من حواسم نبود..
عالیه لکنت هم گرفتم.
نگاهی به دستش انداختم. چه دست عضله ایی.. وای دختر خاک تو سرت زدی ناقصش کردی داری به دستش توجه می‌کنی..ولی چه‌ چنگ بدی انداخته بودم.
لبخندی زد نگام کرد و گفت.
+اشکالی نداره زیاد درد نداره
انگار اونم تعجب کرده بود..
زیر لب زمزمه کرد گربه کوچولو..
-چییی گفتییی
+ه..هیچی..
*آخر شب
با بچه ها رفتیم بالا پشت بوم..از بچه ها منظورم این فسقلی های کوچولون..
از حرفم تعجب کردم.
یعنی اونم فسقلی بود؟
شاید آره، شایدم نه..
اگه آره پس، فسقلی کی؟
وای زیادی خودمو درگیرش کردم..
دوربین مو در اوردم و از آسمون چند تا عکس گرفتم..
امشب آسمون سیاهِ سیاه بود.. بخاطر همین ستاره ها بیشتر به نما میومدن...
تصمیم گرفتم از خودم هم عکس بگیرم..
ولی هر سری دستم می‌لرزید و نمیشد..
یهو اومد و دوربینمو گرفت
+بده من بگیرم بچه
دیدگاه ها (۰)

چی؟؟بچه؟!!!!-من بچه نیستم!!!!!!!!!!!+هستیییتا خواستم چیزی بگ...

⊹ 📖 ᩘຼ.𖦹︎ ࣭

خوشحال میشم نظرتون رو بگید💅🏻😊

این چند وقت، چون همه درس هامو خوندم دارم شعر مینویسم. امیدوا...

ادامه

اسم فیک:ولی تو نمیدونی که من عاشقتم فردا صبح از دید ا/ت +با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط