{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بنده ی من !

بنده ی من !

چرا پیش من نمی آیی ؟ از من مهربان تر و زیباتر و غنی تر چه معشوقی داری ؟ چرا عاشق من نمی شوی ؟ تو چگونه عاشقی هستی که من باید ناز تو را بکشم ؟ چرا این قدر کودکی که باید تو را با عسل و آتش گول بزنم و پیش خودم بیاورم ؟ چرا روز ها با مردمان معامله و معاشرت می کنی و شبها به من ناسزا می دهی ؟ من لیلی هستم تو چرا مجنون نمی شوی ؟ من هر روز کاسه هایت را می شکنم چرا نمی فهمی که تو را دوستدارم ؟ چرا نمی فهمی ؟ چرا برای کاسه شکسته هایت گریه میکنی ؟ « کاش می دانستی چقدر مشتاق تو هستم و همان بهتر که نمی دانی که اگر می دانستی از شوق می مردی » و من نمی خواهم بمیری می خواهم زنده باشی و عاشقم شوی ؛ عاشقم شوی تا عاشقت شوم و عاشقت شوم تا تو را بکشم . زیبای من ! صد و بیست و چهار هزار و چهارده فرشته را به شکل انسان فرستادم تا عاشقی را به تو بیاموزند اما تو ... فقط نماز خواندی که به جهنم نروی و روزه گرفتی که به حوری برسی و ... فردا که بزرگ شوی و به بلوغ برسی ، خواهی فهمید که من زیبا هستم آنگاه می خواهی عاشق من شوی ولی دیر شده است و تو در آتش فراق من خواهی سوخت و جهنمی که می گفتم همان خواهد بود
دیدگاه ها (۴)

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

عاشقانه های شبنم

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 4️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ به اطراف نگاه کردی...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهشتم: چاقویی که نرسید---آن شب.در جنگ...

پروانه جان

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط