{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت۱۶

خواستم دخترا رو بیدار کنم ولی اوراراکا و یائوروزو نزاشتن.گفتن نیازی نیست بیدارشدن کنم.صبحونه شون تو یخچال بود امروز هم مدرسه نداشتن.راست ام میگفتن.خب درهرصورت هاکاگوره و مینا تمام پول تو جیبی این ماهشون رو خرج کرده بودن.سویو هم علاقه ای به خرید کردن نداشت.

لباس پوشیدیم و راه افتادیم به سمت محل قرار.بعد ۳۰ دقیقه رسیدیم.همه اومده بودن و ما نفرات آخر بودیم.کلا ۱۶ نفر بودیم و ۵ نفر نیومده بوون..سویو،هاکاگوره و مینا که...خودتون خبر دارین دیگه.کامیناری و مینتا هم...لازمه دلیل بیارم؟به چند تا گروه تقسیم شدیم و قرار شد یه ساعت بعد همو همینجا ببینیم.گروه ها اینجوری بودن که:
اوراراکا و یائوروزو باهم.
کوتا و سرو و جیرو باهم.
اوجیرو و ساتو باهم.
میدوریا و ایدا و تودوروکی باهم.
کاتسوکی و کریشیما باهم.
من و توکویامی و شوجی انفرادی.
از بچه ها جدا شدم و رفتم سمت چند تا مغازه.
هانا:خب خب.باید یه سری چیزا بخرم مثل...آها!
**بعد ۴۵ دقیقه**
هانا:خب باتری خریدم.چراغ قوه خریدم.دارو هامو تمدید کردم.مواد غذایی هم...نمک و فلفل و ادویه خریدم.خب هیچی نمونده.عه.اینجارو یه مغازه...
یهو چشمم خورد به یه مغازه اکسسوری فروشی.با خودم گفتم یه نگاه ضرر نداره.رفتم داخل و یه چرخ زدم که چشمم افتاد به یه فیگور آیزاوا سنسه.وای خدا اینو!اگه سنسه اینو ببینه فاتحه ام خونده است.خب،پس میخرمش!(مرض به روایت تصویر).

فیگور رو گرفتم و از مغازه اومدم بیرون.یهو یه مغازه تجهیزات قهرمانی دیدم.یعتی از حق نگذریم مغازه رو ندیدم. دستکش های ضد سوختی رو دیدم.دستکش های سیاه و مات بدون انگشت.گفتم اگه باکوگو اینارو بکنه دستش.اووو چه شود.ولی یادم افتاد این دور و بر ندیدمش.دستکش هارو گرفتم و اومدم بیرون.بعد برگشتم به محل قرار.

هیچکس نیومده بود.تصحیح میکنم.هیچکس جز من و کاتسوکی نیومده بود.برق شیطنتی تو چشمام درخشید.پشت فواره مرکز پاساژ(همون محل قرار)قائم شدم.کاتسوکی اونور نشسته بود و مدام غر میزد.پاورچین پاورچین رفتم سمتش و یهو،پریدم داد زدم"من اومدم!!"کاتسوکی یهو پرید گارد گرفت ولی تا دید منم یه قیافه عبوس و عصبانی گرفت و گفت"تچ.بی مزه"بعد پشتش رو کرد به من.خندم گرفت و نتونستم جلو خودمو بگیرم و خندیدم.حس کردم کاتسوکی هم یه لبخند ناچیز زد.ولی ندیدم.یهو یاد دستکش ها افتادم.جعبه شون رو برداشتم و صداش کردم.
هانا:کاتسوکی.
باکوگو:چته؟
هانا:اینا برا توعه.
کاتسوکی یه نگاه ریز از رو شونه اش انداخت و دستاشو تو جیبش محکم تر کرد.
کاتسوکی سرش رو برگردوند سمت من و گفت"و اون چیه؟"گفتم"شاااید...یه هدیه...یه هدیه ی بی دلیل..."کاتسوکی اول به نگاه به جعبه انداخت بعد یه نگاه به من.فهمیدن میخواد چی بگه.گفتم"و اگه ناراحت نمیشی(با یکمی تیکه انداختن)،برای اینکه بفهمی چی توشه باید بازش کنی."
دیدگاه ها (۷)

سال نو مبارک!

هعی آقا...

سلام سلام.

سناریو:بخاطر تو/پارت ۱۵(موقعیت:هال خونه هانا)(زمان:صبح ۶:۰۳)...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۱۸با دخترا برگشتیم سمت خونه.رسیده بودیم...

زندگی پردردسر پارت سیزدهمسنسه از کلاس رفت بیرون و گوشیش رو ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط