{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت ۱۸
با دخترا برگشتیم سمت خونه.رسیده بودیم دم در که دیدیم چراغا خاموشه.کلید رو انداختم تو قفل و در رو باز کردم.خونه تاریک تاریک بود و هوا هم چندان نوری نداشت.خم شدم داخل تاریکی و گفتم"دخترا؟سویو؟مینا؟هاکاگوره؟"ولی جوابی نشنیدم.

همینجوری که به تاریکی زل زده بودیم،یهو دو تا روح از تو تاریکی پریدن بیرون و داد زدن"پخ!".(البته ما ایرانی هاییم که پخ میکنیم اونا میگم" Boo خب شما هم همون بوو رو حساب کنید.) من از شدت ترس جیغ زدم و گلوله انرژی به سمتشون پرت کردم ولی قبل از من جیرو از ترس واکنش نشون داده بود و همراه با جیغ،یه موج صدا هم با لاله هاش سمتشون پرت کرده بود.اوراراکا هم از ترس خودش و نایلون خریدش رو رو هوا معلق کرده بود.یائوروزو هم سریع جیغ زده بود و یه فانوس ساخته بود و گرفته بود تو تاریکی.

همونجوری که همه به غیر از اوراراکا به هم چسبیده بودیم و از ترس به خودمون میلرزیدیم به تاریکی نگاه کردیم ولی با دیدن چیزی که تو تاریکی بود خشکمون زد.البته بهتره بگم لرزیدنمون قطع شد چون درستش همینه.نمیدونم چیشد که باهم گفتیم"دخترا؟!" و بعدش چراغا روشن شد.بله شاید درست حدس زده باشید.مینا و هاکاگوره وسط هال ولو شده بودن و از شدت خنده با دست دلشون رو گرفته بودن.کنارشون هم دوتا پارچه سفید با دایره های سیاه شبیه چشم و یه دهن روحی ولو شده بود.بله.الکی ترسیده بودیم.روح های گرامی همین دوتا بودن.
هانا:مینا!هاکاگوره!این چه کاری بود آخه؟!
جیرو:قلبمون وایساد دیوونه ها!
یائوروزو:اوراراکا نترس.مینا و هاکاگوره اون دوتا روح بودن.
اوراراکا:م...م...مطمئنی؟...شما...دوتا...خ...خ...خیلی...بی...مزه اید!
هانا:هوووووف.خدایا مشکل تنفسی داشتیم اون هیچ.از دست اینا مشکل قلبي هم گرفتیم.
سویو:بهتون گفته بودم خوششون نمیاد.قور.
چرخیدیم سمت صدا.سویو داشت آشپزی می‌کرد و پیشبند قورباغه ایش رو بسته بود.به ما نگاه کرد و گفت:خوش برگشتین.قور.(قیافه سویو=😊+🐸+👩🏻)
مینا و هاکاگوره سریع خودشونو جمع کردن و رو زانو نشستن.
مینا:حالا چیا خریدین؟
هاکاگوره:آره مارو که نبردین.بیاین مفصل تعریف کنید چیکار کردین که بچه ها انقدر غر غر کردن.
هانا:ها؟!شما از کجا خبر دارین؟!
هاکاگوره و مینا:کلاغا خبر رسوندن😌
هانا اندر ذهن**مرده شو...اهم ببخشید.لعنت به اون کلاغا!**
دیدگاه ها (۰)

بعد از اینکه ترس ما ریخت و دخترا هم از کارشون پشیمون شدن شام...

خدایا...

خب بچه ها میخوام یه کاری کنم تا ۴۵ دقیقه یعنی دقیقا تا ساعت ...

شلام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط