{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۰۳


پاهام خورد به در اسانسور

با درد یه پامو و بعد اون يكي رو تکون دادم و دکمه اسانسور رو زدم که شنیدم پشتم زیرلب گفت همون خزیدن یادت دادن.. اصلا توان راه رفتن مثل ادم رو نداري

به در اسانسور زبون درازی کردم و زیرلب گفتم تو خوبی تو

دونده..ما خزنده

اومد کنارم ایستاد.

اسانسور اومد.

تند خودمو انداختم توش و سریع دکمه ٢٤رو زدم و زیر لب

گفتم: وااي خداا..چه اختراعي بودي تو لعنتي ما قدرتو نميدونستيم..

اونم اومد داخل و ۲۳رو زد.

اخيش..

بیحال كف اسانسور نشستم.

۲۳ وایستاد و اون بدون حرف پیاده شد و بعد اسانسور رفت بالا.

اخ.. خداروشکر..

تا فردا هم برق نمیومد من نمیتونستم از روي اون پله پاشم و

همونجا میموندم

رفتم داخل خونه گوشیم رو در اوردم که بزنم تو شارژ که باز برق

رفت..

اي لعنتي..

ولي حداقلش به خونه رسیدم..همین کافی بود..

رفتم سر یخچال و بطري اب رو سر کشیدم. اخیش.. داشتم از تشنگی میمردم

اضافي اب رو خالی کردم رو سر و صورتم..

به آرامش رسیدم

پووووف..

بیحال خودمو رو مبل انداختم.

چشمام از خستگي داشت روی هم میوفتاد که يکي زد به در.. نمیدونم خوابم برده بود یا نه اما با صداي در وحشت کردم و از جا

پریدم

باز ضربه اي به در خورد.

گنگ بلند شدم و تو تاريکي به زور خودمو به در رسوندم و بازش

کردم کانر بود.

با نفس نفس گفت: خانوم.. اقاي مهندس..گفتن.برین.. پایین..مثل اینکه

قراره پدرتون..تماس بگیره..

تند گفتم پدرم؟

سر تکون داد.

اخي..طفلك داشت خفه میشد...

تند گفتم اب میخوري؟

کانر-اگه بيارين خيلي خوبه..

باشه..باشه.. همین الان..

و تند برگشتم داخل و دستم رو به در و دیوار گرفتم و خودمو به

اش خونه رسونده و لیوان اب براش بردماشپزخونه رسوندم و لیوان ابي براش بردم..

یه دفعه سر کشید و گفت: اخیش..ممنونم..

از پایین همه رو با پله اومدي؟

کانر نه برق اومده بود نصفشو با اسانسور اومدم.. بعد رفت...

اهان..باشه.. کانر-فعلا خانوم.. و رفت.

دسته کلیدم رو برداشتم و در خونه رو بستم و رفتم پایین. تلفن خونه که قطع شده بود،گوشیمم که از صبح خاموشه..احتمالا بابا اینا نگرانم شده بودن و زنگ زده بودن به این حضرت آقا.. رفتم جلوي در خونه اش و ضربه اي به در زدم. با چراغ قوه گوشیش تو دستش در رو باز کرد. بي حرف رفت داخل.

منم رفتم تو و گفتم بابا قراره زنگ بزنه؟

با غیض گفت: مثل اینکه گوشیتون خاموشه نگران شده.. لب تابی روی اپنش روشن بود..احتمالا با باطري..

و کنارش هم په شمع كوچيك روشن بود. برگشت سمتم و به مبل خونه اش اشاره زد و گفت بشین همینجا و تکونم نخور تا بابات زنگ بزنه

رفتم سمت مبلی که به زور میدیدمش که پام به میز جلوش گیر کرد تند برگشتم سمت تهیونگ که با نگاه چلاغی مگه زل زده بود بهم. نشستم و با غیض گفتم تکون بخورم خطوط مخابرات دچار مشکل میشه زنگ نمیزنه؟

با غیض عین خودم گفت: خیر. زنگ میزنه ولی تو دیگه نیستی که

جوابشو بدي..

چشمامو باريك كردم و گفتم:چرا اونوقت؟

جدي گفت: چون انداختمت بیرون.. دندونامو به هم فشردم.

با اخم رفت پشت لب تابش نشست و جدي مشغول کارش شد.

اروم و کنجکاوانه به دور و برم نگاه کردم.

اما لعنتي انقدر تاريك بود هيچي ديده نمیشد..همه چیز گنگ بود و به سختي ماهيتش مشخص بود دیگه جنس و رنگ و نوعش پیشکش..

به زور زوم کردم رو میل زیرم..مشکي بود..

کلافه نفسم رو فوت کردم بیرون.
دیدگاه ها (۰)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۴یه بارم اومدیم خونه اش اینج...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۵جواب داد: بله.. تهیونگ سلام...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۲تهیونگ-کر به نظر میرسم؟ با ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۱اين برق لعنتي عجب موهبت بزر...

«فصل۲ The magic of lov »part ۹۸غروب خودم میرم خرید میکنم من...

«فصل۲ The magic of lov »part ۹۶لازم تونستم اون هریسون رو بب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط