راهی برای نجات...
راهی برای نجات...
پارت هفدهم
_____________
کت مشکی شو در آورد و روی کاناپه پرت کرد..چشمای قرمز اشکی شو بست و تا شاید کمی از دردش کم بشه مراسم برادرش حدود ۲ ساعت طول کشیده بود و تمام مدت عین مرده های متحرک روی زمین افتاده بود..
با لیوانی که جلو صورتش قرار گرفت چشماش رو به چشم های مرد جلوش دوخت ..
_ بیا یکم آب بخور ..خیلی خسته ایی ..
لیوان رو از دستش گرفت قلوپی ازش خورد..آروم لب زد:
_ تهیونگ کجاست؟
_نمیدونم از آرامگاه جدا شد و گفت کاری داره باید انجام بده..ات؟..میخوای بریم بیرون؟ میتونم یه جوری تهیونگ رو بپیچونم ..
_ خوابم میاد..میخوام بخوابم و برای مدت طولانی بیدار نشم..
آروم خم شد و تو صورت دختر لب زد:
_میدونم چه حسی داری بچه.. منم خانواده ام از دست دادم ..اونا تنها کسایی بودن که داشتم شون ولی خب..میبینی؟ الان اینجام ..فراموش نمیشن اما زخم اش سربسته میشه..رد زخم هم برای همیشه میمونه تا درس عبرت بشه..
دستشو سمت دختر دراز کرد.
_ بلند شو برو بخواب ..خواب هر دردی و برای مدتی درمان میکنه تا وقتی که بیدار نشی..
نفس عمیقی کشید و لب زد:
_ حوصله بلند شدن ندارم ..همینجا میخوا...
هنوز حرفش تمام نشده بود که دستی زیر پاش رفت و برآید استایل بغلش کرد..
_جئون جونگکوک اینجاست بچه :)
پرش زمانی به دو ساعت بعد*
دو تا قهوه داخل دستش رو روی میز گذاشت
_خب..خاکسپاری چطور بود؟..رفیق قدیمیت رو دیدی؟
نفس عمیقی کشید
_دلم برا نصیحت هاش تنگ شده باور میشه ؟..
_شوخی میکنی؟..تو و دل تنگی؟..از اون مهم تر تویی که هر سری میخواست نصیحتت کنه یه چیزی میگفتی تا بخنده و بیخیال بشه..
__ولی میشد ما رو ول نکنه نه؟_
_هرجوری دوست داری فکر کن..اون هیونگ من بود که از بچگی باهاش رفیق بودم و بزرگ شدم پس اگر بیشتر از تو نباشه دلتنگیم کمتر هم نیست ..میرم به ات سر بزنم..
_چیشده برات عزیز شده ات؟.
_تو بزار به حساب دوست داشتن ..
_شوخی میکنی؟
_معلومه که آره من آدمی ام که تو کار عشق و عاشقی باشم؟..حواسم بهش هست چون اگر نباشه تو هم اونقدر اوکی نیستی..
از پله ها بالا رفت و بعد از باز کردن در نگاهی به کل اتاق کرد..نفس عمیقی کشید و آروم سمت تخت رفت با مطمئن شدن خواب بودن دختر در رو بست و آروم روی تخت دراز کشید ..به سمت ات روی پهلو دراز کشید و دستش و تکیه گاه سرش کرد به تک تک اجزای صورت دختر نگاه کرد لبخند کوچیکی کنار لبش شکل گرفت..آروم جوری که حتی خودش هم نمیشنید لب زد :
_ کاش یه جا بهتر تو یه دنیا بهتر با موقعیت بهتر دیده بودمت ...اینجوری نمیذاشتم حتی یک لحظه هم از دستت بدم..ولی حیف که رفیق و تنها کس زندگیم عاشقته...
کامل دراز کشید و سرش رو به نزدیک ترین حالت سمت ات برد و با چند نفس عمیق بوی تن دختر و وارد ریه هاش کرد..
بعد از ده دقیقه با تکان ریزی که ات خورد سریع به خودش اومد اما قبل از اینکه بخواد بلند بشه چشم های ات باز شدن..
_ت. تو اینجا چیکار میکنی!؟..
_عامم...متاسفم یکم زیادی خسته بودم بعد از اینکه تو رو گذاشتم خوابم برد..
لبخند آرومی زد و لب زد:
_اشکال نداره..
_بلند میشی بریم یه چیزی بخوریم؟
_ نه..میخوام تنها باشم..
_تنها باشی برمیگرده؟..
بغض اش رو قورت داد
_نه..
_پس بلند شو ..
از پله ها پایین رفتن که تهیونگ لب زد :
_چرا انقدر دیر اومدید؟
_ عامم..جونگکوک منو آورده بود بالا خوابش برده بود..
_جونگکوک؟
نگاهی متعجب به جونگکوک انداخت که در مقابل فقط لبخندی جواب گرفت ...
ات وارد آشپزخونه شد جونگکوک خواست از خونه بیرون بره که دستش توسط تهیونگ کشیده شد
_خب؟!... رفتی ات رو صدا کنی بعد پیش ات خوابیده بودی؟...روتخت؟...کنارش؟
نفس عمیقی کشید
_ چقدر حساسی تو..من میخواستم...
هنوز حرفش کامل نشده بود که تهیونگ لب زد:
_حساس؟... میدونی که اون دختر چجوری اینجاعه..میدونی به خودم اجازه ندادم یکبارم بهش بیش از حد دست بزنم بعد رفتی کنارش دراز کشیدی که چی بشه؟....
_ هوفف..تهیونگ رفتم گوشیش رو چک کنم ببینم با کسی بیرون از خونه در ارتباط نباشه مخصوصا الان که صبح یونگی رو دیده..نمیدونستم قراره یه دفعه بیدار یشه و برای اینکه شک نکنه بهش همچین حرفی زدم..خیلی رو مخ میشی وقتی نمیخوای بفهمی چی میگم..
نفس عمیقی کشید
_دیگه کنار کسی که قراره متعلق به من باشه نخواب..میدونی که چی میگم ؟.
_ من مثل اون دوست عوضی ات نیستم دستن بزارم رو چیزی که میدونم رفیقم دوسش داره..پس بهتره سر یه دختر رفاقت ۲۰ ساله مون رو خراب نکنی..
...
نظر یادت نره رفیق..
پارت هفدهم
_____________
کت مشکی شو در آورد و روی کاناپه پرت کرد..چشمای قرمز اشکی شو بست و تا شاید کمی از دردش کم بشه مراسم برادرش حدود ۲ ساعت طول کشیده بود و تمام مدت عین مرده های متحرک روی زمین افتاده بود..
با لیوانی که جلو صورتش قرار گرفت چشماش رو به چشم های مرد جلوش دوخت ..
_ بیا یکم آب بخور ..خیلی خسته ایی ..
لیوان رو از دستش گرفت قلوپی ازش خورد..آروم لب زد:
_ تهیونگ کجاست؟
_نمیدونم از آرامگاه جدا شد و گفت کاری داره باید انجام بده..ات؟..میخوای بریم بیرون؟ میتونم یه جوری تهیونگ رو بپیچونم ..
_ خوابم میاد..میخوام بخوابم و برای مدت طولانی بیدار نشم..
آروم خم شد و تو صورت دختر لب زد:
_میدونم چه حسی داری بچه.. منم خانواده ام از دست دادم ..اونا تنها کسایی بودن که داشتم شون ولی خب..میبینی؟ الان اینجام ..فراموش نمیشن اما زخم اش سربسته میشه..رد زخم هم برای همیشه میمونه تا درس عبرت بشه..
دستشو سمت دختر دراز کرد.
_ بلند شو برو بخواب ..خواب هر دردی و برای مدتی درمان میکنه تا وقتی که بیدار نشی..
نفس عمیقی کشید و لب زد:
_ حوصله بلند شدن ندارم ..همینجا میخوا...
هنوز حرفش تمام نشده بود که دستی زیر پاش رفت و برآید استایل بغلش کرد..
_جئون جونگکوک اینجاست بچه :)
پرش زمانی به دو ساعت بعد*
دو تا قهوه داخل دستش رو روی میز گذاشت
_خب..خاکسپاری چطور بود؟..رفیق قدیمیت رو دیدی؟
نفس عمیقی کشید
_دلم برا نصیحت هاش تنگ شده باور میشه ؟..
_شوخی میکنی؟..تو و دل تنگی؟..از اون مهم تر تویی که هر سری میخواست نصیحتت کنه یه چیزی میگفتی تا بخنده و بیخیال بشه..
__ولی میشد ما رو ول نکنه نه؟_
_هرجوری دوست داری فکر کن..اون هیونگ من بود که از بچگی باهاش رفیق بودم و بزرگ شدم پس اگر بیشتر از تو نباشه دلتنگیم کمتر هم نیست ..میرم به ات سر بزنم..
_چیشده برات عزیز شده ات؟.
_تو بزار به حساب دوست داشتن ..
_شوخی میکنی؟
_معلومه که آره من آدمی ام که تو کار عشق و عاشقی باشم؟..حواسم بهش هست چون اگر نباشه تو هم اونقدر اوکی نیستی..
از پله ها بالا رفت و بعد از باز کردن در نگاهی به کل اتاق کرد..نفس عمیقی کشید و آروم سمت تخت رفت با مطمئن شدن خواب بودن دختر در رو بست و آروم روی تخت دراز کشید ..به سمت ات روی پهلو دراز کشید و دستش و تکیه گاه سرش کرد به تک تک اجزای صورت دختر نگاه کرد لبخند کوچیکی کنار لبش شکل گرفت..آروم جوری که حتی خودش هم نمیشنید لب زد :
_ کاش یه جا بهتر تو یه دنیا بهتر با موقعیت بهتر دیده بودمت ...اینجوری نمیذاشتم حتی یک لحظه هم از دستت بدم..ولی حیف که رفیق و تنها کس زندگیم عاشقته...
کامل دراز کشید و سرش رو به نزدیک ترین حالت سمت ات برد و با چند نفس عمیق بوی تن دختر و وارد ریه هاش کرد..
بعد از ده دقیقه با تکان ریزی که ات خورد سریع به خودش اومد اما قبل از اینکه بخواد بلند بشه چشم های ات باز شدن..
_ت. تو اینجا چیکار میکنی!؟..
_عامم...متاسفم یکم زیادی خسته بودم بعد از اینکه تو رو گذاشتم خوابم برد..
لبخند آرومی زد و لب زد:
_اشکال نداره..
_بلند میشی بریم یه چیزی بخوریم؟
_ نه..میخوام تنها باشم..
_تنها باشی برمیگرده؟..
بغض اش رو قورت داد
_نه..
_پس بلند شو ..
از پله ها پایین رفتن که تهیونگ لب زد :
_چرا انقدر دیر اومدید؟
_ عامم..جونگکوک منو آورده بود بالا خوابش برده بود..
_جونگکوک؟
نگاهی متعجب به جونگکوک انداخت که در مقابل فقط لبخندی جواب گرفت ...
ات وارد آشپزخونه شد جونگکوک خواست از خونه بیرون بره که دستش توسط تهیونگ کشیده شد
_خب؟!... رفتی ات رو صدا کنی بعد پیش ات خوابیده بودی؟...روتخت؟...کنارش؟
نفس عمیقی کشید
_ چقدر حساسی تو..من میخواستم...
هنوز حرفش کامل نشده بود که تهیونگ لب زد:
_حساس؟... میدونی که اون دختر چجوری اینجاعه..میدونی به خودم اجازه ندادم یکبارم بهش بیش از حد دست بزنم بعد رفتی کنارش دراز کشیدی که چی بشه؟....
_ هوفف..تهیونگ رفتم گوشیش رو چک کنم ببینم با کسی بیرون از خونه در ارتباط نباشه مخصوصا الان که صبح یونگی رو دیده..نمیدونستم قراره یه دفعه بیدار یشه و برای اینکه شک نکنه بهش همچین حرفی زدم..خیلی رو مخ میشی وقتی نمیخوای بفهمی چی میگم..
نفس عمیقی کشید
_دیگه کنار کسی که قراره متعلق به من باشه نخواب..میدونی که چی میگم ؟.
_ من مثل اون دوست عوضی ات نیستم دستن بزارم رو چیزی که میدونم رفیقم دوسش داره..پس بهتره سر یه دختر رفاقت ۲۰ ساله مون رو خراب نکنی..
...
نظر یادت نره رفیق..
- ۱۵۹
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط