{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتی *

تک پارتی *
جنگل..

______________________
*جاگذاری شخصیت و نقش دوم داستان بر عهده ذهن خودتون*
نگاهی به اطرافش انداخت..اون جنگل براش حکم یه شکنجه ایی رو میداد که با وجود هرچیزی آخر هفته ها همیشه همونجا بود..اون جنگل براش پر بود از لحظه های خوب و بد با بهترین آدم زندگیش که دلش براش تنگ شده بود..همه چیز دقیقا عین قدیم بود..درخت ها..گل ها..لانه حیوون های اطراف ..همه چیز به جز چیزی که اون پسر میخواست ..نبود وصله جونش..قدمی به جلو برداشت دوباره همون محل همون خاطره جایی که می‌شد گفت جنگل تنها دلیل زندگیش رو گرفت به دره روبه روش نگاه کرد دوباره همون فکرای تکراری ..چی میشد اگر فقط میتونست برگرده به اون زمان قول میداد حاظر بود به جون همون وصله جونش قسم می‌خورد که سریعتر میدوید ..زودتر دست تنها آدم زندگیش رو می‌گرفت که از بلند ترین دره اون جنگل یا بهتره بگم اون کشور به پایین نیافته نه جوری که حتی جسد عزیز کرده اش رو هنوز پیدا نکرده باشه و مجبور باشه بالا سر قبر خالی اش گریه کنه ..روی سبزه خیس اون قسمت از جنگل که به همون دره کذایی می‌رسید نشست ‌‌..سبزه ها هنوز هنوز هم از باران چند ساعت پیش خیس بود ..لبخند تلخی به روند زندگی و حال روزش زد اما ثانیه ایی نکشید که صدایی از پشت شنید..صدا چقدر که دلش برای اون صدا تنگ شده بود ..حاضر نبود به عقب نگاه کنه نکنه فقط توهم بود که با برگشتنش از همون صدا هم دریغ میشد؟!...با چشمای هاله ایی از اشک با تردید برگشت صدای پسر روبه روش رو شنید:
_باز هم که به اینجا اومدی ..
نفس عمیقی کشید میدونست پسر روبه روش خیالی بیش نیست دوباره صداش رو شنید..
_حرف نمیزنی باهام عزیز کرده؟!
بالاخره تونست لب هاش رو از هم فاصله بده
_دل تنگ بودم...دلتنگ لحظاتی که قدرش رو ندونستم و الان حسرتش رو میخورم ..
لبخندی زد همون لبخندی که به خاطرش عاشق اوت پسر شده بود..
_ ولی تو تموم تلاشت و رو کردی..
_ مهم نیست ..تلاش کردم ولی دیگه نیستی..اونقدر تلاش کردم؟..پس چرا موفق نشدم بگیرمت ...مگه نمی‌گفتند اگر تلاش کنی موفق میشی؟..من تو رو باختم..
_ اینجور فکر میکنی؟..بهت که گفته بودم اگر یه روزی دیگه نبودم گریه نکن بلکه به خاطر منم که شده لبخند بزن هومم؟
چشماش رنگ غم بیشتری به خودش گرفت
_ولی نگفته بودی انقدر سریع میری و خودت و از من دریغ میکنی
_زندگی همینه دیگه عزیز کرده قرار نیست تا آخر طبق میل ما پیش بره..بهت که گفته بودم مثل باتلاق میمونه
با نگاهی متعجب به آدم توهمات ذهنش نگاه کرد
_ چی؟!
_ زندگی..مثل باتلاقه هرچی بیشتر دست و پا میزنی بیشتر تو سختی و گرفتاری ها فرو میری..
حتی حاضر نبود پلک بزنه ..نکنه چشماش رو می‌بست دیگه نبود؟..آروم لب زد:
_ حاظرم تو باتلاق فرو برم ولی تو باشی..
_ انقدر دوسم داری عزیز کرده؟
_انقدر دچارتم..
وصله جونش که نزدیک دره بود دست هاش رو باز کرد و لب زد:
_پس بیا بغلم پسرم ..
میدونست..میدونست اگر آغوش پسر رو قبول کنه مثل اون مثل آخرین بار اون..خودش هم از دره پایین پرت میشه..چه بهتر اگر جسدش کنار زندگیش می‌افتاد و اونم پیدا نمیکردن !؟... با این حال با تمام وجود سمتش دوید و لحظه ایی آرامش کنار زندگیش و حتی بودن با اون داخل اون دنیا رو با همه جونش با زندگی کردن بدون اون و با حسرت داخل این دنیا معاوضه کرد..
گاهی رفتن آدم ها آنقدر درگیری میکنه که فقط دوست داری یک بار دیگه..یک قدم دیگه کنار اون باشی ..مهم نیست کجا فقط بازم وجودش رو حس کنی و چی عمیق تر از این عشق میتونه در نبود معشوق بهت آسیب بزنه؟..چی قشنگ تر از این عشق ؟!..
پایان..
Forest..

#bts#army#bangtan#fake#teakook#BTS#ARMY#BANGTAN#FAKE
دیدگاه ها (۵)

فالو و حمایت کنید رفیقا 🎀https://wisgoon.com/j.m.army#bts#ar...

راهی برای نجات...پارت هفدهم_____________کت مشکی شو در آورد و...

چه محتوای فیلم جذابی

My most cinnamon PT 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط