رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۸
حرفی نزد که مشتمو به در کوبیدم و با بغض داد
زدم: میخوام پیاده بشم، نمیفهمی؟
محکم روي فرمون زد و بلند گفت: ببر صداتو تا
همینجا کارتو یکسره نکردم.
جوري از ترس لرزیدم که لرزیدن سلولهامم رو
حس کردم.
با ترس گفتم: مهر... مهرداد نکنه میخواي...
سرمو تند تند به چپ و راست تکون دادم.
-نه نه، تو قول دادي، نمیتونی.
سرشو بالا و پایین کرد.
-آره من قول دادم، قول دادم.
-پس... پس این فکر تو سرت نیست؟
کوتاه بهم نگاه کرد.
-نترس، فقط میخوام کاري بکنم که دیگه به طور
رسمی مال من بشی.
نفس بریده گفتم: یعنی... یعنی چی؟ من... من
منظورتو نمیفهمم.
-صبر داشته باش عزیزم، میفهمی.
لحنش شدید میترسوندم.
اون قول داده، اینکار رو نمیکنه.
تا خود خونه فقط میلرزیدم... از این مهردادي که زده بود به سرش میترسیدم.
از ماشین پیاده شد و به سمت این در اومد.
درمو باز کرد و بازومو گرفت و به سمت در کشوندم.
-کاري نکن که بعدا پشیمون بشی، باشه مهرداد؟
حرفی نزد و وارد خونه شد.
کفشهاشو درآورد که منم بیرون آوردم.
بازم کشوندم که با ترس گفتم: ببین مهرداد، حتی
اگه بیان خواستگاري هم قرار نیست بله بدم، پس
چرا عصبی هستی؟
پوزخندي زد و از پلهها بالا آوردم.
با دیدن اینکه به سمت اتاقش میره نفسم بند اومد
که این دفعه تقلا کردم.
_بیشتر از این باهات نمیام.
اما مثل پر قو روي دوشش انداختم و بردم که
مشتهامو بهش کوبیدم و با بغض گفتم: مهرداد
توروخدا دیوونه نشو.
وارد اتاق شد و در رو قفل کرد که اشکهام روونه
شدند.
با گریه جیغ زدم: مهرداد؟
روي تخت پرتم کرد و با چشمهاي قرمز شده فکمو
گرفت و گفت: دختر خوبی باش و همراهیم کن وگرنه
از درد به خودت میپیچی.
قلبماز کار افتاد و گریم از ترس بند اومد.
-مگه... مگه میخواي چیکار بکنی.
کنار لبمو بوسید.
-کاري که اون ایمان عوضی دیگه به مال من چشم
نداشته باشه.
شروع به باز کردن دکمههام کرد که سریع مچشو
گرفتم و با بغض گفتم: نه، تو نمیتونی، تو قول دادي.
مچهاشو آزاد کرد.
-قول چه اهمیتی داره وقتی شاید از دست بدمت.
سریع بغضم شکست.
تو یه حرکت دکمههامو از جا کند که مشتهامو
بهش کوبیدم و با گریه داد زدم: تو حق اینو نداري!
این یه تجاو*زه میفهمی؟
لباسو از تنم درآورد که تقلاهامو بیشتر کردم.
داشتم از ترس ریخته شدن آبروم جون میدادم.
با گریه و تقلا داد زدم: مهرداد تو نمیتونی اینکار رو
باهام بکنی، نمیتونی نابودم...
با سیلیاي که بهم زد از شدتش سرم به طرفی
چرخید.
چشمهامو با گریه بستم.
_خفه خون بگیر مطهره.
همین که دکمهی شلوارمو باز کرد و زیپشو پایین
کشید بازم تقلا کردم که عصبی از روم بلند شد و به
سمت کمد رفت.
#پارت_۲۱۸
حرفی نزد که مشتمو به در کوبیدم و با بغض داد
زدم: میخوام پیاده بشم، نمیفهمی؟
محکم روي فرمون زد و بلند گفت: ببر صداتو تا
همینجا کارتو یکسره نکردم.
جوري از ترس لرزیدم که لرزیدن سلولهامم رو
حس کردم.
با ترس گفتم: مهر... مهرداد نکنه میخواي...
سرمو تند تند به چپ و راست تکون دادم.
-نه نه، تو قول دادي، نمیتونی.
سرشو بالا و پایین کرد.
-آره من قول دادم، قول دادم.
-پس... پس این فکر تو سرت نیست؟
کوتاه بهم نگاه کرد.
-نترس، فقط میخوام کاري بکنم که دیگه به طور
رسمی مال من بشی.
نفس بریده گفتم: یعنی... یعنی چی؟ من... من
منظورتو نمیفهمم.
-صبر داشته باش عزیزم، میفهمی.
لحنش شدید میترسوندم.
اون قول داده، اینکار رو نمیکنه.
تا خود خونه فقط میلرزیدم... از این مهردادي که زده بود به سرش میترسیدم.
از ماشین پیاده شد و به سمت این در اومد.
درمو باز کرد و بازومو گرفت و به سمت در کشوندم.
-کاري نکن که بعدا پشیمون بشی، باشه مهرداد؟
حرفی نزد و وارد خونه شد.
کفشهاشو درآورد که منم بیرون آوردم.
بازم کشوندم که با ترس گفتم: ببین مهرداد، حتی
اگه بیان خواستگاري هم قرار نیست بله بدم، پس
چرا عصبی هستی؟
پوزخندي زد و از پلهها بالا آوردم.
با دیدن اینکه به سمت اتاقش میره نفسم بند اومد
که این دفعه تقلا کردم.
_بیشتر از این باهات نمیام.
اما مثل پر قو روي دوشش انداختم و بردم که
مشتهامو بهش کوبیدم و با بغض گفتم: مهرداد
توروخدا دیوونه نشو.
وارد اتاق شد و در رو قفل کرد که اشکهام روونه
شدند.
با گریه جیغ زدم: مهرداد؟
روي تخت پرتم کرد و با چشمهاي قرمز شده فکمو
گرفت و گفت: دختر خوبی باش و همراهیم کن وگرنه
از درد به خودت میپیچی.
قلبماز کار افتاد و گریم از ترس بند اومد.
-مگه... مگه میخواي چیکار بکنی.
کنار لبمو بوسید.
-کاري که اون ایمان عوضی دیگه به مال من چشم
نداشته باشه.
شروع به باز کردن دکمههام کرد که سریع مچشو
گرفتم و با بغض گفتم: نه، تو نمیتونی، تو قول دادي.
مچهاشو آزاد کرد.
-قول چه اهمیتی داره وقتی شاید از دست بدمت.
سریع بغضم شکست.
تو یه حرکت دکمههامو از جا کند که مشتهامو
بهش کوبیدم و با گریه داد زدم: تو حق اینو نداري!
این یه تجاو*زه میفهمی؟
لباسو از تنم درآورد که تقلاهامو بیشتر کردم.
داشتم از ترس ریخته شدن آبروم جون میدادم.
با گریه و تقلا داد زدم: مهرداد تو نمیتونی اینکار رو
باهام بکنی، نمیتونی نابودم...
با سیلیاي که بهم زد از شدتش سرم به طرفی
چرخید.
چشمهامو با گریه بستم.
_خفه خون بگیر مطهره.
همین که دکمهی شلوارمو باز کرد و زیپشو پایین
کشید بازم تقلا کردم که عصبی از روم بلند شد و به
سمت کمد رفت.
- ۲.۳k
- ۰۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط