{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۶
غذاها رو که آوردند همه مشغول خوردن شدند اما من بیمیل فقط با غذام بازي میکردم و گهگاهی از
دسر میخوردم تا کسی بهم گیر نده.
سرمو به دستم تکیه دادم.
مغزم از درد انگار داشت میترکید.
صداي آروم و پر طعنهی سپیده رو شنیدم.
-چرا غذاتو نمیخوري مطهره جون؟ چون نزدیک
مهرداد جونت نیستی میل به خوردن نداري؟
نگاه تندي بهش انداختم که پوزخندي زد و به
خوردنش ادامه داد.
نفسمو به بیرون فوت کردم و شقیقهمو ماساژ دادم.
تقریبا همه غذاهاشونو خورده بودند.
صداي مامان ایمان باعث شد که همه بهش نگاه کنیم.
-ببخشید آقا رضا.
آقاجون: بفرمائید مرضیه خانم.
مامان ایمان: میدونم که الان وقت گفتنش نیست اما
باید بگم که ما یکی از نوههاتونو واسه ایمان انتخاب
کردیم و اینکه شازدهی ما اون عزیزو دوست داره.
دلم هري ریخت و لباسمو توي مشتم گرفتم.
با ترس نگاهی به مهرداد انداختم که دیدم عصبی
لبشو با زبونش تر کرد و با انگشتهاش روي میز
ضرب گرفت.
این دفعه رسما ایمانو میکشه.
آقاجون با لبخند گفت: کدوم از نوههامون؟
نجلا و مهلا و سپیده با دقت بهشون گوش میدادند.
براي اولین بار میگم کاشکی به شماها ربط داشت.
مامان ایمان از اون طرف به من اشاره کرد.
_مطهره خانم.
نفس تو سینم حبس شد و زیرلب زمزمه کردم: یا
خدا!
آقاجون با ابروهاي بالا رفته گفت: گفتید آقا ایمانتون
مطهرهی دردونهی منو دوست داره؟
باباي ایمان: درسته آقا رضا، اگه میشه اجازهی
خواستگاري بهمون بدید.
به مهرداد نگاه کردم.
دستشو مشت کرده بود و چشمهاشو بسته بود.
سپیده آروم گفت: میگما مطهره، الان دعوا نشه؟
نگاه کن مهرداد رو!
خندید.
-اوه اوه!
آقاجون رو به بابا گفت: شما که مشکلی نداري؟
بابا نگاهی به مامان انداخت و با تائید مامان با لبخند
گفت: قدمتون روي چشم.
نمیتونستم جلوي حلقه زدن اشک توي چشمهامو
بگیرم.
قلبم انگار میخواست سینمو بشکافه و بیرون بزنه.
به ایمان نگاه کردم.
خونسرد به صندلی تکیه داد بود.
دستهاي لرزون و عرق کردمو به زیر میز بردم.
یه دفعه مهرداد از سر جاش بلند شد.
سعی میکرد عصبانیتشو پنهان کنه اما سرخی
صورتش بد توي دید بود.
-من یه کار فوري برام پیش اومده با اجازه دیگه
میرم، خداحافظ.
آقا احمد متعجب گفت: کجا مهرداد؟!
حتی جواب باباشو هم نداد و با قدمهاي بلند و تند
ازمون دور شد.
چشمهامو بستم و سعی کردم خودمو آروم کنم اما
چیزي نگذشت که صداي پیامک گوشیم بازم
استرس انداخت توي جونم.
با دست لرزون از جیبم بیرونش آوردم و روشنش
کردم.
مهرداد واسم پیام فرستاده بود.
با تردید بازش کردم.
"توي ماشینم، یه جوري همه رو بپیچون بیا، نترس
نمیخوام بلایی سرت بیارم، فقط میخوام باهات
حرف بزنم"
نفس آسودهاي کشیدم.
خیالم راحت شد اما بازم کمی استرس داشتم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۷موبایلمو کنارم گرفتم و الکی صداي ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۸حرفی نزد که مشتمو به در کوبیدم و ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۵یقهی مهرداد رو گرفت اما نیما سریع...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۴پس میوفتادم انداخت و بعد رو به او...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۸دستاش خيلي محکم بود و بدن ن...

پارت ۶۹۸با حس بيجوني و كسلي خيلي بدي که توي تمام تنم بود نیم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۵و با ذوق گفت:نمیدونم چی بگم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط