{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این ترانه را دوباره بخوان

ــ این ترانه را دوباره بخوان.
ــ تانگویی است که مد روز شده است:
زنی سر تا پا برهنه می‌خواستم …
یک سیلی به صورتم فرود آمد.
ــ باز هم بخوان.
زنی سر تا برهنه می‌خواستم …
یک سیلی دیگر. یکی دیگر، باز هم یکی دیگر. بی آنکه خودم خواسته باشم اشک از چشم‌هایم بیرون می‌زد.
ــ خوب، باز هم بخوان.
زنی سر تا پا برهنه می‌خواستم …
تقریباً دیگر نمی‌توانستم لب‌هام را تکان بدهم، تلوتلو می‌خوردم. زیر سیلی‌ها، چشم‌هام باز و بسته می‌شد. نمی‌دانستم باید دست از خواندن بردارم یا اطاعت کنم … اما در عالم دردی که داشتم تصمیم گرفته بودم: این آخرین کتکی بود که می‌خوردم، آخرین. مُردن بهتر بود …

وقتی بالاخره دست از زدن برداشت، و دستور داد بخوانم، نخواندم. با تحقیری شدید نگاهش کردم و گفتم:
ــ آدمکش! … فوراً مرا بکش. زندان انتقامم را می‌گیرد.
آن‌وقت پدرم، دیوانه از فرط خشم، از روی صندلی گهواره‌ای برخاست. کمربندش، کمربندی را که دو حلقه‌ی فلزی داشت، باز کرد و سرخ از فرط خشم، انواع لقب‌ها را به من داد:

ــ حیوان کثیف، کثافت، لات، آدم اینطوری با پدرش حرف می‌زند؟ …

کمربند با قدرتی هولناک روی بدنم صدا می‌کرد. احساس می‌کردم که دارای هزار دندان خمیده و نوک‌تیز است که به تمام بدنم فرو می‌رود. به زمین افتادم، مثل گلوله‌ای دور خودم جمع شده بودم، مطمئن بودم که مرا می‌کشد …»

درخت زیبای من/ انتشارات راه مانا/ صص. ۱۹۱-۱۹۲


#کتاب_جان
#درخت_زببای_من
#بریده_کتاب
#کتابخانه
دیدگاه ها (۰)

[کوتزوف] سپس به قصد عوض کردن موضوع، صحبت را به جنگ با عثمانی...

پیر گفت مگر نمی‌گویند که جنگ به بازی شطرنج می‌ماند؟پرنس آندر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط