{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
فصل دوم
P¹⁰³
ـــ‌هیونا‌ـــ
+آخیش!
تَهِ لیوان هنوز رنگ قهوه‌ای تیره ای که متعلق به قهوه بود رو داشت
رنگ آبی هوا،روشن تر شده بود اما هنوز خبری از خورشید نبود
در خونه باز شد و شیشه فروش وارد محوطه حیاط شد
چشماش خواب آلود بودن و صورتش پف کرده بود
ناخودآگاه دلم براش ضعف رفت
چی دارم میگم
چیزی به همون نگهبان مجسمه نمای دم در گفت و بعدش اون نگهبان چیزی توی بیسیم گفت
همشون حیاط رو ترک کردن
رییس مافیا سمتم اومد
-جدی؟الان بیداری؟باورم نمیشه
+هوم.خودمم باورم نشد
کنارم روی تاب نشست و خوشبختانه یا شایدم بدبختانه بخاطر اینکه یکی از پاهام روی تاب بود و دیگری روی زمین کشیده میشد، فاصلمون بیشتر بود
یعنی پای من فاصله‌رو بیشتر کرده بود
سرشو به پشتی تاب تکیه داد و چشماشو بست.با پاهاش به تاب حرکت ارومی میداد
خودشم خسته به نظر میومد
+خوابت میاد؟
-هوم
+پس چرا بیدار شدی؟
-خودت چرا بیدار شدی؟
+میخواستم فضولامو بشمارم، و تو دومین نفری
چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد
-اولی کیه؟
+اون یارو که دم در بود
نگاهش جدی و تیز شد.مثل سوزی که به بدنم برخورد و باعث یکم جمع تر شدن تو خودم شد
بعد چند ثانیه همونطوری نگاهم کردن دوباره سرشو توی همون حالت قرار داد
اما این بار چشماش باز بودن
-هیونا، میخوام ازت یه سوال بپرسم
اینکه اسمم رو صدا کرد، این پیام رو بهم داد که حرفش جدیه
+چی شده
دم طولانی ای گرفت و بازدمش رو محکم از ریه هاش خارج کرد
چهرش جدی شد و خواب‌آلودگی از چشماش پریده بود
-تو راجب احساسم نسبت به خودت خبر داری
احساساتش نسبت بهم؟
+خــب
-باید بگم، اولین نفری هستی که تاحالا همچنین حسی نسبت بهش دارم
+منظورتو نمیفهمم
چرا.خیلیم خوب می‌فهمیدم.همون اعتراف کاملی که توی وصیت نامه،توسط دستای خودش نوشته شده بود
-بیخیال خودتو نزن به اون راه.میدونی دارم چیو میگم
جم و جور تر نشستم و هردو پاهامو روی زمین گذاشتم و با حرکت دادن تاب،همکاری میکردم
سرم پایین بود و به زانو هام زل زده بودم
اون هنوز از احساس من خبر نداشت
باید بهش میگفتم؟
-خب راستش میخواستم نظر تورو راجب خودم بدونم
تو بی‌نظیری پسر!ولی کاش میتونستم اینو بلند و به خودت بگم
+من...
احساس مایع پر حرارتی توی دماغم کردم که به سمت پایین حرکت میکرد
آبریزش بینی نبود چون حرارتش رو روی مویرگ های توی دماغم حس میکردم
سریع دستمو روی بینیم گذاشتم و سرم رو بالا گرفتم
-چیشد
+خون.داره خون میاد
جوری که انگار روی نشیمنگاه تاب میخ گذاشته باشن،سریع از جام پریدم و سمت خونه دویدم
...
خون رو از روی دستام و صورتم شستم.دستامو دور روشویی گذاشتم و سرمو پایین انداختم
+هوفففف...بخیر گذشت
موهام توی صورتم پخش شده بود و باعث مختل کردن دیدم میشد
این بار شانس بهم رو کرد و خون ریزی به دادم رسید
کافئین داشت کم کم روم اثر میکرد
ضربان قلبم و نبضی که توی کل بدنم میزد رو حس میکردم
...
هوا از آبی تیره در اومده بود و روشن شده بود.به خدمه های داخل عمارت کمک میکردم که صبحانه رو اماده کنن.
دیگه از لجبازی سر غذا خسته شده بودم چون شکمم چیزی بود که عمرا ازش میگذشتم
رییس مافیا از پله ها پایین اومد.
چرا هربار یه قیافه داره؟
تقریباً نیم ساعت پیش با لباس خوابی چروک و شل و ول بود اما الان؟
لباس و شلوار سورمه ای و اتو کرده ای پوشیده بود که با عطر خنک همیشگیش،بهش رایحه بخشیده بود
موهای مشکیش رو بر خلاف همیشه ژل نزده بود فقط مرتب شونه کشی کرده.
صورتش دیگه پف نداشت و چشماش خواب‌آلود نبودن
الان توی ورژنی قرار داشت که من رو به زانو در میاورد
پله هارو تموم کرد اما هنوز مشغول تا کردن استینش بود
اون به استینش نگاه میکرد و منم به اون
هنوز تو شک اتفاق صبح ام و دیدنش باعث میشه نبضی قوی توی رگ های تمام بدنم حس کنم
مثل اسکلا بهش زل زده بودم که بدون اینکه بفهمم کی و چجوری نگاهش رو وقتی دیدم که روی خودم بود
لبخندی کوچیک گوشه لبش نشست
نزدیکم شد و از اونجایی که از نزدیک شدنش بهم خاطرات زیادی روالی ندارم، یکی دو قدم عقب رفتم
-نمیخواد زحمت صبحانه رو بکشی جوجه، خدمتمارا برا همین کار ها حقوق میگیرن
+بهم نگو جوجه شیشه فروش بدبخت، بعدشم هرکاری که دوست داشته باشم میکنم
دستشو روی سرم گذاشت و یکم موهای سطحی سرم رو به‌هم ریخت
+هی
-بشین مث بچه ادم صبحانتو بخور لجم نکن
راهشو کشید و ازم دور شد
-درو رو قریبه باز نکن به آتیش دست نزن دستتم تو دماغت نکن
خندم گرفت
+چیزی نمی‌خوری؟
-نه
+خو میمیری که
-میرم اونجا میخورم
خیلی سریع یچیز کوچیک درست کردم و سریعتر خودمو بهش رسوندم
داشت کفش میپوشید و از دیدنم تعجب کرد
-چیشده؟
+بیا

یکوچولو اخرش جا نشد کامنته 🤏🏻
لطفاً کامنت نزارین
دیدگاه ها (۱)

معشوقه دشمنفصل دوم P¹⁰⁴ـــ‌هیونا‌ـــ+اگه نمیخوای میتونم بندا...

معشوقه دشمن فصل دوم P¹⁰⁵ـــ‌هیونا‌ـــدرد گلو،دیگه داشت طاقت ...

تولدت مبارک پاریتا😭😭

معشوقه دشمنفصل دوم P¹⁰²ـــ‌هیونا‌ـــدیشب رو به سختی گذروندم ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و پنجم: مراقبتِ سمی، طلوعِ کابو...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۵۱خودت نباش. بذار برات یه لیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط