{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن روزها چشمان او بوی جنون می داد

آن روزها چشمان او بوی جنون می داد
آن روزها،آن روزهای هرچه باداباد

آدم اگر عشقی برایش مانده باشد،باز
شیرینی آن لحظه ها را می برد از یاد

افسوس هنگامی که او از رفتن اش می گفت
من نیز دل دادم به آن یاسای مادر زاد

هنگام رفتن را سراسر گریه می کردم
او دستهای مهربانش را تکان می داد

پایان شعرم می نویسم"مرگ" و خواهد ماند
این واژه ها در آسمان بر بالهای باد:

ای دختر شهر هزار و یکشب تردید!
وای رازناک کوچه های نا کجا آباد!

این بغض تلخ ،این یادگار چشم های تو
از بس گره خورده ست، دارد می شود فریاد

آری اگر آن روز از پیش ام نمی رفتی
کار دل من هم به تنهایی نمی افتاد
دیدگاه ها (۱)

مانند زبان الکن شعر می مانی!!هنوز نمی شود، هیچ لغت نامه ای،ب...

تو کجایی که مرا یاد کنیمن که دلتنگ توام...تنگی قلب من از رفت...

به یغما برده قلبت را، تب تند فراموشیبرای بردن از یادم، چه بی...

آدم ها زود عوض میشن ...لحظه های خوب زود به خاطره تبدیل میشن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط