آن روزها چشمان او بوی جنون می داد
آن روزها چشمان او بوی جنون می داد
آن روزها،آن روزهای هرچه باداباد
آدم اگر عشقی برایش مانده باشد،باز
شیرینی آن لحظه ها را می برد از یاد
افسوس هنگامی که او از رفتن اش می گفت
من نیز دل دادم به آن یاسای مادر زاد
هنگام رفتن را سراسر گریه می کردم
او دستهای مهربانش را تکان می داد
پایان شعرم می نویسم"مرگ" و خواهد ماند
این واژه ها در آسمان بر بالهای باد:
ای دختر شهر هزار و یکشب تردید!
وای رازناک کوچه های نا کجا آباد!
این بغض تلخ ،این یادگار چشم های تو
از بس گره خورده ست، دارد می شود فریاد
آری اگر آن روز از پیش ام نمی رفتی
کار دل من هم به تنهایی نمی افتاد
آن روزها،آن روزهای هرچه باداباد
آدم اگر عشقی برایش مانده باشد،باز
شیرینی آن لحظه ها را می برد از یاد
افسوس هنگامی که او از رفتن اش می گفت
من نیز دل دادم به آن یاسای مادر زاد
هنگام رفتن را سراسر گریه می کردم
او دستهای مهربانش را تکان می داد
پایان شعرم می نویسم"مرگ" و خواهد ماند
این واژه ها در آسمان بر بالهای باد:
ای دختر شهر هزار و یکشب تردید!
وای رازناک کوچه های نا کجا آباد!
این بغض تلخ ،این یادگار چشم های تو
از بس گره خورده ست، دارد می شود فریاد
آری اگر آن روز از پیش ام نمی رفتی
کار دل من هم به تنهایی نمی افتاد
- ۱.۵k
- ۱۲ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط