من چو از خود وا شدم بر خویشتن افشا شدم
من چو از خود وا شدم بر خویشتن افشا شدم
تاشناسم خویشتن را با خودم تنها شدم
خودشناسی کرده ام تا خودشناسم خویش را
در محک آوردمی، از حال خود جویا شدم
من چی ام؟ بهر چه ام؟ از چه بعالم آمدم؟
قطره ی گندیده آبی بودم و برنا شدم
حاصلی از عشق وشهوت بوده ام در این جهان
پس چرا؟ پرکینه و پربخل و پر غوغا شدم
زورق بشکسته ای در ساحلی طوفانی ام
من در این بحری خروشان قطره از دریا شدم
من چه دارم؟ از چه میخواهم که چی را چون کنم؟
این دو روزی میهمان سفره ی دنیا شدم
نقطه ای ،در زیر پرگار جهان هستی ام
زیر این چرخ و فلک گمگشته ناپیدا شدم
نقطه، هرجائی غلط افتد مدادش میکشند
چون غلط افتاده ای بر کاغذی انشا شدم
در کلاس معرفت درس و کتابم داده اند
من رفوزه اندر این درس و در این املا شدم
شعله ای بر جان من افتاده است در واپسین
سوختم در آتش و در حسرت فردا شدم
وقت رفتن خویش خویشم دلخوش از خویشم نشد
من چه خوشباور شدم بر خویش خود کوشا شدم
اختری در آسمانم نیست در شامی سیاه
ماه من هم در خسوف و چون شب یلدا شدم
غوطه ور، در این سیاهی بوده ام پلکم نشست
یکدمی در خواب خوش مبهوت این رؤیا شدم
با دل و معشوق خود قول و قراری داشتم
در شگفتی ماندم و سرگشته در معنا شدم
مجلسی دیدم که ساقی باده در پیمانه کرد
من خمار باده ی فرزانه در مینا شدم
جرعه ای نوشیدم از جام طهورائی دمی
مست و مدهوش از می و از ساغر یکتا شدم
در کمند ابروی دلدار خود گشتم اسیر
باخیال وصل او بر عالم بالا شدم
بنداز بندم جدا شد، روح از جسمم پرید
پرده را بدریدم و ذکر خداوندا شدم
ناگهان دیدم ،مرابازر برابرکرده اند
جنگ زر گردیدم و اینگونه من سودا شدم
گوهری را، گفته ام همچون مسی زنگاری ام
کیمیائی گشتم و مجذوب این دلها شدم
گوهر ذیقیمتی در گنجه پنهانش کنند
چون پر کاهی من از هر خرمنی منها شدم
باد پائیزی مرا روزی به یغما میبرد
زیر مشتی خاک و من درمانده از هرجا شدم
کوزه گر از خاک گورم کوزه میسازد بسی
در تعجب من از این انسان بی پروا شدم
درگلستان ادب ،گل را بهایش میدهند
من که از خاک آمدم با خاک وگل همتا شدم
لحظه ای خوابم پرید از تندبادی در خزان
دیده چون وا کرده ام رسواتر از رسوا شدم
چون همی دانستمی دنیا سرای فانی است
دست از دنیا کشیده، در پی عقبا شدم
رنج دنیا را بکش «اعمی» دهانت را ببند
حرف حق را گفتم و از گفته ام ارضا شدم،
تاشناسم خویشتن را با خودم تنها شدم
خودشناسی کرده ام تا خودشناسم خویش را
در محک آوردمی، از حال خود جویا شدم
من چی ام؟ بهر چه ام؟ از چه بعالم آمدم؟
قطره ی گندیده آبی بودم و برنا شدم
حاصلی از عشق وشهوت بوده ام در این جهان
پس چرا؟ پرکینه و پربخل و پر غوغا شدم
زورق بشکسته ای در ساحلی طوفانی ام
من در این بحری خروشان قطره از دریا شدم
من چه دارم؟ از چه میخواهم که چی را چون کنم؟
این دو روزی میهمان سفره ی دنیا شدم
نقطه ای ،در زیر پرگار جهان هستی ام
زیر این چرخ و فلک گمگشته ناپیدا شدم
نقطه، هرجائی غلط افتد مدادش میکشند
چون غلط افتاده ای بر کاغذی انشا شدم
در کلاس معرفت درس و کتابم داده اند
من رفوزه اندر این درس و در این املا شدم
شعله ای بر جان من افتاده است در واپسین
سوختم در آتش و در حسرت فردا شدم
وقت رفتن خویش خویشم دلخوش از خویشم نشد
من چه خوشباور شدم بر خویش خود کوشا شدم
اختری در آسمانم نیست در شامی سیاه
ماه من هم در خسوف و چون شب یلدا شدم
غوطه ور، در این سیاهی بوده ام پلکم نشست
یکدمی در خواب خوش مبهوت این رؤیا شدم
با دل و معشوق خود قول و قراری داشتم
در شگفتی ماندم و سرگشته در معنا شدم
مجلسی دیدم که ساقی باده در پیمانه کرد
من خمار باده ی فرزانه در مینا شدم
جرعه ای نوشیدم از جام طهورائی دمی
مست و مدهوش از می و از ساغر یکتا شدم
در کمند ابروی دلدار خود گشتم اسیر
باخیال وصل او بر عالم بالا شدم
بنداز بندم جدا شد، روح از جسمم پرید
پرده را بدریدم و ذکر خداوندا شدم
ناگهان دیدم ،مرابازر برابرکرده اند
جنگ زر گردیدم و اینگونه من سودا شدم
گوهری را، گفته ام همچون مسی زنگاری ام
کیمیائی گشتم و مجذوب این دلها شدم
گوهر ذیقیمتی در گنجه پنهانش کنند
چون پر کاهی من از هر خرمنی منها شدم
باد پائیزی مرا روزی به یغما میبرد
زیر مشتی خاک و من درمانده از هرجا شدم
کوزه گر از خاک گورم کوزه میسازد بسی
در تعجب من از این انسان بی پروا شدم
درگلستان ادب ،گل را بهایش میدهند
من که از خاک آمدم با خاک وگل همتا شدم
لحظه ای خوابم پرید از تندبادی در خزان
دیده چون وا کرده ام رسواتر از رسوا شدم
چون همی دانستمی دنیا سرای فانی است
دست از دنیا کشیده، در پی عقبا شدم
رنج دنیا را بکش «اعمی» دهانت را ببند
حرف حق را گفتم و از گفته ام ارضا شدم،
- ۱.۲k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط