Wounded butterfly
🦋 Wounded butterfly 🦋
Part ²³
ویو یانگهی 🦋
صبح با حس کامل شدن خوابم بیدار شدم و چشمامو مالش دادم و نگاهی به ساعت اتاق انداختم .ساعت ۱۱:۳۰ بود . نگاهی به وضعیتم انداختم که دیدم نصفم از تخت اویزونه .
وای دوباره بد خفت خوابیم گل کرد. خودمو شل کردم تا نصف دیگم از تخت سرازیر بشه .عین ژله از رو تخت به روی زمین انتقال پیدا کردم . پنج دقیقه تو همون حالت بودم که عین برق گرفته ها بلند شدم رفتم دستشویی . بعد انجام عملیات صورتمو شستم و امدم بیرون و کل اتاقو گشتم که گوشیمو پیدا کنم ولی نبود. فکرم رفت پیش لباسای دیشبم . رفتم تو حموم و از تو جیب لباسم گوشیمو برداشتم .
یانگ هی 🦋 یعنی این پسره نیم گرم عقل نداره؟گوشیمو لای لباسام انداخته اینجا؟وایسا کی لباسای منو عوض کرد؟...اها خودش گفت یکی از خدمتکارا . ولی اگه خدمتکار عوض میکرد حواسش بود که گوشی همراهم هست یا نه . بعدشم لباسامو اینجا نمینداخت و میبرد پایین تا شسته شن . وایییییی بدبخت شدم این پسره عوض کردهههه(گریه الکی)
گفته بود اسمش جئون جونگ کوکه . نکنه این همون جئون جونگ کوک دشمنمه ؟ نمیدونم شاید فقط شباهت اسمی باشه .
لامصب ادرس خونشم ندارم که از اون طریق بفهمم خودشه یا نه .خاک تو سرم این همه کار میکردم ولی یدونه ادرس از خونه دشمنم ندارم بعد اون هرشب دهن منو سروـیس میکرد با افرادش . فقط امیدوارم این اون نباشه . صدای شکمم در امد . گشنم بود عجیب .رفتم سمت دستگیره در و کشیدمش پایین ... خوبه قفل نکرده . از پله ها رفتم پایین و رفتم سمت اشپزخونه ..یه خانم مسن از پشت سرم امد داخل اشپزخونه .
اجوما : سلام خانم ...شما خانم یانگ هی هستین درسته ؟
یانگ هی 🦋 سلام بله من یانگ هی ام شما ؟ (جدی)
اجوما : ماشاالله چقدر خوشگله (زیر لب)
چشماش برقی زد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که من نشنیدم .
اجوما: ا... منو اجوما صدا کنین ... بشینین حتما گرسنه این الان براتون صبحونه میارم .
یانگ هی 🦋 چشم اجوما ممنون ازتون .
اجوما : ماشاالله چقدرهم با ادبه واییی ارباب عجب سلیقه ای داره (زیر لب)
بازم زیر لب چیزی گفت که گوشامو تیز کرده که ... ارباب عجب سلیقه ای داره؟چشمام چهار تا شد ... یعنی چی؟ سری تکون داد که تو همون حالت اروم نشستم رو صندلی و به فکر فرو رفتم .
اینا درمورد من چه فکری میکنن؟ با صدای سینی از افکارم امدم بیرون .
اجوما : خانم ارباب گفتن صبحونتونو کامل میل کنید . لطفا همشونو بخورین چون بعدا ارباب منو دعوا میکنه .(لبخند ، مهربون )
یانگ هی 🦋 چشم ... یه سوال اربابتون نگفته که چرا انقدر پی گیر منه و ول کن من نیست و نمیزارهذبرم به زندگیم برسن ؟ اصلا مقدار صبحونه ای که من میخورم چه ربطی به ارباب شما داره ؟
اجوما: ......
ادامه دارد....💜🩷❤️🤍
شرط
¹⁰ لایک
¹⁰ کامنت
⁵ بازنشر
حمایت کنیداااا باشههه؟
Part ²³
ویو یانگهی 🦋
صبح با حس کامل شدن خوابم بیدار شدم و چشمامو مالش دادم و نگاهی به ساعت اتاق انداختم .ساعت ۱۱:۳۰ بود . نگاهی به وضعیتم انداختم که دیدم نصفم از تخت اویزونه .
وای دوباره بد خفت خوابیم گل کرد. خودمو شل کردم تا نصف دیگم از تخت سرازیر بشه .عین ژله از رو تخت به روی زمین انتقال پیدا کردم . پنج دقیقه تو همون حالت بودم که عین برق گرفته ها بلند شدم رفتم دستشویی . بعد انجام عملیات صورتمو شستم و امدم بیرون و کل اتاقو گشتم که گوشیمو پیدا کنم ولی نبود. فکرم رفت پیش لباسای دیشبم . رفتم تو حموم و از تو جیب لباسم گوشیمو برداشتم .
یانگ هی 🦋 یعنی این پسره نیم گرم عقل نداره؟گوشیمو لای لباسام انداخته اینجا؟وایسا کی لباسای منو عوض کرد؟...اها خودش گفت یکی از خدمتکارا . ولی اگه خدمتکار عوض میکرد حواسش بود که گوشی همراهم هست یا نه . بعدشم لباسامو اینجا نمینداخت و میبرد پایین تا شسته شن . وایییییی بدبخت شدم این پسره عوض کردهههه(گریه الکی)
گفته بود اسمش جئون جونگ کوکه . نکنه این همون جئون جونگ کوک دشمنمه ؟ نمیدونم شاید فقط شباهت اسمی باشه .
لامصب ادرس خونشم ندارم که از اون طریق بفهمم خودشه یا نه .خاک تو سرم این همه کار میکردم ولی یدونه ادرس از خونه دشمنم ندارم بعد اون هرشب دهن منو سروـیس میکرد با افرادش . فقط امیدوارم این اون نباشه . صدای شکمم در امد . گشنم بود عجیب .رفتم سمت دستگیره در و کشیدمش پایین ... خوبه قفل نکرده . از پله ها رفتم پایین و رفتم سمت اشپزخونه ..یه خانم مسن از پشت سرم امد داخل اشپزخونه .
اجوما : سلام خانم ...شما خانم یانگ هی هستین درسته ؟
یانگ هی 🦋 سلام بله من یانگ هی ام شما ؟ (جدی)
اجوما : ماشاالله چقدر خوشگله (زیر لب)
چشماش برقی زد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که من نشنیدم .
اجوما: ا... منو اجوما صدا کنین ... بشینین حتما گرسنه این الان براتون صبحونه میارم .
یانگ هی 🦋 چشم اجوما ممنون ازتون .
اجوما : ماشاالله چقدرهم با ادبه واییی ارباب عجب سلیقه ای داره (زیر لب)
بازم زیر لب چیزی گفت که گوشامو تیز کرده که ... ارباب عجب سلیقه ای داره؟چشمام چهار تا شد ... یعنی چی؟ سری تکون داد که تو همون حالت اروم نشستم رو صندلی و به فکر فرو رفتم .
اینا درمورد من چه فکری میکنن؟ با صدای سینی از افکارم امدم بیرون .
اجوما : خانم ارباب گفتن صبحونتونو کامل میل کنید . لطفا همشونو بخورین چون بعدا ارباب منو دعوا میکنه .(لبخند ، مهربون )
یانگ هی 🦋 چشم ... یه سوال اربابتون نگفته که چرا انقدر پی گیر منه و ول کن من نیست و نمیزارهذبرم به زندگیم برسن ؟ اصلا مقدار صبحونه ای که من میخورم چه ربطی به ارباب شما داره ؟
اجوما: ......
ادامه دارد....💜🩷❤️🤍
شرط
¹⁰ لایک
¹⁰ کامنت
⁵ بازنشر
حمایت کنیداااا باشههه؟
- ۲.۱k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط