{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شمس چشمانت مرا آواره ی تبریز کرد

شمس چشمانت مرا آواره ی تبریز کرد
جرم انت الحق مرا در شعر حلق آویز کرد

تا که بوسیدم درختان سرکوی تو را
آن رقیب سنگدل دیشب تبر را تیز کرد

ده قدم تا نوبهار گلفشانی مانده بود
فتنه ها در کار من بیرحمی پاییز کرد

تا که نوبت بر من مخمور سرگردان رسید
جام می را خون لبالب ساقی خونریز کرد

تا شدم بیمار چشمت ابروان سرکشت
تیر زهر آگین غم را بر دلم تجویز کرد

باز هم صد آفرین بر غم که بعد از هجر تو
هر شب اینجا همدلی ها با من ناچیز کرد

کاش چشمانت مرا شاعر نمیکرد اینچنین
در نبودت غم مرا معشوقه ی پاییز کرد
دیدگاه ها (۲)

نبـــــــــوده....نیســــــت....نخواهــــد بود...💚 .کسی عزیـ...

گــاهــی مــجــبــوری بــرای راحــتــ کــردن خــیــال دیــگـ...

من نمیدانم چرا این دل شده رسوای توآ شنای هر شب من ،من شدم ش...

عاشقی فصل خرابیست خدا رحم کنددل من بسته به آهی است خدا رحم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط