پارت یازدهم
پارت یازدهم
#خوناشام_جذاب_من
اخههه که یهو تهیونگ اومد داخل اتاق منم موندم کبودی روی گردنمو چیکار کنم
تهیونگ:ات بیدار شدی؟
ات:آره بیدارم...
تهیونگ:کبودی گردنش توجه ام رو جلب کرد..
تهیونگ:ات گردنت و کی کبود کرده ها؟
ات:سریع موهامو رو کبودی گردنم میکشم و میگم چیزه...جونگ کوک دیشب اینجا پیشم بود اون...
تهیونگ:دیگه نمیخوام چیزی بشنوم بیا صبحانه
ات:تهیونگ آخه....
ات:انگار دوستم داره خب منم دوستش دارم(زارت😐😂)دنبال تهیونگ رفتم سر میز نشستم دیدم جونگ کوک داره بهم با حرص نگاه میکنه ترسیده بودم برای یه لحظه رفتم تو فکر که.......
نامجون:ات... اتتتت(با داد)
ات:ها...چیزه...بله
نامجون:چیزی شده تو فکری چرا صبحانه نمیخوری؟
ات:اممم...چیزی نشده
ات:شروع کردم به خودن صبحانه تمومش کردم..
ات:من برم تو اتاق
رفتم تو اتاقم که....
جونگ کوک:میبینم با تهیونگ میگردی؟
ات:اون جور که فکر میکنی نیست
جونگ کوک:آها پس چرا با تهیونگ اومدی سر میز
ات:چقدر تو منحرفی
جونگ کوک:میگی یا بیام
ات:دلیلی نداره موضوع زندگیم و به کسی بگم
جونگ کوک:پس خودت خواستی
ات:دیدم به گردنم نگاه میکنه و نزدیکم میشه ترسیده بودم و میلرزیدم که کوک صورتش و نزدیک گردنم کرد که یهو....
تهیونگ:چیکار میکنی؟
جونگ کوک:آه لعنتی چرا اومدی؟
تهیونگ:به تو چه اومدن به اتاق عشقم باید از تو اجازه بگیرم؟
تهیونگ:گمشو بیرون(با داد)
جونگ کوک:میدونم باهات چیکار کنم(زیر لب) (رفت)
ات:اوفف ممنونم ولی عشقم چی بود؟(با خنده)
تهیونگ:خوب عشقمی دیگه...
ات:تهیونگ کم کم نزدیکم شد و دست شو دور کمرم حلقه کرد..
ات:چیکار میکنی؟
تهیونگ:دارم عشقمو ابراز میکنم
ات:خشک شده بودم که آخر تصمیم گرفتم همراهیش کنم...منم دستامو دور گردنش حلقه کردم و.....
ادامه دارد:-)
حمایت شه لطفا🥺❤️
داریم به پایانش نزدیک میشیما😁😭
#خوناشام_جذاب_من
اخههه که یهو تهیونگ اومد داخل اتاق منم موندم کبودی روی گردنمو چیکار کنم
تهیونگ:ات بیدار شدی؟
ات:آره بیدارم...
تهیونگ:کبودی گردنش توجه ام رو جلب کرد..
تهیونگ:ات گردنت و کی کبود کرده ها؟
ات:سریع موهامو رو کبودی گردنم میکشم و میگم چیزه...جونگ کوک دیشب اینجا پیشم بود اون...
تهیونگ:دیگه نمیخوام چیزی بشنوم بیا صبحانه
ات:تهیونگ آخه....
ات:انگار دوستم داره خب منم دوستش دارم(زارت😐😂)دنبال تهیونگ رفتم سر میز نشستم دیدم جونگ کوک داره بهم با حرص نگاه میکنه ترسیده بودم برای یه لحظه رفتم تو فکر که.......
نامجون:ات... اتتتت(با داد)
ات:ها...چیزه...بله
نامجون:چیزی شده تو فکری چرا صبحانه نمیخوری؟
ات:اممم...چیزی نشده
ات:شروع کردم به خودن صبحانه تمومش کردم..
ات:من برم تو اتاق
رفتم تو اتاقم که....
جونگ کوک:میبینم با تهیونگ میگردی؟
ات:اون جور که فکر میکنی نیست
جونگ کوک:آها پس چرا با تهیونگ اومدی سر میز
ات:چقدر تو منحرفی
جونگ کوک:میگی یا بیام
ات:دلیلی نداره موضوع زندگیم و به کسی بگم
جونگ کوک:پس خودت خواستی
ات:دیدم به گردنم نگاه میکنه و نزدیکم میشه ترسیده بودم و میلرزیدم که کوک صورتش و نزدیک گردنم کرد که یهو....
تهیونگ:چیکار میکنی؟
جونگ کوک:آه لعنتی چرا اومدی؟
تهیونگ:به تو چه اومدن به اتاق عشقم باید از تو اجازه بگیرم؟
تهیونگ:گمشو بیرون(با داد)
جونگ کوک:میدونم باهات چیکار کنم(زیر لب) (رفت)
ات:اوفف ممنونم ولی عشقم چی بود؟(با خنده)
تهیونگ:خوب عشقمی دیگه...
ات:تهیونگ کم کم نزدیکم شد و دست شو دور کمرم حلقه کرد..
ات:چیکار میکنی؟
تهیونگ:دارم عشقمو ابراز میکنم
ات:خشک شده بودم که آخر تصمیم گرفتم همراهیش کنم...منم دستامو دور گردنش حلقه کردم و.....
ادامه دارد:-)
حمایت شه لطفا🥺❤️
داریم به پایانش نزدیک میشیما😁😭
- ۲.۶k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط