{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫

💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
𝑷/ 𝟏

نیویورک، شهر بی‌خوابی، سال ۲۰۲۶. برج‌های سر به فلک کشیده، نورهای نئونی که در شب می‌درخشیدند و هیاهوی زندگی که هرگز متوقف نمی‌شد. در میان این همه شلوغی، آپارتمانی دنج در قلب منهتن، خانه‌ی آیریس هوانگ ۱۸ ساله و برادر بزرگترش، هیونجین ۲۴ ساله بود. زندگی آن‌ها، هرچند بدون حضور پدر و مادر، روال عادی خود را داشت. آیریس، با شور و شوق رسیدن به ۱۸ سالگی و غرق در دنیای موسیقی و آرزوهایش بود و هیونجین، با وقار و آرامشی که از سنش بیشتر نشان می‌داد، مسئولیت خانواده را بر دوش داشت. اما در پس این آرامش ظاهری، رازی دفن شده بود؛ رازی که تنها هیونجین از آن آگاه بود و منتظر زمانی مناسب برای فاش شدن بود...

زمان حال ⬅︎ 𝟏𝟓 / مه / 𝟐𝟎𝟐𝟔
𝑵𝒆𝒘 𝒀𝒐𝒓𝒌 𝑪𝒊𝒕𝒚🗽

فصل اول

یک روز مانده به تولد هجده سالگی

آفتاب گرم تابستان از پنجره‌های بزرگ آپارتمان کوچکشان به داخل می‌تابید.

در حالی که بیشتر مردم منهتن روزشان را با قهوه و عجله شروع می‌کردند، آیریس روی کاناپه لم داده بود و با یک کنترل تلویزیون در دست، تمرکزش را روی مهم‌ترین مأموریت زندگی‌اش گذاشته بود.

کشتن یک مگس.

مگس بی‌خیال روی دیوار نشسته بود.

آیریس چشم‌هایش را باریک کرد.

«امروز دیگه فرار نمی‌کنی.»

مگس تکان نخورد.

«به پایان خط رسیدی رفیق.»

سکوت.

بعد مگس پرواز کرد و روی دیوار روبه‌رویی نشست.

آیریس با ناراحتی سرش را به پشتی کاناپه کوبید.

«خیانت...»

در همان لحظه درِ یخچال باز شد.

هیونجین با لیوان آبی در دست وارد آشپزخانه شد.

نگاهی به خواهرش انداخت.

نگاهی به کنترل تلویزیون.

بعد نگاهی به مگس.

«نمی‌خوام بدونم.»

«اون جنگ رو شروع کرد.»

«مگس؟»

«دقیقاً.»

هیونجین جرعه‌ای از آبش نوشید.

«تو هفده سال و سیصد و شصت و چهار روز عمر کردی.»

آیریس با غرور گفت:

«درسته.»

«و هنوز با حشرات دعوا می‌کنی.»

«اون‌ها اول شروع می‌کنن.»

هیونجین آهی کشید.

گاهی فکر می‌کرد خواهرش از پنج سالگی تا حالا حتی یک روز هم بزرگ‌تر نشده است.

مگس دوباره پرواز کرد.

آیریس از جا بلند شد و با کنترل به دنبالش دوید.

«برگرد اینجا ترسو!»

هیونجین با بی‌حوصلگی گفت:

«دارم بهت هشدار میدم.»

«چی؟»

«اگه دوباره تلویزیون رو بشکنی، خودت باید پولش رو بدی.»

«هیچ مدرکی وجود نداره که تلویزیون قبلی رو من شکستم.»

«روی صفحه‌ش جای کفش تو مونده بود.»

«جزئیات مهم نیستن.»

خنده کوتاهی روی لب هیونجین نشست.

اما خیلی زود محو شد.

نگاهش روی تقویم کوچکی افتاد که روی یخچال چسبیده بود.

فردا.

فقط یک روز دیگر.

انگشتانش ناخودآگاه دور لیوان جمع شدند.

آیریس متوجه نگاهش شد.

«باز شروع شد.»

هیونجین ابرو بالا انداخت.

«چی؟»

«همین نگاه عجیب و غریب.»

«من نگاه عجیب ندارم.»

«داری.»

«ندارم.»

«داری.»

«ندارم.»

«داری.»

«آیریس...»

«هیونجین...»

هیونجین سرش را تکان داد.

هیچ‌کس در دنیا به اندازه این دختر اعصابش را خرد نمی‌کرد.

و هیچ‌کس در دنیا به اندازه او برایش مهم نبود.

همین موضوع همه چیز را سخت‌تر می‌کرد.

خیلی سخت‌تر.

#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay

بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓

https://wisgoon.com/the_mystical_world_of

به دنیای رویا های من خوش اومدین💞🌷✨
دیدگاه ها (۲)

💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫مقدمه رمان پادشاهی خونین: خیابان های ش...

یه رمان جدید دارم..... زود باشین بیاین از دست ندیننننن#Dream...

#mafia.lover. part 3هیونجین نزدیک فیلیکس شد و دس...

my littel boy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط