💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
𝑷/2
هیونجین لیوانش را روی کابینت گذاشت و به ساعت نگاه کرد.
ده و بیست دقیقه صبح.
معمولاً این موقع آیریس هنوز روی تختش ولو بود و به جای بیدار شدن با دنیا مذاکره میکرد.
اما امروز از ساعت هشت بیدار شده بود.
البته نه برای کار مفیدی.
برای شکار مگس.
آیریس ناگهان وسط پذیرایی ایستاد.
«صبر کن...»
هیونجین اخم کرد.
«چی شده؟»
«گمش کردم.»
«تبریک میگم.»
«نه جدی. کجا رفت؟»
هر دو چند ثانیه اطراف را نگاه کردند.
بعد مگس خیلی آرام روی شانه هیونجین نشست.
آیریس با وحشت انگشتش را سمت او گرفت.
«تکون نخور.»
هیونجین همان لحظه فهمید اوضاع خراب است.
«آیریس...»
«تکون نخور.»
«آیریس...»
«فقط دو ثانیه.»
آیریس یک بالش از روی مبل برداشت.
هیونجین یک قدم عقب رفت.
«نه.»
«آره.»
«نه.»
«فقط یه ضربه کوچولو.»
«تو دفعه قبل با یه ضربه کوچولو قاب عکس بابا رو شکستی.»
«اون اتفاقی بود.»
«اتفاقی نبود. داشتی با دمپایی به زنبور حمله میکردی.»
«و داشتم برنده میشدم.»
«زنبور زنده موند.»
«جزئیات مهم نیستن.»
هیونجین برگشت سمت آشپزخانه.
در همان لحظه بالش با سرعت از کنار گوشش رد شد.
مگس فرار کرد.
اما لیوان آب هیونجین روی زمین افتاد.
صدای شکستن بلند شد.
سکوت.
آیریس خشکش زد.
هیونجین آرام به خردهشیشهها نگاه کرد.
بعد به خواهرش.
بعد دوباره به خردهشیشهها.
آیریس لبخند مصنوعی زد.
«خب...»
هیونجین دست به کمر ایستاد.
«خب؟»
«حداقل مگسه فهمید اینجا جاش نیست؟»
هیونجین بالش را برداشت و مستقیم سمتش پرت کرد.
چند دقیقه بعد هر دو روی زمین نشسته بودند و شیشهها را جمع میکردند.
هوای خانه گرم بود.
پنجرهها باز بودند و صدای خیابانهای منهتن داخل میآمد.
برای لحظهای همه چیز عادی به نظر میرسید.
خیلی عادی.
شاید بیش از حد عادی.
آیریس تکهای از شیشه را داخل سطل انداخت.
«هی.»
«هوم؟»
«فردا میخوای چیکار کنیم؟»
هیونجین مکث کرد.
«برای چی؟»
«برای تولدم دیگه.»
هیونجین نگاهش را از او دزدید.
«نمیدونم.»
آیریس ابرو بالا انداخت.
«نمیدونی؟»
«آره.»
«هیونجین، تو از دو ماه پیش برای خرید دستمال کاغذی برنامهریزی میکنی.»
«خب؟»
«پس چطور برای تولد من برنامه نداری؟»
هیونجین چیزی نگفت.
همین باعث شد اخم آیریس بیشتر شود.
این چند هفته اخیر رفتار برادرش عجیب شده بود.
مدام حواسش پرت میشد.
شبها دیر میخوابید.
بعضی وقتها ساعتها به نقطهای خیره میماند.
و هر بار که حرف از هجده سالگی آیریس میشد، انگار چیزی در وجودش قفل میکرد.
آیریس سطل را کنار گذاشت.
«باشه. چیزی شده؟»
«نه.»
«دروغ نگو.»
«دروغ نمیگم.»
«داری.»
«نمیدم.»
«هیونجین.»
«چی؟»
«من هفده ساله میشناسمت.»
«متأسفم.»
«خفه شو.»
خنده کوتاهی بینشان رد و بدل شد.
اما این بار هم خیلی زود از بین رفت.
آیریس آرامتر گفت:
«جدی میگم. یه چیزی شده؟»
برای چند ثانیه فقط صدای ماشینهای خیابان شنیده میشد.
هیونجین به دستانش نگاه کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
«فردا شب حرف میزنیم.»
آیریس پلک زد.
«درباره چی؟»
«یه سری چیزا.»
«چه چیزایی؟»
«فردا میگم.»
«الان بگو.»
«فردا.»
«هیونجییین.»
«آیریس.»
«من کنجکاوم.»
«منم خستهام.»
«من بیشترم.»
«غیرممکنه.»
آیریس بالش مبل را برداشت و به طرفش پرت کرد.
هیونجین بالش را گرفت.
اما این بار لبخند نزد.
چیزی در نگاهش بود.
چیزی شبیه نگرانی.
یا شاید ترس.
و همین باعث شد برای اولین بار در مدت طولانی، آیریس احساس کند فردا قرار است اتفاق مهمی بیفتد.
اتفاقی که زندگیشان را برای همیشه عوض خواهد کرد.
ادامه دارد.....
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومد
𝑷/2
هیونجین لیوانش را روی کابینت گذاشت و به ساعت نگاه کرد.
ده و بیست دقیقه صبح.
معمولاً این موقع آیریس هنوز روی تختش ولو بود و به جای بیدار شدن با دنیا مذاکره میکرد.
اما امروز از ساعت هشت بیدار شده بود.
البته نه برای کار مفیدی.
برای شکار مگس.
آیریس ناگهان وسط پذیرایی ایستاد.
«صبر کن...»
هیونجین اخم کرد.
«چی شده؟»
«گمش کردم.»
«تبریک میگم.»
«نه جدی. کجا رفت؟»
هر دو چند ثانیه اطراف را نگاه کردند.
بعد مگس خیلی آرام روی شانه هیونجین نشست.
آیریس با وحشت انگشتش را سمت او گرفت.
«تکون نخور.»
هیونجین همان لحظه فهمید اوضاع خراب است.
«آیریس...»
«تکون نخور.»
«آیریس...»
«فقط دو ثانیه.»
آیریس یک بالش از روی مبل برداشت.
هیونجین یک قدم عقب رفت.
«نه.»
«آره.»
«نه.»
«فقط یه ضربه کوچولو.»
«تو دفعه قبل با یه ضربه کوچولو قاب عکس بابا رو شکستی.»
«اون اتفاقی بود.»
«اتفاقی نبود. داشتی با دمپایی به زنبور حمله میکردی.»
«و داشتم برنده میشدم.»
«زنبور زنده موند.»
«جزئیات مهم نیستن.»
هیونجین برگشت سمت آشپزخانه.
در همان لحظه بالش با سرعت از کنار گوشش رد شد.
مگس فرار کرد.
اما لیوان آب هیونجین روی زمین افتاد.
صدای شکستن بلند شد.
سکوت.
آیریس خشکش زد.
هیونجین آرام به خردهشیشهها نگاه کرد.
بعد به خواهرش.
بعد دوباره به خردهشیشهها.
آیریس لبخند مصنوعی زد.
«خب...»
هیونجین دست به کمر ایستاد.
«خب؟»
«حداقل مگسه فهمید اینجا جاش نیست؟»
هیونجین بالش را برداشت و مستقیم سمتش پرت کرد.
چند دقیقه بعد هر دو روی زمین نشسته بودند و شیشهها را جمع میکردند.
هوای خانه گرم بود.
پنجرهها باز بودند و صدای خیابانهای منهتن داخل میآمد.
برای لحظهای همه چیز عادی به نظر میرسید.
خیلی عادی.
شاید بیش از حد عادی.
آیریس تکهای از شیشه را داخل سطل انداخت.
«هی.»
«هوم؟»
«فردا میخوای چیکار کنیم؟»
هیونجین مکث کرد.
«برای چی؟»
«برای تولدم دیگه.»
هیونجین نگاهش را از او دزدید.
«نمیدونم.»
آیریس ابرو بالا انداخت.
«نمیدونی؟»
«آره.»
«هیونجین، تو از دو ماه پیش برای خرید دستمال کاغذی برنامهریزی میکنی.»
«خب؟»
«پس چطور برای تولد من برنامه نداری؟»
هیونجین چیزی نگفت.
همین باعث شد اخم آیریس بیشتر شود.
این چند هفته اخیر رفتار برادرش عجیب شده بود.
مدام حواسش پرت میشد.
شبها دیر میخوابید.
بعضی وقتها ساعتها به نقطهای خیره میماند.
و هر بار که حرف از هجده سالگی آیریس میشد، انگار چیزی در وجودش قفل میکرد.
آیریس سطل را کنار گذاشت.
«باشه. چیزی شده؟»
«نه.»
«دروغ نگو.»
«دروغ نمیگم.»
«داری.»
«نمیدم.»
«هیونجین.»
«چی؟»
«من هفده ساله میشناسمت.»
«متأسفم.»
«خفه شو.»
خنده کوتاهی بینشان رد و بدل شد.
اما این بار هم خیلی زود از بین رفت.
آیریس آرامتر گفت:
«جدی میگم. یه چیزی شده؟»
برای چند ثانیه فقط صدای ماشینهای خیابان شنیده میشد.
هیونجین به دستانش نگاه کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
«فردا شب حرف میزنیم.»
آیریس پلک زد.
«درباره چی؟»
«یه سری چیزا.»
«چه چیزایی؟»
«فردا میگم.»
«الان بگو.»
«فردا.»
«هیونجییین.»
«آیریس.»
«من کنجکاوم.»
«منم خستهام.»
«من بیشترم.»
«غیرممکنه.»
آیریس بالش مبل را برداشت و به طرفش پرت کرد.
هیونجین بالش را گرفت.
اما این بار لبخند نزد.
چیزی در نگاهش بود.
چیزی شبیه نگرانی.
یا شاید ترس.
و همین باعث شد برای اولین بار در مدت طولانی، آیریس احساس کند فردا قرار است اتفاق مهمی بیفتد.
اتفاقی که زندگیشان را برای همیشه عوض خواهد کرد.
ادامه دارد.....
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومد
- ۵۵
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط