💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
💫👑🗡🩸𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎🩸🗡👑💫
𝑷/3
صدای زنگ گوشی آیریس سکوت خانه را شکست.
او به صفحه گوشی نگاه کرد.
همان لحظه لبخند زد.
«ملکه دردسرها.»
هیونجین از آشپزخانه گفت:
«جنیه؟»
«نه، رئیس جمهور آمریکا.»
«پس حتماً جنیه.»
آیریس تماس را وصل کرد.
هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که صدای جنی از آن طرف خط منفجر شد.
«آیریس!»
آیریس گوشی را کمی از گوشش دور کرد.
«وای خدای من، داد نزن.»
«خبر خوب دارم!»
«اگه دوباره یه گربه خیابونی رو دزدیدی خبر خوب محسوب نمیشه.»
«اولاً دزدیدن نبود.»
«بود.»
«نجاتش دادم.»
«از خونه صاحبش؟»
«جزئیات مهم نیست.»
هیونجین از دور خندید.
جنی ادامه داد:
«بیا بیرون.»
«الان؟»
«آره الان.»
«هوا گرمه.»
«بهونه نیار.»
«حوصله ندارم.»
«دروغگو.»
«چرا؟»
«چون تو حتی وقتی حوصله نداری هم حوصله داری.»
آیریس چند لحظه فکر کرد.
راست میگفت.
احتمالاً اگر تمام دنیا هم منفجر میشد باز دنبال سرگرمی میگشت.
«باشه.»
«عالیه. ده دقیقه دیگه پایین ساختمون.»
«پونزده دقیقه.»
«ده دقیقه.»
«دوازده.»
«قبوله.»
تماس قطع شد.
آیریس بلند شد و سمت اتاقش رفت.
هیونجین از پشت سر گفت:
«کجا؟»
«بیرون.»
«با جنی؟»
«نه. با باب اسفنجی.»
«خندهدار نبود.»
«تو استعداد تشخیص طنز نداری.»
«تو استعداد ساکت موندن نداری.»
«به همین خاطر معروفم.»
چند دقیقه بعد از اتاق بیرون آمد.
شلوار چندجیب مشکی پوشیده بود و یک تیشرت جذب تیره.
موهای مشکی حالتدارش روی شانههایش ریخته بود.
هیونجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
بعد اخم کرد.
«گوشیت؟»
«همراهمه.»
«کلید؟»
«همراهمه.»
«کیف پول؟»
«همراهمه.»
«اسپری فلفل؟»
«من تو منهتن زندگی میکنم نه تو آخرالزمان.»
«آیریس.»
«همراهمه.»
هیونجین با تردید نگاهش کرد.
«قول بده قبل تاریکی برگردی.»
«بابا بزرگ شدیما.»
«قول بده.»
«باشه بابا.»
«جدی میگم.»
«باشه هیونجین.»
برای لحظهای هر دو ساکت شدند.
بعد آیریس متوجه شد برادرش هنوز به او نگاه میکند.
نگاهی عجیب.
انگار میخواست چیزی بگوید.
چیزی مهم.
اما دوباره منصرف شد.
آیریس ابرو بالا انداخت.
«چیه؟»
هیونجین لبخند کمرنگی زد.
«هیچی.»
«عجیبی.»
«تو عجیبتری.»
«درسته.»
«برو گمشو.»
«با کمال میل.»
آیریس در را باز کرد و از آپارتمان بیرون رفت.
چند دقیقه بعد جنی را روبهروی ساختمان دید.
دوستش روی نیمکت نشسته بود و بستنی میخورد.
با دیدن آیریس دستش را بالا برد.
«بالاخره اومدی!»
«مجبور شدم با هیونجین مبارزه کنم تا اجازه خروج بگیرم.»
«زنده موندی؟»
«به سختی.»
«پس قهرمانی.»
«میدونم.»
هر دو زدند زیر خنده.
اما آیریس نمیدانست که وقتی از ساختمان دور میشود، هیونجین هنوز پشت پنجره ایستاده و رفتنش را تماشا میکند.
و در ذهنش فقط یک سؤال میچرخد:
آیا فردا، وقتی حقیقت را به آیریس بگوید، خواهرش هنوز همان آدم سابق خواهد بود؟
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومدین💞🌷✨
𝑷/3
صدای زنگ گوشی آیریس سکوت خانه را شکست.
او به صفحه گوشی نگاه کرد.
همان لحظه لبخند زد.
«ملکه دردسرها.»
هیونجین از آشپزخانه گفت:
«جنیه؟»
«نه، رئیس جمهور آمریکا.»
«پس حتماً جنیه.»
آیریس تماس را وصل کرد.
هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که صدای جنی از آن طرف خط منفجر شد.
«آیریس!»
آیریس گوشی را کمی از گوشش دور کرد.
«وای خدای من، داد نزن.»
«خبر خوب دارم!»
«اگه دوباره یه گربه خیابونی رو دزدیدی خبر خوب محسوب نمیشه.»
«اولاً دزدیدن نبود.»
«بود.»
«نجاتش دادم.»
«از خونه صاحبش؟»
«جزئیات مهم نیست.»
هیونجین از دور خندید.
جنی ادامه داد:
«بیا بیرون.»
«الان؟»
«آره الان.»
«هوا گرمه.»
«بهونه نیار.»
«حوصله ندارم.»
«دروغگو.»
«چرا؟»
«چون تو حتی وقتی حوصله نداری هم حوصله داری.»
آیریس چند لحظه فکر کرد.
راست میگفت.
احتمالاً اگر تمام دنیا هم منفجر میشد باز دنبال سرگرمی میگشت.
«باشه.»
«عالیه. ده دقیقه دیگه پایین ساختمون.»
«پونزده دقیقه.»
«ده دقیقه.»
«دوازده.»
«قبوله.»
تماس قطع شد.
آیریس بلند شد و سمت اتاقش رفت.
هیونجین از پشت سر گفت:
«کجا؟»
«بیرون.»
«با جنی؟»
«نه. با باب اسفنجی.»
«خندهدار نبود.»
«تو استعداد تشخیص طنز نداری.»
«تو استعداد ساکت موندن نداری.»
«به همین خاطر معروفم.»
چند دقیقه بعد از اتاق بیرون آمد.
شلوار چندجیب مشکی پوشیده بود و یک تیشرت جذب تیره.
موهای مشکی حالتدارش روی شانههایش ریخته بود.
هیونجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
بعد اخم کرد.
«گوشیت؟»
«همراهمه.»
«کلید؟»
«همراهمه.»
«کیف پول؟»
«همراهمه.»
«اسپری فلفل؟»
«من تو منهتن زندگی میکنم نه تو آخرالزمان.»
«آیریس.»
«همراهمه.»
هیونجین با تردید نگاهش کرد.
«قول بده قبل تاریکی برگردی.»
«بابا بزرگ شدیما.»
«قول بده.»
«باشه بابا.»
«جدی میگم.»
«باشه هیونجین.»
برای لحظهای هر دو ساکت شدند.
بعد آیریس متوجه شد برادرش هنوز به او نگاه میکند.
نگاهی عجیب.
انگار میخواست چیزی بگوید.
چیزی مهم.
اما دوباره منصرف شد.
آیریس ابرو بالا انداخت.
«چیه؟»
هیونجین لبخند کمرنگی زد.
«هیچی.»
«عجیبی.»
«تو عجیبتری.»
«درسته.»
«برو گمشو.»
«با کمال میل.»
آیریس در را باز کرد و از آپارتمان بیرون رفت.
چند دقیقه بعد جنی را روبهروی ساختمان دید.
دوستش روی نیمکت نشسته بود و بستنی میخورد.
با دیدن آیریس دستش را بالا برد.
«بالاخره اومدی!»
«مجبور شدم با هیونجین مبارزه کنم تا اجازه خروج بگیرم.»
«زنده موندی؟»
«به سختی.»
«پس قهرمانی.»
«میدونم.»
هر دو زدند زیر خنده.
اما آیریس نمیدانست که وقتی از ساختمان دور میشود، هیونجین هنوز پشت پنجره ایستاده و رفتنش را تماشا میکند.
و در ذهنش فقط یک سؤال میچرخد:
آیا فردا، وقتی حقیقت را به آیریس بگوید، خواهرش هنوز همان آدم سابق خواهد بود؟
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
بقیه قسمت های رمان رو در پیج زیر دنبال کنید ↓↓
https://wisgoon.com/the_mystical_world_of
به دنیای رویا های من خوش اومدین💞🌷✨
- ۳۶
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط