ای جان به فدای تو و چشمان سیاهت

ای جان به فدای تو و چشمان سیاهت
لبخند لب و شور و شر و شرم نگاهت

بر خاک رهت ریشه زنم سبز برویم
هر غنچه ز ایمان دلم پشت و پناهت

بر بستر یکرنگی تو جان بفشانم
چون باغ وجود تو دگر نیست شباهت

صبرم به سر اید که ببینم سر و رویت
سرمست و غزلخوان بنشینم سر راهت

هر صبح که از گوشه ی ایوان به در آیی
جانم به در آید چو ببیند رخ ماهت

تا گوشه ی چشمی به منت جلوه فشانی
پابند شود مرغ دلم فکر تو راحت
دیدگاه ها (۱)

غـزل بانـوی مـهر آئین بنــازم روی ماهت را به عطر زلف مشکینت ...

عاشقانه های شبنم

داداشم از آشپزخونه صدام زد:_جینااا!+جان؟_بیا اینجا!رفتم سمتش...

ای جان به فدای تو و چشمان سیاهتلبخند لب و شور و شر و شرم نگا...

هر صبح که از گوشه ی ایوان به در آیی جانم به در آید چو ببیند رخ ماهت تا گوشه ی چشمی به منت جلوه ف

هر صبح که از گوشه ی ایوان به در آییجانم به در آید چو ببیند ر...

هر صبح که از گوشه ی ایـوان به در آییجـانم به در آید چو ببیند...

ای من به فدای تو و آن چهره ی ماهت تا کی بنشینم ! به کجا چشم...

بگذار دلم را ببرد چشم سیاهتتسخیر کند قلب مرا خیل سپاهتبگذار ...

بگذار دلم را ببرد چشم سیاهتتسخیر کند قلب مرا خیل سپاهتبگذار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط