ای جان به فدای تو و چشمان سیاهت
ای جان به فدای تو و چشمان سیاهت
لبخند لب و شور و شر و شرم نگاهت
بر خاک رهت ریشه زنم سبز برویم
هر غنچه ز ایمان دلم پشت و پناهت
بر بستر یکرنگی تو جان بفشانم
چون باغ وجود تو دگر نیست شباهت
صبرم به سر اید که ببینم سر و رویت
سرمست و غزلخوان بنشینم سر راهت
هر صبح که از گوشه ی ایوان به در آیی
جانم به در آید چو ببیند رخ ماهت
تا گوشه ی چشمی به منت جلوه فشانی
پابند شود مرغ دلم فکر تو راحت
لبخند لب و شور و شر و شرم نگاهت
بر خاک رهت ریشه زنم سبز برویم
هر غنچه ز ایمان دلم پشت و پناهت
بر بستر یکرنگی تو جان بفشانم
چون باغ وجود تو دگر نیست شباهت
صبرم به سر اید که ببینم سر و رویت
سرمست و غزلخوان بنشینم سر راهت
هر صبح که از گوشه ی ایوان به در آیی
جانم به در آید چو ببیند رخ ماهت
تا گوشه ی چشمی به منت جلوه فشانی
پابند شود مرغ دلم فکر تو راحت
- ۴.۶k
- ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط