{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل اول – پارت شانزدهم

فصل اول – پارت شانزدهم
یونگی هنوز در شوک کلمات یونا بود. قلبش محکم می‌کوبید، اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، یونا سرش را به گردنش تکیه داد و نفس‌های داغ و سنگینش روی پوست یونگی نشست.
یونگی نفسش بند آمد. برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، بعد بدون اینکه مقاومتی نشان دهد، بازوهایش را دور یونا حلقه کرد و او را بلند کرد. آرام به سمت اتاق خواب برد و روی تخت گذاشت.
وقتی می‌خواست بلند شود، ناگهان دست یونا محکم یقه‌ی پیراهنش را گرفت. چشم‌های نیمه‌باز و خمارش پر از التماس بود.
«ترکم نکن... همین‌جا کنارم بمون.»
یونگی خشک شد. قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کند، یونا او را به طرف خودش کشید و روی تخت خواباند. خودش را محکم در بغل یونگی فشار داد، انگار اگر رها می‌کرد، دنیا نابود می‌شد.
زمزمه کرد:
«نرو...»
و همان‌جا خوابش برد.
یونگی به سقف خیره شد، قلبش به تندی می‌زد. نمی‌دانست چه باید بکند. دست‌هایش بی‌حرکت کنار بدنش بود. اما خستگی، اضطراب و سنگینی روزها روی شانه‌هایش ریخت. پلک‌هایش کم‌کم سنگین شد و او هم همان‌طور، در آغوش یونا به خواب رفت.
صبح، نور از لای پرده‌ها به اتاق سرک کشید. یونگی با صدای نفس‌های آرام بیدار شد. نگاهش افتاد به یونا که مثل یک گربه کوچولو مچاله شده و هنوز محکم خودش را در بغل او جا داده بود.
یونگی به آرامی دستش را آزاد کرد. لحظه‌ای مکث کرد، بعد پتو را روی بدن یونا مرتب کشید. نگاه کوتاهی به صورت آرام و بی‌دفاع او انداخت و بی‌صدا از اتاق خارج شد.
در آشپزخانه، قابلمه‌ای روی گاز گذاشت. برای اولین بار در عمرش، با دقت و حوصله سوپ ساده‌ای درست می‌کرد. زیر لب غر زد:
«یونا... تو واقعا داری منو دیوونه می‌کنی.»
بوی سوپ کم‌کم در خانه پیچید؛ بویی از مراقبت، بویی که یونا هیچ‌وقت از یونگی انتظار نداشت...
دیدگاه ها (۰)

فصل اول – پارت هفدهمبوی سوپ تمام خانه را پر کرده بود. یونا آ...

my husband finished 🛐🛐🛐

فصل اول – پارت پانزدهمباران نم‌نم می‌بارید. یونگی با قدم‌های...

teakook forever 🛐😍💜I need they're boys

سربازی ۱۶

خـیــانـــت دروغــیـن 𝔓𝔞𝔯𝔱²³/عشق ثابت میشودادامه پارت قبلدخت...

ماه خونین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط