فصل اول – پارت هفدهم
فصل اول – پارت هفدهم
بوی سوپ تمام خانه را پر کرده بود. یونا آرام پلکهایش را باز کرد. سردرد شدیدی مثل پتک به سرش میکوبید. وقتی به اطراف نگاه کرد، متوجه شد روی تخت خودش است و پتو هم مرتب رویش کشیده شده.
ابروهایش در هم رفت.
«چی...؟ من چطور اینجا خوابیدم؟»
لحظهای سرش را میان دستهایش گرفت. ذهنش پر از تاریکی و تکهپارههای بیمعنی بود. فقط یادش میآمد که خیلی نوشیده بود... بعدش؟ هیچ.
صدای یونگی از آشپزخانه آمد:
«بیدار شدی؟ برو صورتت رو بشور، بعد بیا چیزی بخور.»
یونا جا خورد. یونگی؟ اینجا چه کار میکرد؟
به سرعت از تخت پایین آمد و با پای برهنه به سمت آشپزخانه رفت.
یونگی با تیشرت مشکی ساده، جلوی اجاق ایستاده بود. بخار از قابلمه بالا میرفت. نگاهش خسته اما جدی بود. وقتی یونا را دید، فقط ابرویش را بالا انداخت:
«این همه سوجو قورت دادن کار خیلی هوشمندانهای نبود.»
یونا خجالتزده سرش را پایین انداخت.
«من... ببخشید. نمیدونم چرا اونطوری شد.»
یونگی ظرفی سوپ جلویش گذاشت.
«بخور. لازم نیست توضیح بدی.»
یونا قاشق را برداشت، اما نگاهش روی صورت یونگی ماند. چیزی در رفتار او عجیب بود. سکوت سنگینی بینشان بود، سکوتی که بیشتر از هزار کلمه حرف داشت.
«یونگی...»
«هوم؟»
«دیشب... من چیزی نگفتم؟ یعنی... کار عجیبی نکردم؟»
دست یونگی برای لحظهای روی میز مکث کرد. قلبش محکم کوبید. تصویر یونا که در آغوشش اعتراف میکرد هنوز جلوی چشمهایش بود.
اما فقط سرش را تکان داد و سرد گفت:
«نه. فقط مست بودی و بیهوش شدی. همین.»
یونا با آسودگی نفسش را بیرون داد.
«خداروشکر... فکر کردم ممکنه چیزی گفته باشم.»
یونگی به او خیره شد. درونش غوغا بود. چیزی گفته بودی... چیزی که همهچی رو تغییر میده.
اما لبهایش بسته ماندند.
برای اولین بار، یونگی فهمید بعضی رازها را شاید بهتر باشد نگه داشت... حتی اگر دلش میخواست دوباره همان جملهها را از زبان یونا، این بار در هوشیاری، بشنود.
مرسی از اینکه دنبالم میکنید لایک و کامنت فراموش نشه عشق های من
#بیتیای
#یونگی
#فیکشن
بوی سوپ تمام خانه را پر کرده بود. یونا آرام پلکهایش را باز کرد. سردرد شدیدی مثل پتک به سرش میکوبید. وقتی به اطراف نگاه کرد، متوجه شد روی تخت خودش است و پتو هم مرتب رویش کشیده شده.
ابروهایش در هم رفت.
«چی...؟ من چطور اینجا خوابیدم؟»
لحظهای سرش را میان دستهایش گرفت. ذهنش پر از تاریکی و تکهپارههای بیمعنی بود. فقط یادش میآمد که خیلی نوشیده بود... بعدش؟ هیچ.
صدای یونگی از آشپزخانه آمد:
«بیدار شدی؟ برو صورتت رو بشور، بعد بیا چیزی بخور.»
یونا جا خورد. یونگی؟ اینجا چه کار میکرد؟
به سرعت از تخت پایین آمد و با پای برهنه به سمت آشپزخانه رفت.
یونگی با تیشرت مشکی ساده، جلوی اجاق ایستاده بود. بخار از قابلمه بالا میرفت. نگاهش خسته اما جدی بود. وقتی یونا را دید، فقط ابرویش را بالا انداخت:
«این همه سوجو قورت دادن کار خیلی هوشمندانهای نبود.»
یونا خجالتزده سرش را پایین انداخت.
«من... ببخشید. نمیدونم چرا اونطوری شد.»
یونگی ظرفی سوپ جلویش گذاشت.
«بخور. لازم نیست توضیح بدی.»
یونا قاشق را برداشت، اما نگاهش روی صورت یونگی ماند. چیزی در رفتار او عجیب بود. سکوت سنگینی بینشان بود، سکوتی که بیشتر از هزار کلمه حرف داشت.
«یونگی...»
«هوم؟»
«دیشب... من چیزی نگفتم؟ یعنی... کار عجیبی نکردم؟»
دست یونگی برای لحظهای روی میز مکث کرد. قلبش محکم کوبید. تصویر یونا که در آغوشش اعتراف میکرد هنوز جلوی چشمهایش بود.
اما فقط سرش را تکان داد و سرد گفت:
«نه. فقط مست بودی و بیهوش شدی. همین.»
یونا با آسودگی نفسش را بیرون داد.
«خداروشکر... فکر کردم ممکنه چیزی گفته باشم.»
یونگی به او خیره شد. درونش غوغا بود. چیزی گفته بودی... چیزی که همهچی رو تغییر میده.
اما لبهایش بسته ماندند.
برای اولین بار، یونگی فهمید بعضی رازها را شاید بهتر باشد نگه داشت... حتی اگر دلش میخواست دوباره همان جملهها را از زبان یونا، این بار در هوشیاری، بشنود.
مرسی از اینکه دنبالم میکنید لایک و کامنت فراموش نشه عشق های من
#بیتیای
#یونگی
#فیکشن
- ۴۲۳
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط