عشق بی پایان من
پارت ۱۰ :
ویو هیونجین:
توی ماشین نشسته بودم که دیدم ا.ت داره میاد سمت ماشین ما . یلحظه دستپاچه شدم که در ماشینو اشتباهه قفلش کردم بع. دوباره یادم اومد که در ماشینو قفل کردم و دوباره بازش کردم .
هان:یه نفر اینجا هول شده(خنده)
هیونجین:هان حرف نزنی نمیگن لالی .
هان:باشه باشه من دیگه چیزی نمیگم .
هیونجین:بهتر.
سونگمین و بنگچانم این وسط داشتن میخندیدن حرصم گرفته بود که دیدم ا.ت در ماشینو باز کرد و نشست .
ا.ت:ببخشید که دیر شد.
سونگمین:مشکلی نیست ا.ت(لبخند)
راه افتادیم سمت فرودگاه . نمیدونم چرا توی راه لرز داشتم و خیلی سردم شده بود دستام میلرزید و از شدت سردرد چشمام میسوخت .
ویو ا.ت:وقتی داشتیم میرفتیم سمت فرودگاه دیدم هیونجین انگار زیاد حالش خوب نیست انگار که عرق سرد کرده بود چشماشم قرمز شده بودن دستاشم انگار میلرزید که دیدم یهو ماشینو نگه داشت . از ماشین پیاده شدم و در صندلی راننده رو باز کردم .
ا.ت:هیونجین . حالت خوبه ؟(نگران)
هیونجین:خیلی.....سرده (بی حال و لرزون )
دستمو گذاشتم روی پیشونیش تبش خیلی بالا بود
ا.ت:داری تو تب میسوزی هیون . پاشو پاشو بیا عقب بشین. بنگ چان تو میتونی رانندگی کنی؟
بنگ چان :اره مشکلی نیست . تب داره؟(نگران)
ا.ت:اره اونم شدید . من دارو دارم اونو بهش میدم بخوره .
دارو هارو از توی کیفم دراوردم و دادم به هیونجین که بخوره . تا فرودگاه خوابیده بود و وقتیم که سوار هواپیما شدیم کلا حواسم به هیونجین بود . گاهی وقتا تند نقس میکشید گاهی وقتام خیلی کند . بازم بهش دارو دادم .
ویو هیونجین:
توی ماشین نشسته بودم که دیدم ا.ت داره میاد سمت ماشین ما . یلحظه دستپاچه شدم که در ماشینو اشتباهه قفلش کردم بع. دوباره یادم اومد که در ماشینو قفل کردم و دوباره بازش کردم .
هان:یه نفر اینجا هول شده(خنده)
هیونجین:هان حرف نزنی نمیگن لالی .
هان:باشه باشه من دیگه چیزی نمیگم .
هیونجین:بهتر.
سونگمین و بنگچانم این وسط داشتن میخندیدن حرصم گرفته بود که دیدم ا.ت در ماشینو باز کرد و نشست .
ا.ت:ببخشید که دیر شد.
سونگمین:مشکلی نیست ا.ت(لبخند)
راه افتادیم سمت فرودگاه . نمیدونم چرا توی راه لرز داشتم و خیلی سردم شده بود دستام میلرزید و از شدت سردرد چشمام میسوخت .
ویو ا.ت:وقتی داشتیم میرفتیم سمت فرودگاه دیدم هیونجین انگار زیاد حالش خوب نیست انگار که عرق سرد کرده بود چشماشم قرمز شده بودن دستاشم انگار میلرزید که دیدم یهو ماشینو نگه داشت . از ماشین پیاده شدم و در صندلی راننده رو باز کردم .
ا.ت:هیونجین . حالت خوبه ؟(نگران)
هیونجین:خیلی.....سرده (بی حال و لرزون )
دستمو گذاشتم روی پیشونیش تبش خیلی بالا بود
ا.ت:داری تو تب میسوزی هیون . پاشو پاشو بیا عقب بشین. بنگ چان تو میتونی رانندگی کنی؟
بنگ چان :اره مشکلی نیست . تب داره؟(نگران)
ا.ت:اره اونم شدید . من دارو دارم اونو بهش میدم بخوره .
دارو هارو از توی کیفم دراوردم و دادم به هیونجین که بخوره . تا فرودگاه خوابیده بود و وقتیم که سوار هواپیما شدیم کلا حواسم به هیونجین بود . گاهی وقتا تند نقس میکشید گاهی وقتام خیلی کند . بازم بهش دارو دادم .
- ۲.۰k
- ۰۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط