بغضش رو آروم قورت داد..
بغضش رو آروم قورت داد..
نباید گریه میکرد..
نباید برمیگشت به دوران سیاهی که ازش فرار کرده بود
درسته! فرار کردن ازونجا سخت بود ولی انجامش داد و تونسته بود تا حدودی خودش رو نجات بده.. ولی الان چی؟
الان دیگه راه فراریم نداشت..
فقط میتونه به سونامی سیاهی که به سمتش هجوم میاره نگاه کنه و بزاره طعم تلخ لبخندش با شوری اشکاش ترکیب شه
دوست داشت محو شه.. دوست داشت گم شه.. دوست داشت هیچوقت وجود خارجی ای نداشته بود.. البته فقط دوست داشت!
تنها دلیل موندن و تحمل کردن همه دردایی که داشت فقط یه نفر بود!
ولی..
چرا الان بازم میخواست بمیره..؟! یا شایدم اون فقط نیاز داشت به نقطه اَمنش
نباید گریه میکرد..
نباید برمیگشت به دوران سیاهی که ازش فرار کرده بود
درسته! فرار کردن ازونجا سخت بود ولی انجامش داد و تونسته بود تا حدودی خودش رو نجات بده.. ولی الان چی؟
الان دیگه راه فراریم نداشت..
فقط میتونه به سونامی سیاهی که به سمتش هجوم میاره نگاه کنه و بزاره طعم تلخ لبخندش با شوری اشکاش ترکیب شه
دوست داشت محو شه.. دوست داشت گم شه.. دوست داشت هیچوقت وجود خارجی ای نداشته بود.. البته فقط دوست داشت!
تنها دلیل موندن و تحمل کردن همه دردایی که داشت فقط یه نفر بود!
ولی..
چرا الان بازم میخواست بمیره..؟! یا شایدم اون فقط نیاز داشت به نقطه اَمنش
- ۶۶
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط