𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART³³
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)(مادر نایون≈)(مادربزرگ جونگکوک¥)
جونگکوک با کنجکاوی به نایون زل زد
–جدی؟چی گفت؟
نایون نگاهی به جونگکوک کرد...
+تو میدونی پدر و مادرت چجوری ازدواج کردن؟
–پدر و مادرم؟نه فقط میدونم بابام به شدت عاشق مادرم شده بود ولی چون پدربزرگم برای پدرم یه نفر دیگه رو انتخاب کرده بود مخالف ازدواجشون بود و پدرم میگفت که با کسی که دوست داشته باشه ازدواج میکنه و خیلی یهویی پدربزرگم رضایت داده...
+من میدونم چرا پدربزرگت راضی شده...
نایون با خنده گفت
–چرا؟
+پدرت یه تصمیم میگیره که با بچه پدربزرگت رو راضی کنه پس مادرت رو باردار میکنه و تا چهار ماه هیچ چیزی نمیگه تا پدربزرگت نتونه بگه سـقطش کن و خب وقتی میگن پدربزرگت با شنیدن اسم بچه یه کم نرمتر میشه و رضایت به ازدواج میده و دقیقا سه ماه بعد از ازدواجشون تو به دنیای میای،یعنی تا حالا تعجب نکردی چرا تاریخ تولدت زیاد با تاریخ ازدواجشون فرقی نداره؟
جونگکوک کمی فکر کرد و حیرت زده به نایون نگاه کرد
–تا حالا دقت نکرده بودم...و میتونم بگم الان واقعا حیرت زده ام...یعنی به خاطر من پدربزرگم رضایت داد؟
+آره مادربزرگت اینجوری گفت...و گفت این انگار برای مردای خانواده جئون عادیه...
–چی منظورت از عادی بودن چیه؟
+مادربزرگت گفت که اونم قبل از ازدواج باردار شده بوده و اینطوری تونسته پدربزرگ پدرت رو راضی کنه!نسل در نسل این کار رو میکردید،واقعا عجیبید!
هردو خندیدن
–پس شاید من دارم رسم خانوادگیمون رو انجام میدم...حالا این ها رو بیخیال...باید اسمش رو چی بزاریم؟
+از الان اسمش رو انتخاب کنیم؟زود نیست؟هنوز جنسیتش معلوم نیست!
–آره میخوام از الان فکر کنیم تا در آینده یه اسم خوب با معنی خوب داشته باشه!در ضمن خانواده جئون همیشه بچه هاشون پسر بوده...هیچوقت یه دختر نداشتن پس به احتمال زیاد پسره!
+پسر؟تو دختر دوست نداری؟
–دوست ندارم؟من عاشق اینم دختر داشته باشم...ولی گفتم که تا حالا خانواده جئون یه دختر نداشتن پس منم طبق اون احتمال دختر بودن رم کاهش میدم!
+ولی من حس میکنم دختره!
–اگر باشه عالی میشه!
+کجاش عالیه؟من نمیخوام بچم دختر باشه تا باهاش درمورد عشق باباش رقابت کنم!
–اوه پس حسودی میکنی؟
+آره!
–حسودی نکن!شاید بچم رو دوست داشته باشم اما تو عشق اولمی!
نایون اخم مصنوعی کرد!
+و اگر یهو گفت بابا فقط مال منه چی؟
–بهش میگم بابا خیلی وقته مال مامانته!
نایون زد به بازوی جونگکوک!
+پررو!
–من پررو ام؟به چه دلیلی؟
+این ها رو بیخیال به نظرت مکالمهشون زیاد طولانی نشد؟
جونگکوک به در اتاق خیره شد
–خب قطعا الان پدرم داره هنوز مقاومت میکنه و مادربزرگ داره زور میزنم راضیش کنه...ولی اگر پدرم راضی نشد چی؟
+اگر راضی نشد شاید دوباره من رو بفرسته فرانسه...یا یه جایی دورتر...
–نمیزارم این اتفاق بیفته!
نایون خواست حرفی بزنه که در اتاق باز شد و مادر نایون صداشون زد
≈میتونید بیاید داخل...
نایون و جونگکوک نگاهی به هم کردن و با استرس سرشون رو تکون دادن و رفتن سمت اتاق و وارد شدن... پدر جونگکوک کنار تخت مادربزرگ نشسته بود و مادربزرگ با لبخند به جونگکوک و نایون نگاه میکرد اما پدر جونگکوک کمی مردد و نگران به نظر میرسید و همین باعث میشد استرس جونگکوک و نایون بیشتر بشه اما همچنین با دیدن لبخند مادربزرگ یه ذره امیدوار میشدن...پدر جونگکوک بهشون نگاه کرد...
=خب... من نمیدونم چطور بگم ولی!
جونگکوک با استرس آب دهانش رو قورت داد
¥زودی بهشون بگو!جون به لبشون کردی
=خب... باشه...میگم...میتونید باهم باشید و من رضایت میدم ازدواج کنید!
جونگکوک و نایون لبخند زدن و خوشحال به هم نگاه کردن و میخواستن تشکر کنن که پدر جونگکوک حرفش رو ادامه داد...
=اما...
با گفتن اون کلمه هردو فهمیدن قراره پدر جونگکوک شرط بزاره و نگران شدن که اون شرط چقدر میتونه سخت باشه!
=اگر سهام سقوط کرد باید سهام رو نجات بدید!به هر قیمتی که شده!
جونگکوک نفسش رو داد بیرون...شرط پدرش سخت بود اما نه اونقدر که انتظار میرفت...
–ممنون پدر...براتون جبران میکنم!
=نیازی به جبران نیست...نمیتونستم ببینم پسرم جلوی چشمای خودم نابود میشه!
جونگکوک لبخند زد و دست نایون رو گرفت...
=درسته موافقت کردم ولی به دیدن این صحنه عادت ندارم!
¥پس عادت کن و این دوتا رو اذیت نکن!
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART³³
(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)(مادر نایون≈)(مادربزرگ جونگکوک¥)
جونگکوک با کنجکاوی به نایون زل زد
–جدی؟چی گفت؟
نایون نگاهی به جونگکوک کرد...
+تو میدونی پدر و مادرت چجوری ازدواج کردن؟
–پدر و مادرم؟نه فقط میدونم بابام به شدت عاشق مادرم شده بود ولی چون پدربزرگم برای پدرم یه نفر دیگه رو انتخاب کرده بود مخالف ازدواجشون بود و پدرم میگفت که با کسی که دوست داشته باشه ازدواج میکنه و خیلی یهویی پدربزرگم رضایت داده...
+من میدونم چرا پدربزرگت راضی شده...
نایون با خنده گفت
–چرا؟
+پدرت یه تصمیم میگیره که با بچه پدربزرگت رو راضی کنه پس مادرت رو باردار میکنه و تا چهار ماه هیچ چیزی نمیگه تا پدربزرگت نتونه بگه سـقطش کن و خب وقتی میگن پدربزرگت با شنیدن اسم بچه یه کم نرمتر میشه و رضایت به ازدواج میده و دقیقا سه ماه بعد از ازدواجشون تو به دنیای میای،یعنی تا حالا تعجب نکردی چرا تاریخ تولدت زیاد با تاریخ ازدواجشون فرقی نداره؟
جونگکوک کمی فکر کرد و حیرت زده به نایون نگاه کرد
–تا حالا دقت نکرده بودم...و میتونم بگم الان واقعا حیرت زده ام...یعنی به خاطر من پدربزرگم رضایت داد؟
+آره مادربزرگت اینجوری گفت...و گفت این انگار برای مردای خانواده جئون عادیه...
–چی منظورت از عادی بودن چیه؟
+مادربزرگت گفت که اونم قبل از ازدواج باردار شده بوده و اینطوری تونسته پدربزرگ پدرت رو راضی کنه!نسل در نسل این کار رو میکردید،واقعا عجیبید!
هردو خندیدن
–پس شاید من دارم رسم خانوادگیمون رو انجام میدم...حالا این ها رو بیخیال...باید اسمش رو چی بزاریم؟
+از الان اسمش رو انتخاب کنیم؟زود نیست؟هنوز جنسیتش معلوم نیست!
–آره میخوام از الان فکر کنیم تا در آینده یه اسم خوب با معنی خوب داشته باشه!در ضمن خانواده جئون همیشه بچه هاشون پسر بوده...هیچوقت یه دختر نداشتن پس به احتمال زیاد پسره!
+پسر؟تو دختر دوست نداری؟
–دوست ندارم؟من عاشق اینم دختر داشته باشم...ولی گفتم که تا حالا خانواده جئون یه دختر نداشتن پس منم طبق اون احتمال دختر بودن رم کاهش میدم!
+ولی من حس میکنم دختره!
–اگر باشه عالی میشه!
+کجاش عالیه؟من نمیخوام بچم دختر باشه تا باهاش درمورد عشق باباش رقابت کنم!
–اوه پس حسودی میکنی؟
+آره!
–حسودی نکن!شاید بچم رو دوست داشته باشم اما تو عشق اولمی!
نایون اخم مصنوعی کرد!
+و اگر یهو گفت بابا فقط مال منه چی؟
–بهش میگم بابا خیلی وقته مال مامانته!
نایون زد به بازوی جونگکوک!
+پررو!
–من پررو ام؟به چه دلیلی؟
+این ها رو بیخیال به نظرت مکالمهشون زیاد طولانی نشد؟
جونگکوک به در اتاق خیره شد
–خب قطعا الان پدرم داره هنوز مقاومت میکنه و مادربزرگ داره زور میزنم راضیش کنه...ولی اگر پدرم راضی نشد چی؟
+اگر راضی نشد شاید دوباره من رو بفرسته فرانسه...یا یه جایی دورتر...
–نمیزارم این اتفاق بیفته!
نایون خواست حرفی بزنه که در اتاق باز شد و مادر نایون صداشون زد
≈میتونید بیاید داخل...
نایون و جونگکوک نگاهی به هم کردن و با استرس سرشون رو تکون دادن و رفتن سمت اتاق و وارد شدن... پدر جونگکوک کنار تخت مادربزرگ نشسته بود و مادربزرگ با لبخند به جونگکوک و نایون نگاه میکرد اما پدر جونگکوک کمی مردد و نگران به نظر میرسید و همین باعث میشد استرس جونگکوک و نایون بیشتر بشه اما همچنین با دیدن لبخند مادربزرگ یه ذره امیدوار میشدن...پدر جونگکوک بهشون نگاه کرد...
=خب... من نمیدونم چطور بگم ولی!
جونگکوک با استرس آب دهانش رو قورت داد
¥زودی بهشون بگو!جون به لبشون کردی
=خب... باشه...میگم...میتونید باهم باشید و من رضایت میدم ازدواج کنید!
جونگکوک و نایون لبخند زدن و خوشحال به هم نگاه کردن و میخواستن تشکر کنن که پدر جونگکوک حرفش رو ادامه داد...
=اما...
با گفتن اون کلمه هردو فهمیدن قراره پدر جونگکوک شرط بزاره و نگران شدن که اون شرط چقدر میتونه سخت باشه!
=اگر سهام سقوط کرد باید سهام رو نجات بدید!به هر قیمتی که شده!
جونگکوک نفسش رو داد بیرون...شرط پدرش سخت بود اما نه اونقدر که انتظار میرفت...
–ممنون پدر...براتون جبران میکنم!
=نیازی به جبران نیست...نمیتونستم ببینم پسرم جلوی چشمای خودم نابود میشه!
جونگکوک لبخند زد و دست نایون رو گرفت...
=درسته موافقت کردم ولی به دیدن این صحنه عادت ندارم!
¥پس عادت کن و این دوتا رو اذیت نکن!
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۳۷۳
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط