{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۲:خلوت دو نفره

پارت ۵۲:خلوت دو نفره
(یوجین)
تقریبا نیمه شب بود و من دست به سینه جلوی دروازه ی عمارت خواهرم ایستاده بودم. هرچند دقیقه یک بار اول به ساعت و بعد به جاده نگاه میکردم.
بلاخره نور ماشین تهیونگ به چشم خورد. توی چند قدمی من پارک کرد و هر دوشون پیاده شدن.
"یوجین! اتفاقی افتاده؟"
حالا که رو در روم قرار گرفته بود برام سخت بود که حرفم رو بزنم.
"میشه... چند لحظه باهام بیای؟"
با شک و تردید، پشیمون از درخواستم بهش خیره شدم.
"البته. تهیونگ سونگ آه رو ببر"
"باشه، منتظرتم"
"اوهوم"
تهیونگ سوار ماشین شد و به سمت عمارت رفت. دست سولار رو گرفتم و به سمت خودم به آرامی کشیدمش.
بعد از مدتی راه رفتن به حیاط پشتی عمارت خودمون رسیدیم. جایی که تقریبا مثل هزارتو بود. اویل که سولار اومده بود آمریکا، هر روز با تعجب می پرسید که واقعا این بخش از باغ انتهایی هم داره یا نه؟! من هربار قاطعانه و ترسناک میگفتم شاید نه! ولی امشب اون رو به انتهای همون باغ بردم.
"یوجین، چرا اینجاییم؟"
اون رو به سمت میز و صندلی که آماده کرده بودم بردم. برای نورانی شدن فضا شمع گذاشته بودم و میز مرتب و رمانتیک چیده شده بود. غذای خوش عطر و طعمی به همراه شراب صد ساله ی خاندان چوی، اونجا بود.
با دست اشاره کردم که بشینه.
"اینجا، محل خاطرات مامان و بابا ئه. وقتی عاشق هم بودن و خانواده ها مخالف، اینجا محلی بود که شب ها همدیگه رو توش ملاقات میکردن. درست از روی همین دیوار کوتاه، جایی که کسی فکر نمیکرد خان زاده ی خاندان چوی، با یه دختر نسبتا فقیر خلوت کنه"
دیواری که کنارش بودیم شاید به زور یک متر میشد و اون طرف جاده بود. چون خیلی دور از عمارت بود کسی بهش اهمیت نمیداد، حتی من هم در تمام این سال ها تلاشی نکردم تا دستی به این وضع بکشم. هرچند که این اطراف تمیز و مرتب بود.
"عشقی که بین پدر و مادرمون شکل گرفته بود، بیش از حد انتظار رویایی بود. اول من، بعد دلین و در آخر تو، خواهر کوچولوم؛ ثمره ی این عشق رویایی بودید"
نگاهم رو داخل چشم هاش عمیق تر کردم.
"لازم دونستم اینها رو بهت بگم. خواهر کوچولو"
خنده ی تلخ و آرومی کرد. خوب میدونستم اینکه اینقدر یهویی بفهمه چوی ملوری عه چه حسی داره.
"تو راحت بهم میگی آبجی کوچیکه شاید چون همیشه به دلین گفته بودی، ولی برای من سخته. چون تا حالا مردی تو زندگیم جز تهیونگ و پدربزرگم و عموم، هوامو نداشته. البته تا ۵ سال پیش"
"میفهمم. خوب هم میفهمم. اگه، اگه با تهیونگ راحت نیستی خودم شرایط رو جور میکنم تا ازش جدا شی"
فورا حرفم رو قطع کرد.
"نه نه یوجین. نمی خوام دوباره از دستش بدم. با وجود اون همه عذابی که بهم داد من، هنوزم دوستش دارم"
لبخندی از سر محبت به جا آوردم. پس خواهر کوچولوم واقعا عاشق بود. عاشق کیم تهیونگ.
صدای زنگ گوشی سولار، صحبت مون رو قطع کرد. مخاطب، تهیونگ بود.
"الو؟"
"سولار... یه، اتفاقی افتاده"
صدای مردونه و دورگه ی تهیونگ که حالا بغض آلود بود، باعث شد لحظه ای هم من، و هم سولار از جامون بلند بشیم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۳:تقاص خوشحالی(سولار)شکه بودم. نمیدونستم چی باید بگم. ...

پارت ۵۴:خاکسپاری رنگین کمان(Rose)چند روز گذشته بود و حالا وق...

پارت ۵۱:حقیقت تاریک(یونگ شی)به صفحه ی شطرنج روبه روم خیره شد...

پارت ۵۰:جشن به یاد ماندنی(تهیونگ)وقتی شنیدم سولار خانواده ی ...

پارت ۲۷:آشفته خاطر(سولار)آییی. آییییی.لال بشین الهی.بالا سر ...

پارت ۲۸:یک برنامه ریزی نسبتا کوچک(Rose)یوجین و سولار، هردو ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط