وقتی پسر به دختر
و֗قتی͟ ᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜͟ پسرݭ ࢪۏ ̣̣به دخترݭ
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ ྀིᩘᩘ᳕
Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟒.
_همینطوری که توی بغلش بودم بهش گفتم :
_اینقدر سخت نگیر
+ولی..
یونهی: نذاشتم حرفشو کامل بزنه لبمو رو لباش گذاشتم و مک کوتاهی زدم و ازش جدا شدم که لبخند لثهای زد منم متقابلاً لبخند ملیحی زدم و از بغلش بیرون اومدم
+ من میرم لباسامو عوض کنم
_ برو زود بیا که ناهار آماده است
+باشه
.
.
_ بچههاااا بیاین ناهار آماده است
-ویو یونهی :
همه اومدن نشستیم به خوردن غذا در این حین هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد که بلند شدیم و آشپزخونه رو جمع کردم رفتیم بیرون که یونگی گفت:
+ بیا فیلم ببینیم
_"باید الان بهش بگم " * تو ذهنم .
+اوممم چه ژانری دوست داری ببینی؟..
_ترسناک خوبه
+اومم...اره خوبه
_بزار چراغارو خاموش کنم
+باش
+نمیترسی خانوم کوچولو " پوزخند "
_ نع " چشم غره"
..
_ خوراکی آوردم که با فیلم دیدن بخوریم
_ وسطای فیلم بودیم که یهو یه موجود ترسناکی اومد وسط کادر که جیغ تقریباً آرومی کشیدم و پریدم تو بغل یونگی
+ پرید توی بغلم پوکر به تلویزیون خیره شده بودم بعد سرمو پایین آوردم تا ببینمش که عین یه پیشی کوچولو توی بغلم خودشو قایم کرده بود
یونگی: اثر کیوتیش کردم و دستامو دورش حلقه کردم و بیشتر بغلش کردم و با یکی از دستام موهاشو نوازش میکردم
+ نگفتی نمیترسی " بم "
_ ولی این زیادی ترسناک بود..
+همینه که بهش میگن ترسناک دیگه تازه این که چیزی نبود که خیلی ترسناک باشه.
_حالا...😬
+ میخوای ادامشو ببینیم؟
_ نه ممنون
+😁😅
_ از بغلش اومدم بیرون ...
یونهی: یونگیااا...
+..بله
_...
+چیزی میخوای بگی ؟
_ ارع
+بگو ببینم
یونهی : امروز یوجین تو مدرسشون جشن دارند که منم باید همراهش برم گفتم که میشه فقط یه امروز مراقب یونجی باشی
" کیوت "
+...ن..ه
_ تو رو خدا فقط امروز باهاش خوب باش به خاطر منم که نه به خاطر یوجین ، یه امروز فقط یه ذره بهش توجه کن و مهربون باش باهاش، اون دختر کوچولو روحیه لطیفی داره.
+ هوففف...باشه " کلافه
_مرسییییی
_ بالا پیش بچهها به یوجیم گفتم حاضر بشه تا بریم
× ولی مامانی من تو خونه تنها میمونم؟؟
" مظلوم و کیوت "
_ *خنده ی کوتاهی کردم * عزیزم تو پیش بابایی میمونی
×عاا..باشه "با نگرانی و استرس "
_ با دو زانوهام روبروش نشستم و دستمو دو طرف بازوهای کوچولوش گذاشتم
_نگران نباش ..باشه؟!
×سرشو تکون میده"
یونهی: رفتم تو اتاقمون و به سمت کمد رفتم لباسمو برداشتم و پوشیدمشو آرایش ملایمی کردم و گوشیمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون که دیدم یوجین حاضره با هم رفتیم پایین و از یونگی خداحافظی کردیم ...سوار ماشین شدیم و به سمت مدرسه راه افتادیم ...
..
ادامه دارد...
𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨ شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
لایک : +۱۰
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ ྀིᩘᩘ᳕
Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟒.
_همینطوری که توی بغلش بودم بهش گفتم :
_اینقدر سخت نگیر
+ولی..
یونهی: نذاشتم حرفشو کامل بزنه لبمو رو لباش گذاشتم و مک کوتاهی زدم و ازش جدا شدم که لبخند لثهای زد منم متقابلاً لبخند ملیحی زدم و از بغلش بیرون اومدم
+ من میرم لباسامو عوض کنم
_ برو زود بیا که ناهار آماده است
+باشه
.
.
_ بچههاااا بیاین ناهار آماده است
-ویو یونهی :
همه اومدن نشستیم به خوردن غذا در این حین هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد که بلند شدیم و آشپزخونه رو جمع کردم رفتیم بیرون که یونگی گفت:
+ بیا فیلم ببینیم
_"باید الان بهش بگم " * تو ذهنم .
+اوممم چه ژانری دوست داری ببینی؟..
_ترسناک خوبه
+اومم...اره خوبه
_بزار چراغارو خاموش کنم
+باش
+نمیترسی خانوم کوچولو " پوزخند "
_ نع " چشم غره"
..
_ خوراکی آوردم که با فیلم دیدن بخوریم
_ وسطای فیلم بودیم که یهو یه موجود ترسناکی اومد وسط کادر که جیغ تقریباً آرومی کشیدم و پریدم تو بغل یونگی
+ پرید توی بغلم پوکر به تلویزیون خیره شده بودم بعد سرمو پایین آوردم تا ببینمش که عین یه پیشی کوچولو توی بغلم خودشو قایم کرده بود
یونگی: اثر کیوتیش کردم و دستامو دورش حلقه کردم و بیشتر بغلش کردم و با یکی از دستام موهاشو نوازش میکردم
+ نگفتی نمیترسی " بم "
_ ولی این زیادی ترسناک بود..
+همینه که بهش میگن ترسناک دیگه تازه این که چیزی نبود که خیلی ترسناک باشه.
_حالا...😬
+ میخوای ادامشو ببینیم؟
_ نه ممنون
+😁😅
_ از بغلش اومدم بیرون ...
یونهی: یونگیااا...
+..بله
_...
+چیزی میخوای بگی ؟
_ ارع
+بگو ببینم
یونهی : امروز یوجین تو مدرسشون جشن دارند که منم باید همراهش برم گفتم که میشه فقط یه امروز مراقب یونجی باشی
" کیوت "
+...ن..ه
_ تو رو خدا فقط امروز باهاش خوب باش به خاطر منم که نه به خاطر یوجین ، یه امروز فقط یه ذره بهش توجه کن و مهربون باش باهاش، اون دختر کوچولو روحیه لطیفی داره.
+ هوففف...باشه " کلافه
_مرسییییی
_ بالا پیش بچهها به یوجیم گفتم حاضر بشه تا بریم
× ولی مامانی من تو خونه تنها میمونم؟؟
" مظلوم و کیوت "
_ *خنده ی کوتاهی کردم * عزیزم تو پیش بابایی میمونی
×عاا..باشه "با نگرانی و استرس "
_ با دو زانوهام روبروش نشستم و دستمو دو طرف بازوهای کوچولوش گذاشتم
_نگران نباش ..باشه؟!
×سرشو تکون میده"
یونهی: رفتم تو اتاقمون و به سمت کمد رفتم لباسمو برداشتم و پوشیدمشو آرایش ملایمی کردم و گوشیمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون که دیدم یوجین حاضره با هم رفتیم پایین و از یونگی خداحافظی کردیم ...سوار ماشین شدیم و به سمت مدرسه راه افتادیم ...
..
ادامه دارد...
𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨ شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
لایک : +۱۰
- ۵.۷k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط