وقتی پسر به دختر
و֗قتی͟ ᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜͟ پسرݭ ࢪۏ ̣̣به دخترݭ
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ ྀིᩘᩘ᳕
Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟑.
_ نه خیر آقای مین بایدم حوصله ی اینو داشته باشی.
_ اصلا چرا واسه ی یوجین بهترین و گرانترین چیزارو میگیری اما برای یونجی نه؟ چرا واسه تولد یوجین کادو میگیری ولی واسه یونجی نه حتی گاهی وقتا نمیزاری من براش بگیرم اتاق یوجین رو با اتاق یونجی مقایسه کن!! یونجی فقط یه دست لباس قدیمی داره با یه تخت و کمو دست دوم ..حتی یدونه اسباب بازی هم نداره
+یه زره فکر کردم راست میگفت ولی اهمیت ی نداره که...داره؟! " تو دلش
+خب اون فرق داره
_ چه فرقی یونگی ..چه فرقی
یونهی : هر دوتاشون بچههای تو هستن دلیل نمیشه به خاطر حرف بقیه برای مقام موقعیت شرکتت بهشون توجه کنی ...مثلا جوری با یه دختر ۴ ساله ی ناز و کوچولو سرد باشی که هیچ محبت پدری نداشته باشه میدونی یه دختر کوچولوی ۴ ساله سر اینکه بهش توجه نمیکنی چقدر ناراحته چقدر از باباش سر اینکه با وسایل های داداشش بازی کنه میترسه...میدونی!؟ نه ...نمیدونی چون اگر باهاش بد رفتاری نمیکردی الان اینجوری نبود
+... " سکوت "
×مامانی ...مشکلی نیست خودم میخولم
" کیوت و بچه گونه "
_هوفف...باشه ای گفتم "
~ویو ⁵ مین بعد .. ~
_ ناهار خوردین .. یونگی رفت بالا منم رفتم و یونجی و بردم تو اتاقش تا خوابش کنم که بعد چند مین متوجه شدم که خوابش برده پتو روش کشیدم و بوسه ای روی گونش گذاشتم و آروم زمزمه کردم
_ کوچولوی مامان نگران نباش..قراره که همچی درست شه ؛ باشه!
بلند شدن و از اتاق رفتم بیرون و در رو به آرومی بستم بعد رفتم تو اتاق که یونگی خوابیده بود و با با .گوشیش ور میرفت ... رفتم با فاصله کنارش روی تخت خوابیدم که بعد چند مین چشمام گرم شد و سیاهی..
★پرش به فردا ★
~ویو ساعت ۹ ونیم ~
یونهی : صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم ..قرار بود امروز نقشمو عملی کنم
⋆راوی: نقشه اینه که برای جشن امروز یوجین ، من باهاش میرم مدرسه میخوام که یونگی توی خونه بمونه و از یونجی مراقبت کنه
_ کارامو انجام دادم و رفتم پایین توی آشپزخونه تا غذا درست کنم که دیدم یونجی بیدار شده و داره آروم آروم از پلهها میاد پایین چند قدمی رفتم جلو دستمو باز کردم که پرید تو بغلم منم بغلش کردم و لپشو بوسیدم و مشغول درست کردن غذا شدم به ساعت نگاهی انداختم؛
_واو چقدر زود گذشت ...ساعت ۱ بود..که یهو زنگ در به صدا درومد که دیدم بایونگی با هم رسیدن سلامی به جفتشون کردم و اومدن تو خواهر برادرا همدیگه رو بغل کردن به خاطر کیوتیشون خندم گرفت بچهها دست همو گرفتن تا برن بالا با هم بازی کنن یونگی میخواست بگه که دست همو ول کنن و دوباره یخواست ساز مخالفت بزنه رفت سمتشون که دستشو گرفتن و کشوندمش کنار و رفتم توی بغلش ند ثانیهای موندم
یونهی: همینطور که توی بغلش بودم بهش گفتم:
ادامه دارد...
𝃢ᡣ𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨ شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
لایک : +۵
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ ྀིᩘᩘ᳕
Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟑.
_ نه خیر آقای مین بایدم حوصله ی اینو داشته باشی.
_ اصلا چرا واسه ی یوجین بهترین و گرانترین چیزارو میگیری اما برای یونجی نه؟ چرا واسه تولد یوجین کادو میگیری ولی واسه یونجی نه حتی گاهی وقتا نمیزاری من براش بگیرم اتاق یوجین رو با اتاق یونجی مقایسه کن!! یونجی فقط یه دست لباس قدیمی داره با یه تخت و کمو دست دوم ..حتی یدونه اسباب بازی هم نداره
+یه زره فکر کردم راست میگفت ولی اهمیت ی نداره که...داره؟! " تو دلش
+خب اون فرق داره
_ چه فرقی یونگی ..چه فرقی
یونهی : هر دوتاشون بچههای تو هستن دلیل نمیشه به خاطر حرف بقیه برای مقام موقعیت شرکتت بهشون توجه کنی ...مثلا جوری با یه دختر ۴ ساله ی ناز و کوچولو سرد باشی که هیچ محبت پدری نداشته باشه میدونی یه دختر کوچولوی ۴ ساله سر اینکه بهش توجه نمیکنی چقدر ناراحته چقدر از باباش سر اینکه با وسایل های داداشش بازی کنه میترسه...میدونی!؟ نه ...نمیدونی چون اگر باهاش بد رفتاری نمیکردی الان اینجوری نبود
+... " سکوت "
×مامانی ...مشکلی نیست خودم میخولم
" کیوت و بچه گونه "
_هوفف...باشه ای گفتم "
~ویو ⁵ مین بعد .. ~
_ ناهار خوردین .. یونگی رفت بالا منم رفتم و یونجی و بردم تو اتاقش تا خوابش کنم که بعد چند مین متوجه شدم که خوابش برده پتو روش کشیدم و بوسه ای روی گونش گذاشتم و آروم زمزمه کردم
_ کوچولوی مامان نگران نباش..قراره که همچی درست شه ؛ باشه!
بلند شدن و از اتاق رفتم بیرون و در رو به آرومی بستم بعد رفتم تو اتاق که یونگی خوابیده بود و با با .گوشیش ور میرفت ... رفتم با فاصله کنارش روی تخت خوابیدم که بعد چند مین چشمام گرم شد و سیاهی..
★پرش به فردا ★
~ویو ساعت ۹ ونیم ~
یونهی : صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم ..قرار بود امروز نقشمو عملی کنم
⋆راوی: نقشه اینه که برای جشن امروز یوجین ، من باهاش میرم مدرسه میخوام که یونگی توی خونه بمونه و از یونجی مراقبت کنه
_ کارامو انجام دادم و رفتم پایین توی آشپزخونه تا غذا درست کنم که دیدم یونجی بیدار شده و داره آروم آروم از پلهها میاد پایین چند قدمی رفتم جلو دستمو باز کردم که پرید تو بغلم منم بغلش کردم و لپشو بوسیدم و مشغول درست کردن غذا شدم به ساعت نگاهی انداختم؛
_واو چقدر زود گذشت ...ساعت ۱ بود..که یهو زنگ در به صدا درومد که دیدم بایونگی با هم رسیدن سلامی به جفتشون کردم و اومدن تو خواهر برادرا همدیگه رو بغل کردن به خاطر کیوتیشون خندم گرفت بچهها دست همو گرفتن تا برن بالا با هم بازی کنن یونگی میخواست بگه که دست همو ول کنن و دوباره یخواست ساز مخالفت بزنه رفت سمتشون که دستشو گرفتن و کشوندمش کنار و رفتم توی بغلش ند ثانیهای موندم
یونهی: همینطور که توی بغلش بودم بهش گفتم:
ادامه دارد...
𝃢ᡣ𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨ شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
لایک : +۵
- ۶.۰k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط