{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پلیس در آستانه مافیا پارت 26,

پلیس در آستانه مافیا پارت 26,
ویو جونکوک
سنا: باشه ....... ببخشید (خنده)
جونکوک: حالا شد
امروز اصلأ نخندیده بود خوبه که الان خندید
دست از قل قلک دادنش ورداشتم
بلند شدم نشستم روی تخت که سنا هم بلند شد آمد
روی پاهام نشست دستمو دور کمرش حلقه کردم دست هاشو انداخت دور گردنم

سنا: ددی می‌دونستی تو تنها کسی هستی که پیشش احساس امنیت میکنم
خیالم راحت شد که اینو گفت دیگه متمٱ شدم که ته قلبش جا دارم محکم بغلش کردم گذاشتم روی تخت
جونکوک: بهتره بخوابی کوچولو
(فردا )
ویو سنا
از خواب بیدار شدم کوک کنارم نبود رفتم پایین دیدم صبحانه حاظر کرده صبحانه که خوردیم
ظرفارو جمع کردم شستم که جونکوک داشت با تلفن حرف میزد
جونکوک: سنا خوشگلم من میرم و زود میام باشه
سنا: باشه
ویو جونکوک
سریع آماده شدم رفتم به اونجایی که نامجون گفته بود بعد یه ربع رسیدم
نامجون : آمدی
جونکوک: درباره گذشته سنا وی فهمیدی که خیلی مهمه
نامجون : جونکوک بهت میگم اما آروم باش
جونکوک: بگو دیگه
نامجون : قاتل خانواده سنا
جونکوک: خوب کیه
نامجون :پ.پدرت
جونکوک:چی
نامجون : بابات قاتل خانواده سناست
جونکوک: الان من چجوری توی روی سنا نگاه کنم تعقصیر منه
نامجون : هی پسر تعقصیر توی چیه
نامجون : نباید سنا بفهمه
جونکوک: باشه
جونکوک: خداحافظ
نامجون : خداحافظ
به سمت خونه راه افتادم رسیدم که سنا پرید بغلم متقابل بغلش کردم
لباشو گذاشت روی لبام مک میزد منم باهاش همراهی کردم به سمت تخت هدایتش کردم و.....(اسمات)

شرط ها
20تا کامنت
20 تا لایک
دیدگاه ها (۱۹)

پلیس در آستانه مافیا پارت 25 از کجا فهمید از کجا فهمید میخوا...

پلیس در آستانه مافیا پارت 24معلوم بود که میترسه دوست نداشتم ...

پلیس در آستانه مافیا پارت 11ویو سنا کار هارو انجام دادم رفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط