{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اکه میخوای همینطوری بمونه هیچی نگو

«اکه میخوای همینطوری بمونه هیچی نگو...!»

+«من...نمیدونم...خ...خوب بود. من میخوام برم خونه»
فلیکس قبل از اینکه آلیتا بره دستشو گرفتم
-«من...متاسفم اگه بدت اومد... متاسفم »
«...»+
-«حداقل...میشه تا خونه باهات بیام؟... لطفا»
+«باشه...»
آلیتا و فلیکس باهم به سمت خونه یا الیتا رفتن
-«پلاستیکاتو بده بهم...من نگهشون میدارم»
+«نمیخواد»
فلیکس جلوی آلیتا وایساد و پلاستیکتا خرید رو از دستش گرفت
-«هنوزم مثل قبلاً اخمویی»
+«من اخمو نیستم»
-«خودتم می‌دونی این اشتباهه» فلیکس لبخندی زد
+«نخند. من هنوز سر دعوات ازت عصبانیم»
-«این خوبه. یکم نشون میده دوستم داری ولی واقعا می‌خوام ازت بپرسم تو اصلا منو دوست داری؟»
ناگهان آلیتا کیسه توی دست راست فلیکس رو گرفت و بجاش دست خودش رو گذاشت توی دستش
-«این چی بود؟»
+«اگه میخوای همینطوری بمونه هیچی نگو!»
دیدگاه ها (۰)

«این در لعنتی رو باز کنید!!»-«این در لعنتی رو باز کنید!!»مرد...

«این در لعنتی رو باز کنید!!»÷این عادیه...باباتم وقتی به دنیا...

سلااام دخترای چان.من توی این دیگه نمیتونم فعالیت کنم برید تو...

پارت اول داستانمون آپلود نشد✨✨✨

«داداشت خیلی رو اعصابه...!»÷«هی کیم»-«باز چیهههه»+«بخدا اگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط