اعتماد
P⁸
بیدار میشم.. اما صبر کن.. من اینجا رو نمیشناسم.. آروم میشینم که سرم تیر میکشه.. در باز میشه و دویون وارد اتاق میشه.(چیه.. فکر کردید جونکوکه؟).. دویون چهار سال از من بزرگتر بود و سال آخر دبیرستان بهم اعتراف کرد.. اما خب من ردش کردم.. آروم به سمتم اومد و همونطور که آروم آروم میخوابوندم روم خیمه زد. بوسه ای روی پیشونیم مینشونه و آروم بغلم میکنه.. با عصابنیم بهش میتوپم: هعی چه غلطی داری میکنی! پاشو ببینم..
محکم تر بغلم میکنه.. ولی خب این روش همیشه جوابه.. اصلا دختر و پسر نمیشناسه. هرکسی بغلم میکنه، راحت خرم میکنه. بوسه ای روی شاهرگم مینشونه و بینیش رو، روی گردنم حرکت میده و میگه: هوممم.. بوی خوبی میدی.
مشتی به کمرش میزنم و میگم: خفه شو.! کل لباسام بوی گوهه نم میده!
خنده ای تو گلویی میکنه: لباسات رو سپردم آجوما عوض کرده. دو روزه خوابی جوجه!
سریع میکنم بلند شم اما زورم بهش نمیرسه: گوشیم.. کسی به گوشیم زنگ نزد؟
ـ نه.. هیچکس بهت زنگ نزد.. نکنه میخوای بری؟
+ پاشو بینم.. هیچ دلیلی ندارم توی این عمارت بمونم.
آروم بلند میشه و کنارم میشینه: جیا.. هنوزم.. احساساتت نسبت بهم تغییر نکرده؟
سرم رو پایین میندازم و آروم میگم: نمیتونیم احساساتم رو مجبور کنیم.. خب، من ازت بدم نمیاد، برعکس.. خیلیم دوستت دارم. ولی خب، خودت خوب میدونی که من عاشقت نیستم.
بیدار میشم.. اما صبر کن.. من اینجا رو نمیشناسم.. آروم میشینم که سرم تیر میکشه.. در باز میشه و دویون وارد اتاق میشه.(چیه.. فکر کردید جونکوکه؟).. دویون چهار سال از من بزرگتر بود و سال آخر دبیرستان بهم اعتراف کرد.. اما خب من ردش کردم.. آروم به سمتم اومد و همونطور که آروم آروم میخوابوندم روم خیمه زد. بوسه ای روی پیشونیم مینشونه و آروم بغلم میکنه.. با عصابنیم بهش میتوپم: هعی چه غلطی داری میکنی! پاشو ببینم..
محکم تر بغلم میکنه.. ولی خب این روش همیشه جوابه.. اصلا دختر و پسر نمیشناسه. هرکسی بغلم میکنه، راحت خرم میکنه. بوسه ای روی شاهرگم مینشونه و بینیش رو، روی گردنم حرکت میده و میگه: هوممم.. بوی خوبی میدی.
مشتی به کمرش میزنم و میگم: خفه شو.! کل لباسام بوی گوهه نم میده!
خنده ای تو گلویی میکنه: لباسات رو سپردم آجوما عوض کرده. دو روزه خوابی جوجه!
سریع میکنم بلند شم اما زورم بهش نمیرسه: گوشیم.. کسی به گوشیم زنگ نزد؟
ـ نه.. هیچکس بهت زنگ نزد.. نکنه میخوای بری؟
+ پاشو بینم.. هیچ دلیلی ندارم توی این عمارت بمونم.
آروم بلند میشه و کنارم میشینه: جیا.. هنوزم.. احساساتت نسبت بهم تغییر نکرده؟
سرم رو پایین میندازم و آروم میگم: نمیتونیم احساساتم رو مجبور کنیم.. خب، من ازت بدم نمیاد، برعکس.. خیلیم دوستت دارم. ولی خب، خودت خوب میدونی که من عاشقت نیستم.
- ۱۸۷
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط