{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت۲۸
بالاخره بعد ۱ ساعت و نیم رسیدیم(کلا دو ساعت تو راه بودن)همه پاشدن تا پیاده بشن.من بخاطر وضعیتم نفر آخر پیاده میشدم.کیفمو برداشتم و رفتم سمت پله های اتوبوس.کاتسوکی قبل از من پیاده شد.برعکس همیشه آروم بود.

همینکه من خواستم پیاده بشم یه زمین لرزه اومد و اتوبوس لرزید.منم از شانس خوشم از بالای پله ها افتادم بغل کاتسوکی.یعنی اون رو هوا منو گرفت و گذاشت زمین.خجالت کشیدم برا همین یکم قرمز شدم.صورتم رو برگردوندم و تشکر کردم.بعد دویدم پیش دخترا.آخ پام.دخترا که دهنشون باز مونده بود تا بهشون رسیدم.همشون یه لبخند شیطنت زا زدن.
مینا:ای بلا
اوراداکا:از کی طرفدار باکوگو شدی؟
هاکاگوره:مشکوک میزنی
بعد عین کارآگاه ها نگاهم کردن.منم که داشتم از استرس میمردم گفتم"نه نه اونجوری که فکر می‌کنید نیست."دخترا ریز ریز خندیدن.یهو یکی دیگه از اون لرزه ها اومد فقط اینبار شدید تر.

دخترا همو چسبیدن و منم سریع خودم رو معلق کردم تا نیفتم.زمین لرزه که تموم شد دخترا با تعجب بهم نگاه کردن.منم خندیدم و گفتم"ها ها زمین جوابتونو داد."که یهو یه نفر از پشت گفت"جواب چی رو؟" از ترس قدرتم غیر فعال شد و افتادم زمین.سرم رو بالا آوردم و دیدم خانم پیکسی باب عه!همون قهرمان گربه ای با موهای زرد و لباس آبی تو واید پوسی کتس(گروه قهرمانان گربه ای)بلند شدم و سلام کردم.خانم پیکسی باب هم سلام کرد.آیزاوا اومد سمتمون و گفت"دخارا ایشون خانم پیکسی باب از گروه قهرمانان گربه ای هستن."بعد به سه نفر دیگه اشاره کرد و گفت"اونا هم خانم رگدول(گربه سبزه)خانم ماندالای(گربه قرمزه)و آقای تایگر هستن(گربه قهوه ای)هستن.شما قراره یه هفته اینجا آموزش ببینید."همه ذوق کردیم.اینبار خانم پیکسی باب گفتن"حالا برای اینکه بفهمیم چقدر قوی هستید و در چه اندازه استعداد دارید باید از این جنگل رد بشید و قبل از غروب خورشید به خوابگاه برسید"همه با خودشون گفتن چقدر آسون ولی من به فکر فرو رفتم.غروب خورشید؟جنگل؟یه چیزی درست نبود.
آیزاوا:خب برید شروع کنید.

همه به طرف جنگل دویدن که من داد زدم"وایسید!".همه چرخیدن و منو نگاه کردن.از استاد پرسیدم"استاد.گفتین قبل از غروب خورشید و مهم نیست چطوری.فقط باید از جنگل رد بشیم. درسته؟"استاد لبخندی زد و گفت"بله درسته"منم روبه بچه ها کردم و گفت"خیلی خب.عجله نکنید.من مطمئنم برامون مانع گذاشتن و ما باید از اون مانع ها رد شیم."یهو خانم ماندالای با لبخند گفت"و از رو چه حسابی اینو میگی؟" منم گفتم"از اونجایی که تا غروب خورشید حدود ۶ تا ۷ ساعت وقت داریم و این جنگل هم وسعت چندانی نداره.احتمالش هم نیست که گم بشیم چون جیرو و ردیابی صوتیش رو داریم.و شما اینو میدونید.پس معلومه که شما مسیری به این آسونی به ما نمیدید.برای همین میگم که برامون مانع گذاشتین"روبه بچه ها کردم و گفتم"حالا بهتره با عجله پیش نریم و از قبل استراتژی و نقشه خودمون رو داشته باشیم.اونجوری تلفات کمتری میدیم و توی زمان صرفه جویی میکنیم.حالا همه جمع شید.من یه نقشه دارم!"

حدودا ۱۰ دقیقه به توضیح نقشه گذشت و بعدش همه آماده بودیم.گفتم"همگی!آماده اید؟!"همه بلند گفتن"بله!"رو به جیرو گفتم"خب؟ مختصاتشون؟"جیرو با لاله هاش تمرکز کرد روی صوت و بعد گفت" ۲ تا شمال ۳ تا جنوب ۵ تا شمال غربی ۲ تا شرق و ۱ غرب."روی نقاط متمرکز شدم و تو یه لحظه جاذبه زمین رو صفر کردم و ۱۳ تا غول سنگی رو روی هوا معلق کردم.چشمام برق زد.پس حدسم درست بود!حالا نوبت بچه ها بود. آئویاما با لیزر اش و میدوریا با قدرتش غول ها رو نابود کردن.اوراراکا هم تیکه های بزرگ رو معلق کرد تا به کسی آسیب نرسی.بقبه هم دویدن سمت داخل جنگل.همه داشتن برای موفقیت تلاش میکردن

.حدودا ۷۵ درصد از جنگل رو اومده بودیم که یه غول که چه عرض کنم.یه فراتر از غول منو گرفت و شروع کرد دویدن .خیییییلی بزرگ بود!یائوروزو داد زد"هانا!"که من داد زدم"بدون من برید!من خودمو از دست این آزاد میکنم!"البته خودم میدونستم این غیر ممکنه.یهو غول وایساد و سعی کرد پاش رو آزاد کنه.به پاش نگاه کردم و دیدم منجمد شده.یهو شلاق سیاه دور غول پیچیده شد و بعد سر غول با یه انفجار عظیم نابود شد.داشتم می افتادم که شوجی گرفتتم.اوراراکا و سرو هم داشتن سنگ ها رو جابجا میکردن.اشک چشمامو گرفت.گفتم"بچه ها؟...بخاطر من برگشتید؟..."میدوریا با قاطعیت تمام گفت"معلومه!دوستا دوستا رو ول نمیکنن!"بچه ها هم موافقت کردن.اشکامو پتک کردم و با قدرت گفتم"خب پس...به سوی..."و همه باهم داد زدن"فراتر از قدرت!"...

______________________________
اینم از این.😪
وسط اجتماعات پارت دادم😂
الان دارن دعا میخونن.😅
ببینین چقدر زیاد نوشتم😁
خب قسمت بعدی قراره جنجالی بشه ها😏
قراره راز هانا افشا بشه😌
خب فعلا سایونارا👋🏻
دیدگاه ها (۱)

هیت در این پیج اکیدا ممنوع است!

بچه ها

خب خب بریم واسه پارت نهم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط