مافیایه عشق P:48
مافیایه عشق P:48
همه با تعجب و شوکه نگاهمون میکردن هیونجین خیلی تند گفته بود
هان:یعنی چی؟فلیکس این چی داره میگه
هیونجین: این اسم داره
هان:ولم کن بابا ،فلیکس
سونگمین فلیکس نمیخواهی چیزی بگی؟
فلیکس: خو ... همینطور که هیونجین گفت من نمیتونم بیام خونه ولی دلم میخواد شما پیشم باشید
هان سریع بلند شد که فلیکس ترسید کمی به هیونجین نزدیک شد که این واکنش از چشم هیونجین دور نموند هان با صدای بلند فریاد زد
هان: چی داری میگی ما الان بیشتر از یک ماه ازت خبر نداریم من و جونگین یک هفته هست که تو اون اتاق های خراب شده و خفه کننده زندانی بودیم حالا اومدی میگی باید اینجا هم زندانی بشیم
فلیکس سرش رو پایین انداخت هق ارومی زد و قطره اشکی از چشمانش ریخت تاحالا هان اینقدر عصبی سرش داد نزده بود
فلیکس: هیونگ...ب...ببخشید هقق ببخشید من اشتباه کردم همش تقصیر منه هقق شما رو اذیت کردم ...من نمیدونستم که شما اونجا بودید...هقق وگرنه زود تر میومدم هقققق همش تقصیر منه ...تقصیر منه ولی لطفا ازم متنفر نشید ترکم نکنید هققق من فقط...فقط میخوام شما پیشم باشید ...من دلم براتون تنگ هق شده بود...من...من معذرت میخوام...
هان وقتی حال خراب فلیکس رو دید کمی از عصبانیتش کم شد و جای خودش رو به ناراحتی داد و جلوی فلیکس زانو زد و دستش رو روی گونه اش گذاشت و کمی صورتش رو بالا اورد و وادارش کرد بهش نگاه کنه
هان: نه نه لطفا گریه نکن لیکسی ببخشید من نباید سرت داد میزدم نباید عصبانیت خودم رو سرت خالی میکردم
فلیکس لبخندی زد و گریش شدت گرفت
فلیکس: هققق هیونگ هقق من...من
هان دستش رو گرفت و سمت خودش کشید و سر فلیکس رو روی سینه اش گذاشت و موهایش رو ناز کرد
هان:هیسس دیگه هیچی نگو ما کنارتیم قرار نیست هيچوقت ترکت کنیم یا ازت متنفر شیم باشه؟
فلیکس: واقعا؟
فلیکس نگاهی به بچه ها کرد که اون ها لبخندی زدن
هان:واقعا
فلیکس با خوشحالی خنده ای کرد و همدیگه رو بغل کردن هیونجین خیلی خودش رو تحمل کرده بود ولی دیگه نمیتونست پس کمی فلیکس رو سمت خودش کشید که باعث شد از هم جدا شد
هیونجین: خب انگار دیگه مخالفتی نیست اتاقاتون از قبل اماده شدن فردا صبح لینو و چانگبین میبرنتون خونه تون که وسایل مورد نیازتون رو بیارید و...
سولیکس: مگه ما باید اینجا زندگی کنیم ؟
هیونجین اخمی کرد
هیونجین: بچه جون تو تا الان خواب بودی اره باید اینجا زندگی کنید، خوب داشتم میگفتم... ما اینجا سه تا اتاق داریم اتاق من و فلیکس و مهمون ،سولیکس تو برو اتاق فلیکس و شما سه پسر برید اتاق مهمون ومن و فلیکس تو اتاق خودم میمونیم
سونگمین اخم ریزی کرد
سونگمین: صبر کن چرا فلیکس باید پیش تو باشه
هیونجین: چون ما کار داریم باید همیشه کنار هم باشیدم
هان:چه کاری؟
هیونجین: به تو چه
قبل از اینکه دعوا بشه باید خودم درستش کنم
فلیکس: هیونجین کارهای شرکت رو میگه
جونگین خواست مخالفت کنه که سولیکس اجازه نداد رو به هیونجین کرد
سولیکس: صبر کنید ببینم من چرا باید تنها بخوابم؟
هیونجین ابرویی بالا داد
هیونجین: چون تو دختری نکنه میخواهی با پسر ها بخوابی ها؟
سولیکس با اخم کمی فکر کرد
سولیکس: منطقی ،ولی من میخوام پیش برادر خودم بخوابم
هیونجین: نمیشه
سولیکس: چرا ؟
هیونجین چون اون مال منه
همه باهم: چییی؟
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
همه با تعجب و شوکه نگاهمون میکردن هیونجین خیلی تند گفته بود
هان:یعنی چی؟فلیکس این چی داره میگه
هیونجین: این اسم داره
هان:ولم کن بابا ،فلیکس
سونگمین فلیکس نمیخواهی چیزی بگی؟
فلیکس: خو ... همینطور که هیونجین گفت من نمیتونم بیام خونه ولی دلم میخواد شما پیشم باشید
هان سریع بلند شد که فلیکس ترسید کمی به هیونجین نزدیک شد که این واکنش از چشم هیونجین دور نموند هان با صدای بلند فریاد زد
هان: چی داری میگی ما الان بیشتر از یک ماه ازت خبر نداریم من و جونگین یک هفته هست که تو اون اتاق های خراب شده و خفه کننده زندانی بودیم حالا اومدی میگی باید اینجا هم زندانی بشیم
فلیکس سرش رو پایین انداخت هق ارومی زد و قطره اشکی از چشمانش ریخت تاحالا هان اینقدر عصبی سرش داد نزده بود
فلیکس: هیونگ...ب...ببخشید هقق ببخشید من اشتباه کردم همش تقصیر منه هقق شما رو اذیت کردم ...من نمیدونستم که شما اونجا بودید...هقق وگرنه زود تر میومدم هقققق همش تقصیر منه ...تقصیر منه ولی لطفا ازم متنفر نشید ترکم نکنید هققق من فقط...فقط میخوام شما پیشم باشید ...من دلم براتون تنگ هق شده بود...من...من معذرت میخوام...
هان وقتی حال خراب فلیکس رو دید کمی از عصبانیتش کم شد و جای خودش رو به ناراحتی داد و جلوی فلیکس زانو زد و دستش رو روی گونه اش گذاشت و کمی صورتش رو بالا اورد و وادارش کرد بهش نگاه کنه
هان: نه نه لطفا گریه نکن لیکسی ببخشید من نباید سرت داد میزدم نباید عصبانیت خودم رو سرت خالی میکردم
فلیکس لبخندی زد و گریش شدت گرفت
فلیکس: هققق هیونگ هقق من...من
هان دستش رو گرفت و سمت خودش کشید و سر فلیکس رو روی سینه اش گذاشت و موهایش رو ناز کرد
هان:هیسس دیگه هیچی نگو ما کنارتیم قرار نیست هيچوقت ترکت کنیم یا ازت متنفر شیم باشه؟
فلیکس: واقعا؟
فلیکس نگاهی به بچه ها کرد که اون ها لبخندی زدن
هان:واقعا
فلیکس با خوشحالی خنده ای کرد و همدیگه رو بغل کردن هیونجین خیلی خودش رو تحمل کرده بود ولی دیگه نمیتونست پس کمی فلیکس رو سمت خودش کشید که باعث شد از هم جدا شد
هیونجین: خب انگار دیگه مخالفتی نیست اتاقاتون از قبل اماده شدن فردا صبح لینو و چانگبین میبرنتون خونه تون که وسایل مورد نیازتون رو بیارید و...
سولیکس: مگه ما باید اینجا زندگی کنیم ؟
هیونجین اخمی کرد
هیونجین: بچه جون تو تا الان خواب بودی اره باید اینجا زندگی کنید، خوب داشتم میگفتم... ما اینجا سه تا اتاق داریم اتاق من و فلیکس و مهمون ،سولیکس تو برو اتاق فلیکس و شما سه پسر برید اتاق مهمون ومن و فلیکس تو اتاق خودم میمونیم
سونگمین اخم ریزی کرد
سونگمین: صبر کن چرا فلیکس باید پیش تو باشه
هیونجین: چون ما کار داریم باید همیشه کنار هم باشیدم
هان:چه کاری؟
هیونجین: به تو چه
قبل از اینکه دعوا بشه باید خودم درستش کنم
فلیکس: هیونجین کارهای شرکت رو میگه
جونگین خواست مخالفت کنه که سولیکس اجازه نداد رو به هیونجین کرد
سولیکس: صبر کنید ببینم من چرا باید تنها بخوابم؟
هیونجین ابرویی بالا داد
هیونجین: چون تو دختری نکنه میخواهی با پسر ها بخوابی ها؟
سولیکس با اخم کمی فکر کرد
سولیکس: منطقی ،ولی من میخوام پیش برادر خودم بخوابم
هیونجین: نمیشه
سولیکس: چرا ؟
هیونجین چون اون مال منه
همه باهم: چییی؟
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
- ۵۶۸
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط