{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*شیرین*

*شیرین*
..........
چشاش خمار شده بود با گریه تکونش دادم گفتم : تو رو خدا نخواب
- نخوابیدم که
- درد داری ؟
- یکم...تو مگه دوره ندیدی نمی تونی بخیه بزنی
- نمی تونم
- حالا چرا انقدر گریه می کنی چیزی نیست
خونش ریخته بود رو تخت بدجور زخمی شده بود دستشو برداشتم از درد لبشو گزید
- خدایا کمکمون کن ....خدا ...
نیم ساعت بعد آمبولانس رسید
تازه اون موقع فهمیدم چی تنمه زود لباس پوشسدم تا رفتم در رو باز کنم هم زمان پلیسم رسید وقتی ماسک مرده رو برداشتن از دیدنش خشمگین گفتم : این همسایمونه
امیر رو با آمبولانس بردیم بچه ها هم همراهم آوردم امیر از هوش رفته بود صورتش بی رنگ شده بود فقط گریه می کردم خیلی دیر رسیدیم بیمارستان امیر رو بردن اتاق عمل به آقا ارسلان زنگ زدم وگریه می کردم -خدایا امیر هیچیش نشه خدا کمکش کن ...
بچه ها خوابشون برد گذاشتمشون نمازخونه یه پرستار پتو وبالش بهم داد بعد یک ساعت امیراز اتاق عمل آوردن بیرون رفتم پیش دکتر وبا گریه والتماس گفتم : حالش چطوره دکتر
-دکتر: خون زیادی از دست داده ولی نگران نباشید خطر رفع شد
ولی حسابی باید مراقبش باشید
یکم خیالم راحت شد وبه آقا ارسلان اطلاع دادم گفت بخاطر هوا فردا حرکت می کنه رفتم کنار بچه ها خواب به چشمم نمی اومد چه شب شوم وبدی بود


آقا ارسلان خم شد امیرو بوسید وگفت : حالا چطوری بابا
امیر : خوبم بخدا نگران نباشید
فرزام : خدا رو شکر بادمجون بم آفت نداره
همه خندیدن به جز من امیر نگام کرد سرمو پایین انداختم
ایلیا : بهتره امیر استراحت کنه بریم بیرون بچه ها
همه اومدن بودن شمال همه خوشحال بودن مادرم انقدر گریه کرده بودچشاش باز نمی شد پریوش کلی عذرخواهی کرد ازم هیچی نگفتم بهش بچه ها رو که دید کلی گریه کرد اولش اشک بود وحالا همه خوشحال بودن امیر رو مرخص کرده بودن ولی باید حسابی استراحت می کرد
منم می خواستم برم بیرون آقا ارسلان گفت : صبر کن شیرین
برگشتم گفت : نمی خوای گذشته رو فراموش کنی این آرامش چند ساله آرومت نکرد .
امیر رو نگاه کردم انگار بردیا رو نگاه می کردم
- نمی دونم .
امیر : شاید بهتره فعلا چیزی گفته نشه
آقا ارسلان : می دونی چند ساله انتظار کشیدی
امیر : لازم باشه بازم انتظار می کشم
اشک از دو طرف چشاش سرازیر شد لبمو گزیدم آقا ارسلان رفت طرف در وگفت : بهتره حرف بزنید
اونکه رفت سرمو بلند کردم نگاه به چشاش کردم اشک هاش پاک کرد وگفت : شدم مثله بچه ها
- دیدی چیکار کردی
امیر : ارزششو داشت
سکوت کردیم نمی دونم چقدر گذشت صدای جیغ وخنده بچه ها تو ساحل میومد رفتم کنار پنجره
- می تونی بری
برگشتم نگاش کردم
- من می تونم باز انتظار بکشم
از پنجره بیرون رو نگاه کردم به فرزام که پسرش رو دوشش بودومریم با خنده براش شکلک در می آورد ایلیا ونفس ومحمود داشتن با یه توپ بازی می کردن بردیا ونازگل داشتن ماسه بازی می کردن پریوش کنارشون بود بهاره داشت بادبادک هوا می کرد بهار بچه ها رو تشویق می کرد همه می خندیدن دورتر از اونا یه مرد نشسته بود داشت دریا رو نگاه می کرد
- داری گریه می کنی
پشت سرم بود خواستم بر گردم نتونستم
- اون کیه
- کی
- اونجا نشسته
- کسی نیست...خوبی شیرین
- چرا....
مثله همیشه اونو تصور کرده بودم
دستاش دورم حلقه شد قلبم به تپش افتاد می خواستم برگردم محکمتر تودستاش فشردم دستاش گرم بود
دستامو گذاشتم رو دستاش دستاشو برداشت برگشت سرم گذاشتم رو سینش موهام ناز کرد عطر تنش منو برد به چند سال پیش

یه روز بارونی از دلتنگی تو بغلش بودم موهام ناز می کرد

*پایان*
دیدگاه ها (۱۱)

دوستان عزیز اگه رمانمو دوست داشتین نظر بدین تا رمانهای بعدیم...

بام شهرمون ...شواهد امرمی‌گویدکه تو نیستیباور نکنخورشیدکم!پس...

*امیر* ‌‌‌‌........توکتابخونه نشسته بودم داشتم آهنگ گوش می د...

*شیرین*........می دونستم کارم درست نیست ولی به این آرامش نیا...

My little princess Part 13ویو ات تا صبح تو بغل همدیگه حرف زد...

پارت 13نگاهی به ساعت کردم ساعت ۱۲ شب بود تشنم شده بود پاشدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط