{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*شیرین*

*شیرین*
........
می دونستم کارم درست نیست ولی به این آرامش نیاز داشتم بردیا ونازگل داشتن بازی می کردن به یلدا سپردم مواظبشون باشه ورفتم کنار ساحل دریا طوفانی بود نم نمک بارون میومد دوسال بیشتر اینجا زندگی می کنم کناریلدا خواهر ارسلان منصوری با همه در ارتباطم باهاشون حرف می زنم ولی دوست ندارم هیشکی این آرامشمو ازم بگیره تا غروب اونجا بودم بارون شدید شد مجبور شدم رفتم داخل یه دوش گرفتم رفتم پایین شام خوردیم یکم تلویزیون نگاه کردیم بعدم بچه ها رو بردم اتاقشون وبراشون قصه گفتم تا خوابیدن
به اتاقم رفتم یه لباس خواب راحت پوشیدم ودراز کشیدم روی تخت دلتنگی داشت دیونم می کرد درست بود گاهی وقت ها می رفتم از دور عزیزهام رو می دیدم ومی رفتم دیدن بردیا ولی این مدت دلتنگی دیونم کرده بود اگه آقا ارسلان کمکم نمی کرد حتما برمی گشتم به همون روزهای قبل ولی الان اینجا فقط سکوت بود وآرامش با بچه ها ملافه رو کشیدم رو خودم وبا آرامش خوابیدم

صبح که بیدارشدم رفتم کنار پنجره بدجور داشت بارون می بارید لباس عوض کردم رفتم اتاق بچه ها خواب بودن رفتم پایین یلدا یاداشت گذاشت که تا شب بر نمی گرده از روزهایی بود که حوصلم حسابی سر می رفت یه چای با یه ساندویچ کره مربا خوردم ورفتم کنار پنجره نخیر بارون قصد بند اومدن نداشت رفتم اتاق کارم ومشغول کشیدن نقاشی شدم به ساعت نگاه کردم وقت بیدار شدن بچه ها بود همینکه بلند شدم صدای در ورودی اومد لبخند زدم یلدا بر.شته بود اومدم بیرون ولی کسی نبود شاید اشتباه کردم رفتم برم بالا ولی با دیدن چتر مشکی متعجب شدم بعد لبخند زدم حتما آقا ارسلان بود رفتم بالا در اتاق بچه ها دو باز کردم کسی نبود متعجب برگشتم در اتاق خودم باز بود رفتم داخل یه مرد که پشت به من بود ولباسم دستش بود وبو می کشید اینجا که کسی نمیومد آقا ارسلان گفته بود امیر خارج از کشوره نکنه دزد باشه ولی چمدون تو اتاق چی
برگشت خون تو تنم یخ کرد
- بردیا....
متعجب نگام می کرد چشاش پر اشک بود اومد جلو ومحکم بغلم کرد موهام بو می کشید وچنگ میزد بهشون
دستامو تکون دادم دورش حلقه کردن این یه خواب بود رویا بود صورتمو بین دستهاش گرفت دستاش سرد بود ولی نفس هاش می خورد به صورتم داغ داغ بود نمی تونستم حرف بزنم لال شده بودم
پیشونیمو بوسید چشامو آروم اروم اشک می ریخت دستامو باز کردم دور گردنش انداختم چشاش چه مهربون بود این حالت نگاه مال بردیا نبود من این حالت نگاه رو سالها پیش دیدم بعدش فقط نفرت ازشون می بارید .به سختی گفتم : تو...اینجا ...
لبخند زد فقط نگام می کرد دلتنگش بودم صورتشو نزدیک آورد چشام بستم بوسه هاش داغ بود دستام شل شد ازش فاصله گرفتم
- تو رو به اون خدایی که می پرستی پسم نزن شیرین ...بخدا می میرم
متعجب نگاش کردم
- تو اینجا ...چرا شبیه اون شدی ...
رفتم عقب درمونده گفت : می دونی چه بلایی سرم اومد چرا تعجب می کنی .
مریم ونفس گفته بودن صورتش آسیب دیده انقدر که کسی رو نمی خواست ببینه حالا شبیه بردیا شده بود
- خوبی .
یه نفس عمیق کشید گفت : مگه میشه کنار تو باشم خوب نباشم
سکوت کردم
- شیرین
سرمو بلند کردم نگاش کردم اومد طرفم دستامو جلوم گرفتم گفتم : نیا ....
- ولی
- خواهش می کنم
از اتاق اومدم بیرون قلبم به شدت می زد بچه ها رو بیدارم کردم آمادشون کردم بردمشون پایین داشتم بهشون صبحانه می دادم اون اومد پایین نگاهمون کرد نگاهش به نازگل بود لبخندزد وگفت : میشه بغلشون کنم
- تو چرا اومدی اینجا
ابروشو بالا انداخت گفت : اینجا خونمه دلم تنگ شده بود اومدم اینجا نمی دونستم سوپرایز میشم
چیزی نگفتم ولی نگاه سنگینش معذبم می کرد سرمو بلند کردم نگاش کردم
- به چی اینجوری نگاه می کنی
- ببخشید
صبحانه بچه ها رو ‌ه دادم داشتم میز جم می کردم اومد بچه ها رو برد تو پذیرای وبا هاشون بازی می کرد کارم که تموم شد مشغول درست کردن نهار شدم بعدم رفتم پیششون یه جوری می خندید وذوق می کرد انگار خود بردیا بود
رو مبل نشستم نازگل اومد کنارم
اونم بردیا رو بغل کرد وگفت : همیشه اینجا بودی
- نه
- پس کجا بودی ؟!
تو یه خونه همینجاها
- حدسش آسونه .خونه عمه یلدا
سکوت کردم آروم گفت : دلت برای خانوادت تنگ نشده ؟ دوست نداری پسر فرزام ومریم رو ببینی ...می دونه محمود وبهار دارن بچه دار میشن ...می دونی نفس داره خانم دکترمیشه
- می دونم
- هیچ کدوم باعث نشده بر گردی
- تو که نمیگی من اینجام
لبخند زد وگفت : نه
بردیا رو گذاشت رو مبل ورفت کنار پنجره چرا اینجوری شدم یعنی داشتم می بخشیدمش ...

*******
دیدگاه ها (۳)

*امیر* ‌‌‌‌........توکتابخونه نشسته بودم داشتم آهنگ گوش می د...

*شیرین* ..........چشاش خمار شده بود با گریه تکونش دادم گفتم ...

*امیر*چقدر شلوغ بود قبرستون رفتم کنار قبر بردیا پر گل برگ بو...

*دو سال بعد....**امیر*........دوست نداشتم برگردم پیشش اون شی...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط