*امیر*
*امیر*
........
توکتابخونه نشسته بودم داشتم آهنگ گوش می دادم در زدن می دونستم شیرینه
- بیا تو .
اومد داخل وگفت : من پیش بچه ها می خوابم می تونی بری اتاقت
- لازم نیست اتاق بغلی می خوابم
- به هر حال اینجا خونه ای خودته
نگاش کردم تو چشام نگاه کرد زود رفت بیرون شیرین از من می ترسیداصلا باورم نمی شد اونو اینجا پیدا کنم وقتی کاملا نا امید شدم باید اینجا پیداش می کردم ممنونم خدای مهربونم
این همه مدت پدرم می دونست شیرین کجاست ونمی گفت برای همین گفت برای اینکه آروم بشی برو شمال
بلند شدم رفتم اتاق بغل دستی لباس عوض کردم وچشام با آرامش بستم وخوابیدم
- امیر ...امیررر
از خواب پریدم ومتعجب نگاش می کردم
- چی شده
شیرین با ترس گفت : یکی تو خونه است ...
از تخت اومدم پایین تیشرتمو پوشیدم می خواستم برم پایین اون پشت سرم بود برگشتم محکم خورد بهم
شیرین : اخ دماغم
- تو میای کجا
شیرین با ترس گفت : خوب می ترسم ...
- همینجا بمون
اروم رفتم پایین بالای پله وایسادم همه جا رو نگاه کردم کسی نبودرفتم تو پذیرای چراغ ها رو روشن کردم پنجره باز بود رفتم پنجره رو بستم چقدر هوا بد بود شیرین بالای پله وایساده بود
- کسی نبود پنجره باز شد
شیرین : ترسیدم
- چیزی برای ترسیدن نیست
ولی معلوم بود حسابی ترسیده
- برو بخواب
باهم رفتیم بالا در باز کردم برم داخل گفت : ببخشید بیدارت کردم
- مهم نیست
رفتم داخل تیشرت در آوردم دراز کشیدم رو تخت چشام خمار خواب شده بود که با جیغ شیرین نمی دونم چطور خودم رسوندم تو اتاقش یه مرد که صورتشم پوشونده بود چاقو دستش بود وشیرین تو بغلش با دیدنم گفت : جلو اومدی صورتشو خوشگل می کنم برات
- چی می خوای
خندید گفت : معلوم نیست
دیدن شیرین با اون لباس تو دستای اون مرد داشت دیونم می کرد
- هر چی بخوای میدم ولش کن
مرده بد می خندید تموم تنم می لرزید بعد اینکه خوب خندید گفت : هر چی دارین بدین طلا پول
دستشو به گردن شیرین کشید دیگه نفهمیدم چیکار می کنم از صدای فریادم خودمم تعجب کردم مرده کلا هول شده بود شیرین زدم کنار پهلوم سوخت بی توجه انقدر مرده رو زدم که داشت تو دستام جون می داد حتا صدای التماس وگریه ای شیرین رو نمی شنیدم
نشستم کنار تخت وپهلوم نگاه کردم که داشت خون میومد
شیرین با گریه گفت : ببین چیکار کردی با خودت
- یه چیزی بیار ببندمش زود باش
- پهلوت داره خون میاد
- خوبم چیزی نیست زود باش
رفت بیرون وزودم اومد یه طناب باهاش بود محکم مرده رو بستم شیرین می لرزید
چشام سیاهی می رفت ولی اگه از حال می رفتم خدا می دونست اون چقدر می ترسید
- می تونی پانسمان کنی
با گریه سرشو تکون داد بلند شدم از رو صندلی شالی که روش بود برداشتم وگذاشتم رو پهلوم تا به در رسیدم شیرینم رسید با ترس گفت : کجا میری
به اون یکی در اشاره کردم می خواست کمکم کنه گفتم : می تونم تا به اتاق رسیدم ورفتم رو تخت خونریزیم بیشتر شد
- بزار زنگ بزنم آمبولانس
- مگه نمی بینی هوا چطوره
- شاید اومدن
به موبایلم اشاره کردم برداشتش یه لحظه نگاه به گوشی کرد بعد منو ولی زودشماره گرفت
- الووو....اینجا دزد اومده....می دونم یکی رو زخمی کرده...با چاقو خونریزی داره ...یعنی چی ...
شیرین آدرس رو داد بعد جیغ کشید گفت : شما وظیفتونه باید بیاین هر چه زودتر ....طولم بکشه بیاین تو رو خدا ...
........
توکتابخونه نشسته بودم داشتم آهنگ گوش می دادم در زدن می دونستم شیرینه
- بیا تو .
اومد داخل وگفت : من پیش بچه ها می خوابم می تونی بری اتاقت
- لازم نیست اتاق بغلی می خوابم
- به هر حال اینجا خونه ای خودته
نگاش کردم تو چشام نگاه کرد زود رفت بیرون شیرین از من می ترسیداصلا باورم نمی شد اونو اینجا پیدا کنم وقتی کاملا نا امید شدم باید اینجا پیداش می کردم ممنونم خدای مهربونم
این همه مدت پدرم می دونست شیرین کجاست ونمی گفت برای همین گفت برای اینکه آروم بشی برو شمال
بلند شدم رفتم اتاق بغل دستی لباس عوض کردم وچشام با آرامش بستم وخوابیدم
- امیر ...امیررر
از خواب پریدم ومتعجب نگاش می کردم
- چی شده
شیرین با ترس گفت : یکی تو خونه است ...
از تخت اومدم پایین تیشرتمو پوشیدم می خواستم برم پایین اون پشت سرم بود برگشتم محکم خورد بهم
شیرین : اخ دماغم
- تو میای کجا
شیرین با ترس گفت : خوب می ترسم ...
- همینجا بمون
اروم رفتم پایین بالای پله وایسادم همه جا رو نگاه کردم کسی نبودرفتم تو پذیرای چراغ ها رو روشن کردم پنجره باز بود رفتم پنجره رو بستم چقدر هوا بد بود شیرین بالای پله وایساده بود
- کسی نبود پنجره باز شد
شیرین : ترسیدم
- چیزی برای ترسیدن نیست
ولی معلوم بود حسابی ترسیده
- برو بخواب
باهم رفتیم بالا در باز کردم برم داخل گفت : ببخشید بیدارت کردم
- مهم نیست
رفتم داخل تیشرت در آوردم دراز کشیدم رو تخت چشام خمار خواب شده بود که با جیغ شیرین نمی دونم چطور خودم رسوندم تو اتاقش یه مرد که صورتشم پوشونده بود چاقو دستش بود وشیرین تو بغلش با دیدنم گفت : جلو اومدی صورتشو خوشگل می کنم برات
- چی می خوای
خندید گفت : معلوم نیست
دیدن شیرین با اون لباس تو دستای اون مرد داشت دیونم می کرد
- هر چی بخوای میدم ولش کن
مرده بد می خندید تموم تنم می لرزید بعد اینکه خوب خندید گفت : هر چی دارین بدین طلا پول
دستشو به گردن شیرین کشید دیگه نفهمیدم چیکار می کنم از صدای فریادم خودمم تعجب کردم مرده کلا هول شده بود شیرین زدم کنار پهلوم سوخت بی توجه انقدر مرده رو زدم که داشت تو دستام جون می داد حتا صدای التماس وگریه ای شیرین رو نمی شنیدم
نشستم کنار تخت وپهلوم نگاه کردم که داشت خون میومد
شیرین با گریه گفت : ببین چیکار کردی با خودت
- یه چیزی بیار ببندمش زود باش
- پهلوت داره خون میاد
- خوبم چیزی نیست زود باش
رفت بیرون وزودم اومد یه طناب باهاش بود محکم مرده رو بستم شیرین می لرزید
چشام سیاهی می رفت ولی اگه از حال می رفتم خدا می دونست اون چقدر می ترسید
- می تونی پانسمان کنی
با گریه سرشو تکون داد بلند شدم از رو صندلی شالی که روش بود برداشتم وگذاشتم رو پهلوم تا به در رسیدم شیرینم رسید با ترس گفت : کجا میری
به اون یکی در اشاره کردم می خواست کمکم کنه گفتم : می تونم تا به اتاق رسیدم ورفتم رو تخت خونریزیم بیشتر شد
- بزار زنگ بزنم آمبولانس
- مگه نمی بینی هوا چطوره
- شاید اومدن
به موبایلم اشاره کردم برداشتش یه لحظه نگاه به گوشی کرد بعد منو ولی زودشماره گرفت
- الووو....اینجا دزد اومده....می دونم یکی رو زخمی کرده...با چاقو خونریزی داره ...یعنی چی ...
شیرین آدرس رو داد بعد جیغ کشید گفت : شما وظیفتونه باید بیاین هر چه زودتر ....طولم بکشه بیاین تو رو خدا ...
- ۹.۹k
- ۱۵ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط