{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ohce a gain

"ohce a gain"

"part_2"


صبح زود خورشید مانند منظره عظیمی از شکوه و جلال بر پنجره اتاق دختر میتابید.

نور خورشید از شیشه پنجره عبور کرده بود و بر پلک هایش چیره شده بود، مانند فرشته ها شده و بود وحال دگر صورتش واقعا میدرخشید.
به آرامی چشمانش را از همدیگر فاصله داد و چشم های سبز رنگش را رو به پنجره گشود.

به آرامی بلند شد و روی تخت نشست و با دستان ظریف و کوچکش چشم هایش را کمی مالید و سپس به آرامی از سر جایش بلند شد.

کارهایش را انجام داده بود و لباسش را عوض کرده بود و موهای بلندش را با گیرمویی کوچک و فلزی بسته بود و سپس چند کتاب را از قفسه چوبی اتاقش برداشت و به دست گرفت.

آرام آرام از پله های کلیسا پایین می آمد و همه دختران را با چشم های زیبایش از نظر میگذراند.

برخی که کوچک تر های کلیسا بودند به این طرف و آن طرف میدویدند و صدای خنده های کودکانه شان به کلیسا ساکت و آرام که از نظر دخترک خسته کننده هم بود جان میبخشیدند.

برخی هم مانند دخترک برای کلاس درس آماده میشدند و در حال قدم زدن در سالن کلیسا بودند و برخی هم مانند خواهر کوچکش کلارا در حال صحبت کردند با دوستانشان بودند.

وقتی به در کلاس درس رسید آرام دستگیره در را پایین کشید و وارد کلاس شد.

هنوز شخصی آنجا نبود و سپس سر جایش نشست و کتاب انجیلش را باز کرد تا موقع ورود دیگران کمی دعا کند.

ایمان دخترک بسیار قوی بود و قلب بسیار پاکی داشت و بسیار مهربان بود اما بزرگان کلیسا اینطور مهربان نبودند و دختران کلیسا با کوچکترین اشتباه تنبیه میشدند.

کم کم بقیه آمدند و وارد کلاس شدند و دخترک هم کتاب انجیلش را بست و کنار گذاشت و سرش را روی میز چوبی و سخت روبه رویش گذاشت و منتظر شروع کلاس ماند.


اسلاید دو: لباس ایزابل
دیدگاه ها (۶)

"ohce a gain""part_3"سرش را به آرامی بالا آورد و چشمان زیبای...

"ohce a gain""part_4"بعد از اینکه شاهزاده رشته نگاهشان را از...

"ohce a gain" "part_1" ( 14 آوریل سال 1759،انگلستان/لندن )نو...

اولین رمانی که قراره آپلودش کنم🙇🏻این پارت،پارت معرفیه🤧نام رم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط