{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ohce a gain

"ohce a gain"

"part_3"


سرش را به آرامی بالا آورد و چشمان زیبایش را به سمت پنجره چرخاند و به بیرون از پنجره کلاس نگاه کرد و کالسکه ای که از در ورودی کلیسا وارد شد و در حیاط کلیسا ایستاد نظر دخترک را به خود جلب کرد.

کالسکه بسیار باشکوهی بود،خیلی باشکوه.

کالسکه سر تا سر سفید بود و با نقش و نگار هایی زیبا و طلایی رنگ مانند گل و یا حتی خط های نامفهوم دور تا دور در کالسکه طراحی شده بود و سه اسب اصیل و زیبا به رنگ های سفید این کالسکه را حرکت میدادند.

دخترک آنقدر به جزئیات کالسکه دقت کرده بود و در فکر فرو رفته بود که اصلا متوجه گذر زمان و ورود استادش به کلاس نشده بود.

اما پس از چندی صدایی آشنا رشته ی افکارش را از هم گسست.

صدای استاد بِتی بود که او را صدا میزد:
« ایزابل! ایزابل اِرینجِل! حواست کجا است؟متوجه حرف های من نمیشوی؟ »

دخترک ناگهان به خود آمد و نگاهش را به سمت استادش چرخاند و لب هایش را از هم فاصله داد و به آرامی لب زد:
«عذر میخواهم لحظه ای حواسم پرت شده بود »

استاد بِتی به آرامی نگاهی به پنجره انداخت و عینکش را کمی جلو داد و به آرامی گفت:
« اوه! درست است موضوع صحبت من هم درمورد همان کالسکه است. امروز پادشاه و پسرانش برای برسی وضعیت سومئه به اینجا آمده اند و من از همه شما میخواهم رفتار مناسب و پسندیده ای داشته باشید و ما را در برابر پادشاه و شاهزاده ها شرمسار نکنید. در غیر این صورت تنبیه میشوید »

همه دختران یک صدا گفتند چشم و سپس روی صندلی هایشان نشستند.

دخترک هنوز هم پنهانی داشت به کالسکه نگاه میکرد که مردی نسبتا مسن از کالسکه پیاده شد.

درست است پادشاه بود و پس از پادشاه هم دو پسر جوان و خوش هیکل و قد بلند از کالسکه پیاده شدند.

هر دوی آنها بسیار زیبا و جذاب بودند اما برعکس شاهزاده کوچک که خوش خنده و پر انرژی بود شاهزاده دیگری سرد و عبوس و خسته به نظر میرسید.

کالسکه زیاد هم دور نبود و انگار که شاهزاده عبوس متوجه نگاه های دخترک شده بود و نگاهی به دخترک انداخت و برای لحظه ای نگاه هایشان در هم قفل شد اما پس از چندی شاهزاده از آنجا گذشت و نگاهش را دزدید.
دیدگاه ها (۷)

"ohce a gain""part_4"بعد از اینکه شاهزاده رشته نگاهشان را از...

"ohce a gain" "part_2" صبح زود خورشید مانند منظره عظیمی از ش...

"ohce a gain" "part_1" ( 14 آوریل سال 1759،انگلستان/لندن )نو...

"ohce a gain""part_3"سرش را به آرامی بالا آورد و چشمان زیبای...

"ohce a gain" "part_5" غذایشان را تمام کرده بودند و همه دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط