ohce a gain
"ohce a gain"
"part_4"
بعد از اینکه شاهزاده رشته نگاهشان را از هم گسست دخترک هم سرش را به سمت کتابش برگرداند و گوشش را به معلم سپرد، اما ذهنش را نه.
ذهنش درگیر شده بود، در حالی که استاد بِتی در حال تدریس بود و دخترک هم نگاهش روی کتاب بود اما ذهنش آنجا نبود، و البته به هر حال استاد بِتی فکر میکرد چون به کتاب نگاه میکند حواسش هم به درس است پس دست از زیر ذره بین قرار دادن دخترک برداشت.
در تمام مدت کلاس فقط یک چیز در ذهن دخترک میچرخید، چشمان پسرک!
درست نمیدانم در فکر و خیالش درباره چه می اندیشید اما صدای افکارش آنقدر بلند بودند که میتوانم حدس زنم که پسرک در سرش لانه کرده بود.
به پسرک فکر کرد و فکر و کرد و فکر کرد، تا زمانی که استاد بِتی زنگوله طلایی کوچکی که در دستش بود را به صدا در آورد، و با صدای همیشه جدی اش لب زد:
« کلاس امروز ما به پایان رسید، وقت ناهار است در سالن غذاخوری منتظرتان هستم، لطفا امروز خیلی مراقب رفتارتان باشید »
با حرف های استاد بِتی، دخترک بلاخره به خودش آمد و دست از فکر و خیال برداشت.
به سمت سالن غذاخوری روانه شد و به سمت میزی که خواهرش روی یکی از صندلی هایش نشسته بود رفت و روی صندلی رو به روی خواهرش نشست.
کلارا از ایزابل کوچکتر بود و فقط چهارده سال داشت و از وقتی که والدینشان را از دست دادند همراه خواهرش در کلیسا بزرگ شده بود.
کلارا هم درست مانند خواهرش خیلی زیبا بود.
ایزابل تازه از فکر کردن به شاهزاده دست کشیده بود که کلارا شروع به صحبت کرد و گفت:
« خواهر توهم شاهزاده ها را دیدی؟از نظر من شاهزاده کوچک جذاب تر از شاهزاده بزرگ است اینطور نیست؟من شنیده ام که اسم شاهزاده کوچک توماس است و شاهزاده بزرگ هم اسمش ادوارد است، راستش تا حالا کسی زیاد از شاهزاده ها حرفی نزده بود هیچوقت در کنار پدرشان دیده نمیشوند اما واقعا پسران زیبا و با وقاری هستند هر کس که بتواند همسر یکی از آنها باشد انگار که شانس به او رو کرده باشد و خوش شانس ترین آدم دنیا باشد. خوش به حال دخترانی ک.. »
ایزابل ناگهان وسط صحبت های خواهرش پرید و گفت:
« کلارا غذایت را تمام کن لطفا انقدر صحبت نکن اگر الان غذایت را تمام نکنی پس از اتمام زمان ناهار گرسنه میمانی »
و کلارا هم دگر چیزی نگفت.
اسلاید دوم: لباس کلارا
"part_4"
بعد از اینکه شاهزاده رشته نگاهشان را از هم گسست دخترک هم سرش را به سمت کتابش برگرداند و گوشش را به معلم سپرد، اما ذهنش را نه.
ذهنش درگیر شده بود، در حالی که استاد بِتی در حال تدریس بود و دخترک هم نگاهش روی کتاب بود اما ذهنش آنجا نبود، و البته به هر حال استاد بِتی فکر میکرد چون به کتاب نگاه میکند حواسش هم به درس است پس دست از زیر ذره بین قرار دادن دخترک برداشت.
در تمام مدت کلاس فقط یک چیز در ذهن دخترک میچرخید، چشمان پسرک!
درست نمیدانم در فکر و خیالش درباره چه می اندیشید اما صدای افکارش آنقدر بلند بودند که میتوانم حدس زنم که پسرک در سرش لانه کرده بود.
به پسرک فکر کرد و فکر و کرد و فکر کرد، تا زمانی که استاد بِتی زنگوله طلایی کوچکی که در دستش بود را به صدا در آورد، و با صدای همیشه جدی اش لب زد:
« کلاس امروز ما به پایان رسید، وقت ناهار است در سالن غذاخوری منتظرتان هستم، لطفا امروز خیلی مراقب رفتارتان باشید »
با حرف های استاد بِتی، دخترک بلاخره به خودش آمد و دست از فکر و خیال برداشت.
به سمت سالن غذاخوری روانه شد و به سمت میزی که خواهرش روی یکی از صندلی هایش نشسته بود رفت و روی صندلی رو به روی خواهرش نشست.
کلارا از ایزابل کوچکتر بود و فقط چهارده سال داشت و از وقتی که والدینشان را از دست دادند همراه خواهرش در کلیسا بزرگ شده بود.
کلارا هم درست مانند خواهرش خیلی زیبا بود.
ایزابل تازه از فکر کردن به شاهزاده دست کشیده بود که کلارا شروع به صحبت کرد و گفت:
« خواهر توهم شاهزاده ها را دیدی؟از نظر من شاهزاده کوچک جذاب تر از شاهزاده بزرگ است اینطور نیست؟من شنیده ام که اسم شاهزاده کوچک توماس است و شاهزاده بزرگ هم اسمش ادوارد است، راستش تا حالا کسی زیاد از شاهزاده ها حرفی نزده بود هیچوقت در کنار پدرشان دیده نمیشوند اما واقعا پسران زیبا و با وقاری هستند هر کس که بتواند همسر یکی از آنها باشد انگار که شانس به او رو کرده باشد و خوش شانس ترین آدم دنیا باشد. خوش به حال دخترانی ک.. »
ایزابل ناگهان وسط صحبت های خواهرش پرید و گفت:
« کلارا غذایت را تمام کن لطفا انقدر صحبت نکن اگر الان غذایت را تمام نکنی پس از اتمام زمان ناهار گرسنه میمانی »
و کلارا هم دگر چیزی نگفت.
اسلاید دوم: لباس کلارا
- ۶۵۶
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط