{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_دیواری که دورش روی آدم‌ها کشیده بود رو هر روز بلندتر و م

_دیواری که دورش روی آدم‌ها کشیده بود رو هر روز بلندتر و محکم‌تر میکرد و هر روز به یکی از دیوارها تکیه میداد و منتظر کسی مینشست که بخاطرش فقط یکم از این دیوار رو خراب کنه.
دیدگاه ها (۲۱)

عزیز من، آنقدر آنان که دوست میداشتی از تو دور خواهند شد که گ...

یک جا خونده بودم بعضی از آدم ها ارزش همه چیزرا میدانند الی...

زیباییش مسخ کننده بود آنقدری که میتوانست دست کم چند ثانیه تو...

«یه سریامون هیچ‌وقت زمانی برای خوب بودن حالمون و خوشحال بودن...

سناریو🥂

با لباس سفیدش روی صحنه میرقصیدبدنش رو با ریتم تکون میدادزیر ...

دو قطب مخالف💙🧡پارت بیست و یکم✨️💫# قسمت ۲۱: «اولین نشونه» 🔥❄️...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p46......نینا حرفی نزد.اخمش هنوز سر جاش ب...

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

داستان

#داستان_آموزنده #تلنگر "اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط