گفتم: بهار
گفتم: بهار
خنده زد و گفت:
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمیآید
گفتم: پرنده؟
گفت:
اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم:
درون چشم تو دیگر...؟
گفت:
دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
این جا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست.
حمید مصدق
خنده زد و گفت:
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمیآید
گفتم: پرنده؟
گفت:
اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم:
درون چشم تو دیگر...؟
گفت:
دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
این جا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست.
حمید مصدق
- ۱.۱k
- ۱۶ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط