ان لبخند پریسا که نبض حیات من بود محو شد چشمانش نمیخندید
ان لبخند پریسا که نبض حیات من بود محو شد چشمانش نمیخندید جدی گفت من ناراحت نمیشوم دعوتش را قبول کن برو ساندویچ ت سرد شد حتما کار واجبی دارد به خاطر من به خودت سخت نگیر اصلا ناراحت نمیشوم من بددل نیستم و حرفت را باور کردم تو به ازاذه برس و من هم میروم خانه ...
___شرمنده ام که حرمت قلم را میشکنم ولی باید انچه را به یاد می آورم بنویسم تا بتوانم رمزگشایی کنم !___
احساس استیصال وجودم را گرفت اگر پریسا با ناراحتی می رفت سند نابودی تمام ارزوهایم را امضا کرده بودم
رگ شهرستانی بودن و غیرت و فحش ها و حرفهای درشت باالا آمده بود
میگویند ادب حقیقی هرکسی را به هنگام خشمش محک بزن من موقع عصبانیت با ادب نبودم .
کنار دو دستم را به هم چسباندم به حالت کاسه جلوی پریسا گرفتم و گفتم پریسا به جان خودم به حذمت نون و نمکی ازت خوردم کف دستم برینی با اشتها میخورم ولی از ساندویچ ازاده نمی خورم ...اینقدر من بدبخت را تحقیر نکن به خدا من با ازاده از وقتی فهمیدم نامرد داره حرف جدی نداشتم جز سلام و علیک ساده در حد همکلاسی ...
این خرف نهایت وابستگی و دلبستگیم به پریسا بود نهایت ضعف و تنهایی خودم و میدانم پریسا همه این ها را درک میکرد
با تعجب در چشمانم نگاه کرد
انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت خندید ولی بعد صورتش عرق کرد و حالت تهوع گرفت دستم را جلوی دهانش گرفتم .... نه اصالا حالم بد نشد برعکس حس خوبی داشتم ....عشق است دیگر و ملامت ندارد
ارام که شد باز هم خندید و گفت سیاوش اخه این چه حرفی بود ؟ چطور این ها در ذهنت تصور میکنی به عمرم چنین چیزی نشنیده بودم یک لحظه خجالت کشیدم و گفتم شاید درککنی چقدر ناراحت شدم که گفتی برو به آزاده برس ... بلند خنذید و پرسید حرفم خیلی دردت داشت ؟
گفتم وقتی مادرم را دفن کردم اینقدر درد نکشیدم
حالش تغییر کرد .اشک در چشمش غلطید .. شکلات و نوشابه گرفتم
گفت سیاوش ینی اینقدر برای من ارزش و احترام قائلی ؟
تفس عمیقی کشبدم و گفتم پریسا من الان عصبی ام نمیتونم با احترام حرف بزنم دوباره حرفی میزنم که ... حرفم را قطع کرد و باز بلند خندید و گفت جوابم را گرفتم خواهش میکنم چیزی نگو .... شاید میدانست صدای خنده اش نبض حیات من است
هرچقدر از ارام بخش بودن صدای پریسا بگویم کم گفته ام
وقتی لبخند پریسا را می دیدم باور میکردم که در زندگی هیچ لذتی نبرده ام و اگر این لبخند ها را از دست بدهم تا اخر عمر هیچ لذتی جایگزین ان نخواهد شد ..
حال خراب پریسا بهانه خوبی شد گفتم اجازه نمیدهم تنها بروی همراهت می ایم گفت بیا ولی زودتر از مجتمع ما پیاده شو مثل یک مسافر برگرد پدرم را همه می شناسند اگر تو را با من ببینند برای پدرم خوب نیست اگر بد فکر نکنند و نگویند پریسا دوست پسر دارد می کویند شوهر کرده است ... قبول کردم ... تاکسی دربست کردیم و تا اکباتان همراهش رفتم ... زیباترین و کوتاه ترین مسافرت زندگیم تا ان لحظه بود...
برای اولین بار بود لطفات انگشتانش را لمس کردم
کیفش را وسط گذاشت امدم بشینم کیف را جا به جا کردم که نگاهی به ناخنم انداخت ناخنم را گرفت و گفت وا چقدر منظم و شیک کوتاه میکنی ... انگشتانش از برگ گل یاس لطیف تر بود
انقدر هیجان داشتم که در راه برگشت چند کیلومتر پیاده روی کردم شب به خوابگاه رسیدم که یکی از دوستان گفت
سیاوش این یادداشت برای توست ....
___شرمنده ام که حرمت قلم را میشکنم ولی باید انچه را به یاد می آورم بنویسم تا بتوانم رمزگشایی کنم !___
احساس استیصال وجودم را گرفت اگر پریسا با ناراحتی می رفت سند نابودی تمام ارزوهایم را امضا کرده بودم
رگ شهرستانی بودن و غیرت و فحش ها و حرفهای درشت باالا آمده بود
میگویند ادب حقیقی هرکسی را به هنگام خشمش محک بزن من موقع عصبانیت با ادب نبودم .
کنار دو دستم را به هم چسباندم به حالت کاسه جلوی پریسا گرفتم و گفتم پریسا به جان خودم به حذمت نون و نمکی ازت خوردم کف دستم برینی با اشتها میخورم ولی از ساندویچ ازاده نمی خورم ...اینقدر من بدبخت را تحقیر نکن به خدا من با ازاده از وقتی فهمیدم نامرد داره حرف جدی نداشتم جز سلام و علیک ساده در حد همکلاسی ...
این خرف نهایت وابستگی و دلبستگیم به پریسا بود نهایت ضعف و تنهایی خودم و میدانم پریسا همه این ها را درک میکرد
با تعجب در چشمانم نگاه کرد
انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت خندید ولی بعد صورتش عرق کرد و حالت تهوع گرفت دستم را جلوی دهانش گرفتم .... نه اصالا حالم بد نشد برعکس حس خوبی داشتم ....عشق است دیگر و ملامت ندارد
ارام که شد باز هم خندید و گفت سیاوش اخه این چه حرفی بود ؟ چطور این ها در ذهنت تصور میکنی به عمرم چنین چیزی نشنیده بودم یک لحظه خجالت کشیدم و گفتم شاید درککنی چقدر ناراحت شدم که گفتی برو به آزاده برس ... بلند خنذید و پرسید حرفم خیلی دردت داشت ؟
گفتم وقتی مادرم را دفن کردم اینقدر درد نکشیدم
حالش تغییر کرد .اشک در چشمش غلطید .. شکلات و نوشابه گرفتم
گفت سیاوش ینی اینقدر برای من ارزش و احترام قائلی ؟
تفس عمیقی کشبدم و گفتم پریسا من الان عصبی ام نمیتونم با احترام حرف بزنم دوباره حرفی میزنم که ... حرفم را قطع کرد و باز بلند خندید و گفت جوابم را گرفتم خواهش میکنم چیزی نگو .... شاید میدانست صدای خنده اش نبض حیات من است
هرچقدر از ارام بخش بودن صدای پریسا بگویم کم گفته ام
وقتی لبخند پریسا را می دیدم باور میکردم که در زندگی هیچ لذتی نبرده ام و اگر این لبخند ها را از دست بدهم تا اخر عمر هیچ لذتی جایگزین ان نخواهد شد ..
حال خراب پریسا بهانه خوبی شد گفتم اجازه نمیدهم تنها بروی همراهت می ایم گفت بیا ولی زودتر از مجتمع ما پیاده شو مثل یک مسافر برگرد پدرم را همه می شناسند اگر تو را با من ببینند برای پدرم خوب نیست اگر بد فکر نکنند و نگویند پریسا دوست پسر دارد می کویند شوهر کرده است ... قبول کردم ... تاکسی دربست کردیم و تا اکباتان همراهش رفتم ... زیباترین و کوتاه ترین مسافرت زندگیم تا ان لحظه بود...
برای اولین بار بود لطفات انگشتانش را لمس کردم
کیفش را وسط گذاشت امدم بشینم کیف را جا به جا کردم که نگاهی به ناخنم انداخت ناخنم را گرفت و گفت وا چقدر منظم و شیک کوتاه میکنی ... انگشتانش از برگ گل یاس لطیف تر بود
انقدر هیجان داشتم که در راه برگشت چند کیلومتر پیاده روی کردم شب به خوابگاه رسیدم که یکی از دوستان گفت
سیاوش این یادداشت برای توست ....
- ۸۲۹
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط