{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ص ۵۶

ص ۵۶
پریسا گفت مخبوبی  روز اول گفت سیاوش ناراحت نشه از شما سوال می پرسم ! گفتم چرا این حرف را میزنی ؟
خندید و گفت شنیدم خیلی ها را کتک ژده و گفته حق نزدیک شدن به پریسا را ندارید من میخواستم  مثل خیلی های دیگه ازتون خاستگاری کنم ولی مثل همه به خاطر سیاوش ترسبدم ... 

سیاوش تو جلوی خاستگارای منو گرفتی با سرنوشت من بازی کردی ... نمیتونم ببخشمت ..باید تحدید نظر کنم ...

گفتم حرف آخر را بزن ... حالم خوش نیست باید برم دارو بگیرم ... پریسا گفت در دانشگاه حتی به من سلام هم نمیدی اگر بفهمم با کسی به خاطر من دعوا کردی به خدا قسم بلایی بر سرت میارم که ...

باصدای بلند خندیدم از ان خنده های هیستیریک  گفتم چشم من بارها به تو قول دادم روی خرفت حرفی نزنم به پدرت هم‌گفتم بدون رضایت پریسا اب نمیخورم چشم در افق محو‌میشوم  ولی حرف مرا گوش کن و برای همیشه خدا حافظ ...
دیدگاه ها (۲)

ص ۵۷رو بروی پریسا ایستادم و گفتم یادت هست ان یادداشت که نوشت...

مانند دیوانه ها میخواندم با بغض تمام‌  و صدای بلند بدون توحه...

ص ۵۵پرسیدم تردید در مورد چی ؟ چشمت به محبوبی افتاد و تردید ک...

من ناچار از کنارشان رفتم  تاقت نیاوردم  یک کاغذ برداشتم روی ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط