{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین ج

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا منتظر باش تکون نخور . انقدر جدی گفتم و‌بلند که نگاه خیلی ها به سمتمان جلب شد ....
وقتی عصبانی میشوم زور بازویم بیشتر میشود دویدم به سمت ازاده مچ دستش را گرفتم و به طرف پریسا کشاندم
همه نگاهمان میکردند گفتم کادویی را نشان پریسا بده ؟
ازاده هاج و واج نگاهم کرد و جیغ کشید مگه دیوونه شدی ؟ کدوم‌کادوبی ؟ گفتم کیفت را باز کن و بدون انکه منتظرش شوم‌ کیفش را از دستش گرفتم و باز کردم و نشان پریسا دادم گفتم ببین هبچ کادویی وجود ندارد بعد کیف ازاده را روی زمین‌پرت کردم و به سمت درب خروجی رفتم و به پشت سرم نگاه نکردم بیرون دانشگاه سر به دیوار گذاشتم و چشمانم را بستم هم زمان به چند موضوع فکر میکردم چه کسی ان یادداشت را نوشته بدون شک خود ازاده نبود چون با این یادداشت هیچ وقت نمیتوانست اعتمادم را جلب کند !!
کسی ازاده را تحریک کرده بود ؟
ایا واقعا ازاده از سینا دلزده بود ؟
پریسا در مورد من چه فگر میکند ؟
چگونه به پریسا ثابت کنم بی گناهم ؟؟
که با صدای پریسا به خودم آمدم ....
فدای ارامش و خونسردی پریسا با خنده گفت سیاوش خیلی صحنه جالب ی بود خوشم‌اومد خوشم اومد میشه رو شجاعتت حساب باز کرد همیشه از خودم می پرسبدم سباوش چقدر جیگر داره ؟
مگر میشد پریسا بخندد و من ارام‌ نشوم ؟ فرصت خوبی برای لوس بازی و دلبری بود
گفتم پریسا این زخم دستم را می بینی ؟ گفت بله
گفتم جای دندون اون حیوونیه که برات ساعت گرفته بود....
___ الان که می نویسم از ذوق اشک در چشمان می نشیند__

پریسا با تعجب دستم را گرفت و بلند کرد و گفت تو به خاطر من دعوا کردی ؟ به خاطر من چند روز دستت را بسته بودی و انگشتت حرکت نداشت ؟ خندیدم و‌گفتم به خاطر دلم !! برای اینکه دل پریسا را بدست بیاورم و خاطره تلخ ازاده را با یک خاطره شیرین جایگزین کنم گفتم پریسا تاقتم تموم شد وقتی گفت کاری میکنم پریسا التماس کنه دست خودم نبود که دیدم از لب اون و از دستم خون میاد....به خدا من بچه شرری نیستم
برق چشمان پریسا را با ریاست دانشگاه هم عوض نمیکردم وقتی چشمانش برق زدوگفت چرا به من نگفتی ؟
خودم را لوس کردم و سرم را پایین گرفتم و با صدای ارام
گفتم ترسیدم فکر کنی ی پسر شرر و دعوایبی هستم که دنبال دردسر میگرده ؟
ان لحظه را با تمام دنیا عوض نمیکنم پریسا دستم را فشار داد و گفت نمیدونم چطور تشکر کنم ! به خاطر من؟ چرا از من مخفی کردی !

خودم را لوس کردم و گفتم آخ!!! اگر نخوام مخفی کنم که باید دوسه ساعت برات تعریف کنم چندتا بولیز پاره کرده ام

چشمان پریسا که مرا سحر میکرد ولی ان روز چشمانش به کونه ای برای من شد که ارزو‌میکنم کاش زمان متوقف میشد و میتوانستم خقیقت بهشت را با چشمان پریسا به جهان ثابت کنم ...
پریسا گفت سیاوش تو به خاطر من چند بار دعوا کردی و بولیزت پاره شده سرم را پایین گرفتم و با لرزش صدایی گفتم پریسا به خدا تاقت ندارم کسی بهت بی احترامی کنه و اسمت را بد به لفظ بیاره ! پریسا نگاهی به دستم کرد و پرسید هنوز درد میکنه ؟ گفتم اگر تو بخندی نه ...

___لذتهایی در دنیا هست که انقدر نادر و کمیاب و گران قیمت هستند که به هیچ قیمتی نمیتوان خرید حتی با ثروت بیل گیتس ...ولی عشق انها را به شما هدیه میکند مثل برق نگاه ذوق زده عشقت که در حد جان دادن انرا می پرستی ! نکاهش را چشمانش را با دنیا عوض نمیکنی...
حاضرم این خانه و‌ماشین را فدیه دهم ولی روزگار ان صحنه را برایم تکرار کند و ان برق را در چشم پریسا ببینم ...____
پریسا دستم را بلند کرد و جای زخم را بوسید به جان خودم اگر در خیابان نبود و فکر ابروی پریسا نبودم روی پاهایش می افتادم و تشکر می کردم که دستم را لایق دید

مگر شوخی بود لبهای پریسا را بر دستان خودم حس کردم
اشک ریختم و گفتم تو را خدا پریسا منو خجالت نده ...

پربسا گفت باید دقیق برام تعریف کنی چرا و کجا و با کی دعوا کردی که بولیزت پاره شده

خوشحال بودم که ازاده را فراموش کرده گفتم پریسا چند ساعت وقت میخواد
گفت شب زنگ بزن و برام تعریف کن
گفتم مگه میشه چند ساعت پشت تلفن بشینی
__ان زمان تلفن همراه نبود یا از تلفن های کارتی استفاده میکردیم یا به دفاتر مخابرات می رفتیم و باجه میگرفتیم _
پریسا گفت دوست دارم پدر و مادرم بشنوند
گفتم پریسا تو را خدا بی خیال شو من اصلا شهامت ندارم می ترسم در چشم‌پدر و مادرت کوچیک بشم
پریسا گفت سیاوش اگر چنین چیزی بود هیچ وقت نمیگفتم زنگ بزن . در ضمن من تا حالا هیچ مطلبی را از پدرم مخفی نکرده ام هرچه بین من و تو‌کذشته را برای پدرم گفته ام حالا میخواهم از زبان خودت بشنود....
دیدگاه ها (۶)

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

شرایط سختی بود باید به آزاده چه میگفتم ؟  اگر میگفتم تمام ام...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

ان لبخند پریسا که نبض حیات من بود محو شد چشمانش نمیخندید جدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط