{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱
من ا.ت ۲۰ سالمه من با برادرم تهیونگ زندگی میکنم امروز باید میرفتم مدرسه ولی از مدرسه متنفر بودم چون هیچ دوستی نداشتم تنها دوستم سوجین بود که کنار من می‌نشست رفتم سر کلاس فقط دعا دعا میکردم که جیمین نباشه چون منو اون خیلی باهم دشمنی داریم ولی اون خیلی منو اذیت میکنه خداروشکر جیمین هنوز نیومده بود تو کلاس خیالم راحت شد رفتم پیشه سوجین نشستم یکم باهاش حرف زدم که جیمین اومد یه تیکه بهم انداخت ولی محل ندادم رفت نشست سر جاش همه ی دختر ها روی جیمین کراش بودن ولی من نه همین جوری تو افکارم بودم که معلم اومد داشتم به درس گوش میدادم که یهو معلم اسمم رو صدا زد و گفت که پاشم سوال جواب بدم(یا حضرت بی فاطمه من وقتی معلم صدام میکنه این میگم😅) پاشدم سوالو جواب دادم خواستم بشینم رو صندلی یهو زیرم خالی شد افتادم زمین متوجه شدم که جیمین این کارو کرد همه ی بچه های کلاس زدن زیر خنده بلند شدم صندلیمو درست کردم نشستم بغض کردم خیلی ناراحت بودم واقعا از جیمین بدم میومد پایان پارت۱
دیدگاه ها (۳)

کلاس تموم شد رفتم خونه (بچه ها یادتون باشه تهیونگ به خاطر کا...

بچه ها مرسی که منو حمایت میکنید لطفا منو به دوستاتون معرفی ک...

پارت اول صبح میزارم

معرفی فیک جدیددلداده به یک دشمنجیمین ۲۷ا.ت ۲۰

رمان مافیای من (پارت 1)من رزی ام سال آخر دانشگاهمه خب بریم...

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

SCHOOL LOVE #1#Catrineامروز روز اول مدرسه بود لباسم رو پوشید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط