SCHOOL LOVE
SCHOOL LOVE
#1
#Catrine
امروز روز اول مدرسه بود لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین و دیدم خدمتکارا صبحونه رو آماده کردن و پدرومادرم نشستن.
رفتم کنارشون نشستم و پدرم دست رو سرم کشید و شروع به صحبت کرد که برادر بزرگم اومد و موهام رو بهم ریخت و کنارم نشست.
بعد از تموم کردن صبحونه بابام به بادیگارد اشاره کرد که منو برسونه مدرسه ولی داداشم گفت خودش میبره با من پا شد و رفتیم سمت ماشینش [BMW 😌🤌]
در رو برام باز کرد و من با خنده نشستم اونم اومد کنارم نشست ماشین رو روشن کرد و راه افتاد سمت مدرسه من و سر راه هر از گاهی باهام شوخی میکرد.
یکمم بهم پول داد که از بوفه وسایل بخرم، استرس داشتم، هرچی نباشه بعد از اینکه از اسپانیا اومدم کره برام غریب با اینکه زبونشون رو بلد بودم ولی خب.
از ماشین پیاده شدم و به سمت دفتر رفتم مدرسه فضای دلنشینی داشت، خیلی جای قشنگی بود، مدرسه ای برای پولدارا (یه نکته بگم بابای کاترین صاحب یکی از بزرگترین شرکت هاس و بابای جیمین هم همینطور و بابای این دوتا باهم دوستن)
در رو زدم و رفتم داخل و با مدیر سلام و علیک کردم و بهم گفت اینجا بشینم تا با معلم برم سر کلاس و معلم منو به بچه ها معرفی کنه.
بعد از چند دقیقه یه خانوم اومد داخل و منو به سمت یه کلاس برد و بهم گفت بیرون منتظر بمونم و بعد از چند دقیقه معلم صدام کرد و رفتم داخل
معلم:" بچه این دانش آموز جدیدمون هستش، خودتو معرفی کن عزیزم"
کاترین:" سلام من کاترین هستم امیدوارم سال خوبی باهم داشته باشیم"
کل دانش آموز های پسر به من خیره شده بودن و بعضی از دخترا بهم حسودی میکردن، معلم گفت برم کنار یه دختر خیلی کیوت بشینم.
رفتم کنارش نشستم و بهش سلام کردم، خیلی مهربون بود و اسمش یونا بود، سر کلاس معلم بعد از تدریس گفت که راحت باشیم
منم مشغول صحبت با یونا شدم و درباره همه چی باهم صحبت میکردیم و میخندیدیم وقتی زنگ تفریح خورد با یونا رفتیم به سمت بوفه.
غذا رو گرفتیم و سر یه میز نشستیم که میز کناری یه اکیپ پسر بود که خیلی سر و صدا داشت و یجورایی سردرد آور بود پس برگشتم سمتشان و با عصبانیت گفتم.
کاترین:" اگه یکم آروم حرف بزنید نمیگن لالید!"
شرایط
لایک :۳۰❤️
کامنت:۳۰💌
نفری فقط دوتا کامنت نه بیشتر
#1
#Catrine
امروز روز اول مدرسه بود لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین و دیدم خدمتکارا صبحونه رو آماده کردن و پدرومادرم نشستن.
رفتم کنارشون نشستم و پدرم دست رو سرم کشید و شروع به صحبت کرد که برادر بزرگم اومد و موهام رو بهم ریخت و کنارم نشست.
بعد از تموم کردن صبحونه بابام به بادیگارد اشاره کرد که منو برسونه مدرسه ولی داداشم گفت خودش میبره با من پا شد و رفتیم سمت ماشینش [BMW 😌🤌]
در رو برام باز کرد و من با خنده نشستم اونم اومد کنارم نشست ماشین رو روشن کرد و راه افتاد سمت مدرسه من و سر راه هر از گاهی باهام شوخی میکرد.
یکمم بهم پول داد که از بوفه وسایل بخرم، استرس داشتم، هرچی نباشه بعد از اینکه از اسپانیا اومدم کره برام غریب با اینکه زبونشون رو بلد بودم ولی خب.
از ماشین پیاده شدم و به سمت دفتر رفتم مدرسه فضای دلنشینی داشت، خیلی جای قشنگی بود، مدرسه ای برای پولدارا (یه نکته بگم بابای کاترین صاحب یکی از بزرگترین شرکت هاس و بابای جیمین هم همینطور و بابای این دوتا باهم دوستن)
در رو زدم و رفتم داخل و با مدیر سلام و علیک کردم و بهم گفت اینجا بشینم تا با معلم برم سر کلاس و معلم منو به بچه ها معرفی کنه.
بعد از چند دقیقه یه خانوم اومد داخل و منو به سمت یه کلاس برد و بهم گفت بیرون منتظر بمونم و بعد از چند دقیقه معلم صدام کرد و رفتم داخل
معلم:" بچه این دانش آموز جدیدمون هستش، خودتو معرفی کن عزیزم"
کاترین:" سلام من کاترین هستم امیدوارم سال خوبی باهم داشته باشیم"
کل دانش آموز های پسر به من خیره شده بودن و بعضی از دخترا بهم حسودی میکردن، معلم گفت برم کنار یه دختر خیلی کیوت بشینم.
رفتم کنارش نشستم و بهش سلام کردم، خیلی مهربون بود و اسمش یونا بود، سر کلاس معلم بعد از تدریس گفت که راحت باشیم
منم مشغول صحبت با یونا شدم و درباره همه چی باهم صحبت میکردیم و میخندیدیم وقتی زنگ تفریح خورد با یونا رفتیم به سمت بوفه.
غذا رو گرفتیم و سر یه میز نشستیم که میز کناری یه اکیپ پسر بود که خیلی سر و صدا داشت و یجورایی سردرد آور بود پس برگشتم سمتشان و با عصبانیت گفتم.
کاترین:" اگه یکم آروم حرف بزنید نمیگن لالید!"
شرایط
لایک :۳۰❤️
کامنت:۳۰💌
نفری فقط دوتا کامنت نه بیشتر
- ۱.۷k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط