سایههای فیروزهای (پارت ۲)
سایههای فیروزهای (پارت ۲)
امیجیرو تنها بچهای بود که فرار نکرده بود. زن سر امیجیرو را نوازش کرد و گفت: «سلام بچهجون. من لیلیت هستم. اسم تو چیه؟» امیجیرو آرام سلام کرد و گفت: «اسم من امیجیروئه.» زن گفت: «وسایلت رو جمع کن؛ من از این به بعد مادر تو هستم. باید با من زندگی کنی.» و بعد رو به خدمتکاران کرد و گفت: «راهنماییش کنید.»
امیجیرو استرس زیادی داشت، ولی انگار تفاوت خاصی را حس نمیکرد. چند دقیقه بعد، امیجیرو از یتیمخانه خارج شد. کالسکهای بزرگ و مشکی دید که دور آن با تعداد زیادی خدمتکار و سربازهای زرهآبی احاطه شده بود. وقتی همراه با لیلیت وارد کالسکه شد، دستاش میلرزید ولی سعی کرد خودش را آرام جلوه دهد.
امیجیرو آرام پرسید: «چرا بچهها از شما ترسیدند؟»
لیلیت پاسخ داد: «چون آنها دربارهٔ من میدانستند. ولی انگار تو من را نمیشناسی، مگر نه؟»
امیجیرو خجالت میکشید و جوابی نداد. لیلیت گفت: «اشکالی نداره. من یکی از سه قدرت بزرگ این کشور هستم. مردم من رو بهخاطر رفتار سرد و ترسناکم میشناسند. ولی من واقعاً اینجوری نیستم...»
امیجیرو تنها بچهای بود که فرار نکرده بود. زن سر امیجیرو را نوازش کرد و گفت: «سلام بچهجون. من لیلیت هستم. اسم تو چیه؟» امیجیرو آرام سلام کرد و گفت: «اسم من امیجیروئه.» زن گفت: «وسایلت رو جمع کن؛ من از این به بعد مادر تو هستم. باید با من زندگی کنی.» و بعد رو به خدمتکاران کرد و گفت: «راهنماییش کنید.»
امیجیرو استرس زیادی داشت، ولی انگار تفاوت خاصی را حس نمیکرد. چند دقیقه بعد، امیجیرو از یتیمخانه خارج شد. کالسکهای بزرگ و مشکی دید که دور آن با تعداد زیادی خدمتکار و سربازهای زرهآبی احاطه شده بود. وقتی همراه با لیلیت وارد کالسکه شد، دستاش میلرزید ولی سعی کرد خودش را آرام جلوه دهد.
امیجیرو آرام پرسید: «چرا بچهها از شما ترسیدند؟»
لیلیت پاسخ داد: «چون آنها دربارهٔ من میدانستند. ولی انگار تو من را نمیشناسی، مگر نه؟»
امیجیرو خجالت میکشید و جوابی نداد. لیلیت گفت: «اشکالی نداره. من یکی از سه قدرت بزرگ این کشور هستم. مردم من رو بهخاطر رفتار سرد و ترسناکم میشناسند. ولی من واقعاً اینجوری نیستم...»
- ۱۵۶
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)