رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۶۵
وقتی کسیو توي مانیتور ندیدم گوشیو برداشتم و با اخم درحالی که صدام کمی گرفته شده بود گفتم:
کیه؟
نه جوابی داد و نه جلوي دوربین اومد.
بازم زنگ زد.
شاید آیفون خراب شده صدام بلند نمیشه.
پوفی کشیدم و گوشیو سر جاش گذاشتم.
یه چادر روي سرم انداختم و از هال بیرون اومدم.
کفشی پام کردم و از پلهها پایین رفتم.
-کیه؟
اما باز جوابی نداد و فقط در زد.
اخمهام به هم گره خوردند و با حرص در رو باز کردم
اما با کسی که دیدم اخمهام از هم باز شدند و نفس تو سینم حبس شد.
دستشو به کنار در تکیه داد.
_سلام صابخونه.
به خودم اومدم و سریع در رو گرفتم تا ببندمش اما
پاشو بین در و چارچوب گذاشت و به عقب هلش
داد که به عقب پرت شدم.
وارد شد که با تته پته گفتم: تو... تو چطوري اینجا
رو...
در رو بست که از ترس لال شدم.
-کار خیلی راحتی بود خوشگلم.
ضربان قلبم روي هزار رفته بود.
سعی کردم صدام نلرزه.
-برو بیرون.
به سمتم اومد که عقب عقب رفتم.
با ابروهاي بالا رفته گفت: اینطوري از مهمونت
استقبال میکنی؟
حواسم به پله نبود که پام بهش خورد و به عقب پرت
شدم که هینی کشیدم و چادر از دستم در رفت اما
مهرداد سریع عکس العمل نشون داد و دستشو دور
کمرم حلقه کرد و گرفتم.
قفل کرده و نفس زنان به چشمهاش نگاه کردم.
نگاهش که به سمت لبم رفت به خودم اومدم و
محکم به عقب پرتش کردم اما تا خواستم چادرمو
روي سرم بندازم به دیوار کوبیدم و بهم چسبید که قلبم از کار افتاد.
با ترس گفتم: برو... برو عقب، من دیگه محرمت
نیستم.
نیشخندي زد و موهامو پشت گوشم برد.
سعی کردم خودمو عصبی نشون بدم.
-میگم برو عقب، اصلا از خونه برو بیرون نمیخوام
ببینمت.
دستشو روي قفسهی سینهم گذاشت و به دیوار
چسبوندم.
به لبم نزدیک شد و آروم خندید.
-تو ایمانو مجبور کردي شکایتشو پس بگیره، نه؟
با استرس به سیاهی شب توي چشمهاش نگاه کردم.
به لبم نگاه کرد.
_چرا؟هنوز دوستم داري خانمم؟ هوم؟
اشک توي چشمهام حلقه زد و عصبی گفتم: فقط
بخاطر اینکه مدلینگی و زیر ذره بینی، وگرنه خودمم
میرفتم ازت شکایت میکردم.
به لبم نزدیکتر شد.
صداي ضربان قلبم اونقدر بالا بود که مطمئن بودم
اونم میشنوه.
دستهامو روي شونههاش گذاشتم و سعی کردم به
عقب ببرمش.
با دلخوري و عصبانیت گفتم: حق نداري بهم نزدیک
بشی، من دیگه شوهر دارم، تو برو بچسب به همون
لادنت.
ابروهاش بالا پریدند و به چشمهام نگاه کردند.
خندید.
_پس پیج منو هم دید میزنی موش کوچولو؟ نه؟
چقدر دلم واسه موش کوچولو گفتنش تنگ شده
بود.
اشک بیشتري چشمهامو پر کرد.
_فقط ولم کن مهرداد، اصلا از این شهر برو، یه جوري از زندگیم پاتو بکش بیرون که حتی رد پاتم نمونه.
خیره نگاهم کرد.
-تو چرا پاتو از زندگیم بیرون نمیکشی؟
بیحرف به چشمهاش زل زدم.
#پارت_۲۶۵
وقتی کسیو توي مانیتور ندیدم گوشیو برداشتم و با اخم درحالی که صدام کمی گرفته شده بود گفتم:
کیه؟
نه جوابی داد و نه جلوي دوربین اومد.
بازم زنگ زد.
شاید آیفون خراب شده صدام بلند نمیشه.
پوفی کشیدم و گوشیو سر جاش گذاشتم.
یه چادر روي سرم انداختم و از هال بیرون اومدم.
کفشی پام کردم و از پلهها پایین رفتم.
-کیه؟
اما باز جوابی نداد و فقط در زد.
اخمهام به هم گره خوردند و با حرص در رو باز کردم
اما با کسی که دیدم اخمهام از هم باز شدند و نفس تو سینم حبس شد.
دستشو به کنار در تکیه داد.
_سلام صابخونه.
به خودم اومدم و سریع در رو گرفتم تا ببندمش اما
پاشو بین در و چارچوب گذاشت و به عقب هلش
داد که به عقب پرت شدم.
وارد شد که با تته پته گفتم: تو... تو چطوري اینجا
رو...
در رو بست که از ترس لال شدم.
-کار خیلی راحتی بود خوشگلم.
ضربان قلبم روي هزار رفته بود.
سعی کردم صدام نلرزه.
-برو بیرون.
به سمتم اومد که عقب عقب رفتم.
با ابروهاي بالا رفته گفت: اینطوري از مهمونت
استقبال میکنی؟
حواسم به پله نبود که پام بهش خورد و به عقب پرت
شدم که هینی کشیدم و چادر از دستم در رفت اما
مهرداد سریع عکس العمل نشون داد و دستشو دور
کمرم حلقه کرد و گرفتم.
قفل کرده و نفس زنان به چشمهاش نگاه کردم.
نگاهش که به سمت لبم رفت به خودم اومدم و
محکم به عقب پرتش کردم اما تا خواستم چادرمو
روي سرم بندازم به دیوار کوبیدم و بهم چسبید که قلبم از کار افتاد.
با ترس گفتم: برو... برو عقب، من دیگه محرمت
نیستم.
نیشخندي زد و موهامو پشت گوشم برد.
سعی کردم خودمو عصبی نشون بدم.
-میگم برو عقب، اصلا از خونه برو بیرون نمیخوام
ببینمت.
دستشو روي قفسهی سینهم گذاشت و به دیوار
چسبوندم.
به لبم نزدیک شد و آروم خندید.
-تو ایمانو مجبور کردي شکایتشو پس بگیره، نه؟
با استرس به سیاهی شب توي چشمهاش نگاه کردم.
به لبم نگاه کرد.
_چرا؟هنوز دوستم داري خانمم؟ هوم؟
اشک توي چشمهام حلقه زد و عصبی گفتم: فقط
بخاطر اینکه مدلینگی و زیر ذره بینی، وگرنه خودمم
میرفتم ازت شکایت میکردم.
به لبم نزدیکتر شد.
صداي ضربان قلبم اونقدر بالا بود که مطمئن بودم
اونم میشنوه.
دستهامو روي شونههاش گذاشتم و سعی کردم به
عقب ببرمش.
با دلخوري و عصبانیت گفتم: حق نداري بهم نزدیک
بشی، من دیگه شوهر دارم، تو برو بچسب به همون
لادنت.
ابروهاش بالا پریدند و به چشمهام نگاه کردند.
خندید.
_پس پیج منو هم دید میزنی موش کوچولو؟ نه؟
چقدر دلم واسه موش کوچولو گفتنش تنگ شده
بود.
اشک بیشتري چشمهامو پر کرد.
_فقط ولم کن مهرداد، اصلا از این شهر برو، یه جوري از زندگیم پاتو بکش بیرون که حتی رد پاتم نمونه.
خیره نگاهم کرد.
-تو چرا پاتو از زندگیم بیرون نمیکشی؟
بیحرف به چشمهاش زل زدم.
- ۳.۲k
- ۱۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط