{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۶۸
نفس تو سینم حبس شد.
_میخواي بهت نشون بدم.
با لرزش دستهام سري تکون دادم که کنارم نشست.
چادرمو برداشتم اما از دستم کشیدش و عصبی
گفت: ول کن اینو!
بعدم به طرفی پرتش کرد.
اونقدر ترس داشتم که نخواستم عصبیترش کنم.
گوشیشو از جیب کت چرمش درآورد.
دستشو دور شونم حلقه کرد که سریع بلند شدم اما
دستمو کشید و بین پاش پرتم کرد.
با تحکم گفت: مثل دختر خوب بشین و منو عصبی
نکن.
دست لرزونمو مشت کردم.
موهامو پشت گوشم برد و گوشیشو بالا آورد که با چیزي که دیدم واسه یه لحظه نفسم بالا نیومد و
دستمو روي دهنم گذاشتم.
یا خدا!
ایمان روي یه صندلی بسته شده بود و صورتش
حسابی خونی بود.
عکس بعدیو زد.
بازم همین بود.
اشک توي چشمهام حلقه زد و بلافاصله روي گونم
سر خورد.
-ازش طلاق میگیري و پاي صفته ها رو امضا می
کنی.
با شتاب بلند شدم و با بهت به سمتش چرخیدم.
-چی داري میگی؟!
دست به سینه به مبل تکیه داد.
-فکر کنم حرفهام واضحه.
عصبانیت وجودمو پر کرد.
-تو زده به سرت؟ نه؟ عروس چهار روزه رو چه به
طلاق؟ هان؟ دیگه اون صفتهی کوفتی واسه چیه؟
خونسرد گفت: خیلیها بودن که هفتهی اول نشده
طلاق گرفتند، بگو باهم نمیسازیم، اختلاف داریم، تو که بلدي یه چیز ببافیو بگی، اون صفتهها هم واسه
اطمینان اینکه وقتی طلاق گرفتی نتونی بازم در بري
و بعد از عدهت با من ازدواج کنی.
نفس تو سینم حبس شد و یه قدم به عقب رفتم.
با بغض سرمو به چپ و راست تکون دادم و عقب
عقب رفتم.
-تو نمیتونی منو مجبور به اینکار کنی.
بلند شد و آروم به سمتم اومد.
-میتونم خوشگلم، تو که دوست نداري جوون مردم اونقدر کتک بخوره تا بمیره.
-خیلی پست شدي مهرداد.
خونسردي توي نگاهش از بین رفت و نگاهش یخ زد،جوري که از سرماش تنم لرزید.
-تو باعث تموم اتفاقاتی.
با چشمهاي لبریز از اشک گفتم: نه، من نیستم،
اولشو تو شروع کردي.
با برخوردن به در و فرو رفتن کمرم تو دستگیره از
درد آخ آرومی گفتم و چشمهامو روي هم فشار
دادم.
حس کردم دستشو کنار سرم روي در گذاشت.
گرماي نزدیک بودنشو خوب حس میکردم.
با همون چشمهاي بسته گفتم: ایمانو ول کن.
چونمو گرفت که چشمهامو باز کردم و دستشو پس
زدم اما مچمو گرفت و دستمو به در چسبوند.
ضربان قلبم تند شده بود، هم از ترس، هم از نگرانی
و هم از اینقدر نزدیک بودنش بعد از یه هفته.
سرشو کمی کج کرد و چشمهاي ملتهبشو به لبم
دوخت که نفس بریده گفتم: برو عقب.
با همون حالت گفت: تا طلاق نگیري ولش نمیکنم،
میدونی که چقدر ازش بدم میاد، پس هر چی بگم
بزننش کمشه، تو که دوست نداري ایمان بخاطر تو
درد بکشه؟ هوم؟
چونم از بغض میلرزید.
نه میتونم بگم باشه چون ایمان داغون میشه و نه
میتونم بگم نه چون ممکنه بمیره.
قطرهاي اشک روي گونم چکید.
خدایا چیکار کنم.
دیدگاه ها (۲)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۹نگاهش همراه اشکم پایین اومد تا ای...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۰نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۷بیحرف به چشمهاش زل زدم.کاش میشد ب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۵وقتی کسیو توي مانیتور ندیدم گوشیو...

Part 25:Margaret:....و وقتی سوار شدیم،دستشو گذاشت روی رونم و...

پارت بیست نهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط